ترمینال

اپیزود اول:تبریــــــــــــــز تبریز بیا حرکته...همداااان...همداااان....اصفهاااان وی آی پی اصفهان وی آی پی حرکته...جا نمونی...آقا کجا می ری؟...

...یه نفس عمیق...هـــــــــی...توی دلم به خودم می گم:نگاه کن!!! چشام فقط مسافرای هم سن و سال خودمو می بینه فقط و فقط جوونا فقط دانشجو ها...با حسرت می بینمشون که قبول شدن و هر کی داره میره دانشگاهش دیگه...آآه..خیلی سخته...روانی کننده است...تو جا موندی پسر...تو همین آه و حسرتام که صدای مامانمو می شنوم :نمازتو خوندی؟...نه نخوندم هنوز...نگاه کن مامان همه بار و بندیل و بستن دارن میرن دانشگاه...فقط منم که بلاتکلیفم هنوز...حواست به ساک ها باشه من میرم نمازمو می خونم میام...اتوبوس یه نیم ساعت دیگه حرکت می کنه...تو راه همه اش با فکرم درگیرم و به خودم اتهام می زنم که چرا نباید درست و حسابی درسمو می خوندم؟

حالم از دستشویی های عمومی به هم می خوره،با اون وضع چندش بار همیشگی که از سرویسای بیرون دارم وضومو می گیرم میرم مسجد ترمینال...کفشامو می کنم تو پلاستیک می رم تو...اوو اه چه خبره اینجا چقد آدم گرفته خوابیده...پاشین جمع کنین بینم دلتون خوشه(تو دلم می گم)مروری بر ذهن مسخرِ مذهب خودم می کنم و مکروهیت خوابیدن در مسجد رو ازش بیرون می کشم...نمازمو شروع می کنم...رکعت اول میره تو دلم میگم خیلی خرابم خدا خیلی...می دونم تو قنوتم ازت چی بخوام خیلی هم خوب می دونم...دستامو می برم بالا اما حرفی نمی زنم یه کم فکر می کنم...بگم؟نگم؟...بغض گلومو گرفته...آخه چی بخوام ازت وقتی تو همه چیزی چی بخوام وقتی همه تورو می خوان...بابا خدا منه خر که تورو دارم دکتری چه صیغه ایه...همینکه تو رو داشته باشم کافیمه...من دارم واسه چی دست و پا می زنم....خدایا فقط خودتو می خوام فقط خودت...بی صدا همینجور اشکام می غلتن روی گونه هام و می ریزن پایین...تا آخر نماز همینجور می ریزن بی صدا...صورت خیسم امو با آستینم پاک می کنم تا مامانم چیزی نفهمه...دیگه فقط دانشجو ها رو نمی بینم فقط خدارو می بینم خدا دستشو گذاشته رو شونه هام مثه یه رفیق...در گوشم نجوا می کنه رفیق من تا ته خط باهاتم...مامانم میگه نمی شد حالا همه ی کتاباتو با خودت نیاری شیراز...ساک کتابا رو بلند می کنم تا بریم دمه اتوبوس،تو دلم میگم اامسال همه ی این سنگینی رو هر جوری شده فرو می کنم تو مخم...

اپیزود دوم:کسی خونه امون نیست...واقعا اعصاب ندارم...سکه و یه مقدار پول و وسیله بر میدارم تا برم ترمینال...سر ظهره تازه اذان داده...می رم یه حسینیه...نمازمو جماعت می خونم...سر راه میرم آریاشهر...یه پاساژ طلافروشی و صرافی پیدا می کنم...میرم تو...دوست ندارم دونه دونه مغازه ها رو چک کنم...فقط دنبال نوشته ای با مضمون "خرید و فروش سکه" ام.میرم تو...آقا سکه گرمی هم می خرید؟...اینو چند بر میداری؟...باشه ایراد نداره قیچی اش کن...تو دلم میگم نمیشه طلایی که عمه ام داده قلابی باشه  ...اونم چی واسه قبولی پزشکی ام...

آقا شیراز حرکت کیِ ِ؟...باشه یه بیلط بده...بلیطو می گیرم میام رو صندلی منتظر می شینم...فکر می کنم...پارسال همینجا با مامانم بودم...الان تنهام...کلی بار و وسایل داشتم کلی کتاب کنکور،امسال چقدر سبک سفر می کنم فقط یه کیف تو خالی...پارسال حسرت همه ی این داشجوها و جوونا و امسال شاید من حسرت اونا...پارسال آرزوی پزشکی و اما امسال خود پزشکی...پارسال لحظه شماری می کردم واسه امسال...خدایا دمت گرم...

اپیزود سوم:اونجا خیلی مواظب باشیا...مامان من بچه نیستم که چشم حواسم هست،وای بچه ام داره ازم دور میشه،خدا پشت و پناهت باشه بچه ام داره میره داره میزنه رو پاش... مامان انقد ننه من غریبم بازی در نیار عینه این پیرزنا...قرار نیست که برم بمیرم میرم دانشگاه یه ماه دیگه دیگه عیده بر می گردم...تو راه ترمینال با مامان و بابامم...بابا جا پارک نیست دمه ترمینال جریمه ات می کنن من با مامانم میرم،تو نمی خواد بیای...همیشه دوست داشتم راحت با بابام روبوسی کنم بغلش کنم اما معمولا احساسات مردونه نمی ذاره مردا اینجور احساساتشونو بروز بدن...احساساتی دوطرفه و فاصله ای که تو فرهنگ ما بین پدر و پسره...اما اینبار فرق می کنه...تو این موقعیت این یه عرفه که وقت خداحافظی روبوسی کنی با نزدیکانت...با نهایت لذت بابامو بغل می کنم در حالی که چیزی به روی خودم نمی آرم و رو بوسی و خداحافظی...

مامان تو دیگه نمی خواد بیای من بقیه اشو خودم میرم...نه مامان سنگینه ساکت بذار تا دمه ماشین میارمش...مامان زوره من از تو بیشتر نگاه کن من تنهایی راحت تر از تو اینو می برم ...(در حالیکه اون دسته ی ساکو ازش گرفتمو دارم به زور لنگر کشان و کمر خمان ساکو با خودم می برم)مامان انقدر گیر نده تو برو بابا منتظرته،ماشین بد جائه...بالاخره تونستم مامانمو متقاعد کنم،همه ی نکات رو دوباره یا شایدم چند باره گوشزد می کنه،روبوسی می کنم اما نه از جنس روبوسی با بابام،پسرا با ماماناشون خیلی راحتن ابراز احساساتشونو از مادرشون دریغ نمی کنن...مامانمو بغل می کنم...می بوسمش،سرشو تو دستم می گیرم...چشماش آماده ی گریه اس...اشک همیجور داره جمع میشه توش...هیچی به روی خودم نمی آرم باخنده میگم مامان من دارم میرم گرگ بیابون بشم من دارم میرم صفا و خوش گذرونی...قبل از اینکه اشکی بیاد رو گونه اش خداحافظی می کنم رومو بر می گردونمو با ساک سنگین لنگر کشان و کمر خمان با رگه های عصبی تو حرکاتم گام هامو سریع تر بر می دارم...بغض کردم بغض سنگینی کردم...به زور نفس می کشم...بغض راه گلومو بسته...نمی خوام گریه کنم...فقط می خوام به زور نفس بکشم نمی خوام بغض ام بشکنه،حداقل نمی خوام جلوی مادرم بشکنه... طاقت دیدن اشک به صورت مادرم رو ندارم...همینجور که دارم میرم می دونم که الان اشکه که از صورتای مادرم داره میریزه رو آسفالت...مستقیم راهمو می گیرم می رم بدون اینکه حتی لحظه ای برگردم و دستی تکون بدم صورت زیبای مادرمو برای یه بار دیگه ببینم...من طاقت دیدن اشک های مادرم رو ندارم...فقط دور می شم

 

پ ن:بزرگترین شاهکار خداوند آفرینشیست به نام مادر

/ 30 نظر / 130 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکی

روزتون مبارک [گل]

چپ دست

روزتون با یه روز تاخیر کلی کلی کلی مبارک[نیشخند]

چپ دست بانو

ربط ندادم ک !! این پستتون منو یاد اون سری پستای"قدم به قدم"تا سرنشتتون انداخت که الان دیگه نیست[ناراحت]

پشت کنکوری بدبخت

خوش به حالت من که چند سال اینقدر از کنکور نتیجه نگرفتم که دیگه کم کم دارم به خود کشی فکر میکنم![گریه][ناراحت]

hana

سلام دکتر عزیز و البته همکار آینده وبلاگتو دوست داشتم خوشحال میشم به منم سربزنی[لبخند]

پزشکی دانشگاه تهران،پشت کنکوری

من به طور تصادفی با وبلاگتون آشنا شدم واین پست سومین پست از وبلاگ شماست که خوندم. کلمات این پست رو با تمام وجودم درک کردم چون خیلی از اتفاق های این پست به رفتار من شباهت داره. از پشت کنکور ماندن و آرزوی پزشکی و دوس داشتن بغل کردن پدر و بوسیدنش و احساسم نسبت به اشک های مادرم و بغی که گلومو میگره ولی نمیذارم اشک هام بیرون بیان... من پشت کنکوری ام با این که از کودکی واسه پزشکی تلاش کردم ولی بنا به دلایلی سال قبل نتونستم پزشکی قبول شم و امسال هم تا الآن تنبلی کردم و نتونستم خوب بخونم اما هنوز امید دارم و میخوام از این به بعد رو ازدست ندم و مطمئنم که با توکل برخدا به چیزی که میخوام میرسم. لطفا برام دعا کنید برای منی که تو این دنیا به جز پزشکی نمیتونه به رشته ی دیگه ای فکر کنه،من میدونم که فقط تو رشته ی پزشکی موفق میشم و هر رشته ای به جز پزشکی قبول شم تا آخر عمر باحسرت زندگی خواهم کرد و هر لحظه حضورم تو رشته ی بجز پزشکی برایم رنج آور خواهد بود. خیلی به دعا محتاجم برام دعا کنید لطفا..... .

مینی

من اینروزها خودمو میکشم (با مشغله هایی که دارم)فقط چهارساعت تو روز و سه ساعت طول شب تا سحر درس میخونم که از نظر خودم خیلی کمه! چون پیشرفتی احساس نمیکنم و تو هر مبحث خیلی کم میتونم پیشروی کنم بسمت جلو. هرکا ری هم میکنم نمیتونم به ده ساعت برسونم. نظر شما چیه؟ چیکار کنم واسه افزایش ساعت مطالعه ام؟و اگه تجربه خاصی دارید ممنون میشم بگید. اگر براتون ممکنه میشهجواب سوالام رو از طریقایمیلم بدید!میترسم اینجا رو گم کنم. روزهای خوب با موفقیت های زیاد رو از خدا براتون ارزو میکنم

:)

ســـــــــــــلام... خسته نباشید... واقعا خیلی قلمتون عاالیه... یادش به خیر مارو دوم دبیرستان بردن دانشگاه تهران درتالارابن سینااگه درست یادم مونده باشه و دربین راه دیدم فروشگکاهی که روپوش سپید و پاک پزشکی رو می فروخت... چه حس خوبی بود.. چه آرزوی خوبی تودلم جوونه زد این که منم درآینده ازاون جاروپوش بخرم...افتخاریه... اماحیف تو کنکورامسال(سال1394)رتبه ای نیاوردم که بتونم پزشکی و دارو و دندون قبول شم..خیلی سخته برام خیلی رتبه ام دوبرابر سنجش های قبل کنکورمه!...مثل این که شما 2بارکنکور دادید... عاجزانه ازتون خواهش می کنم به من بگید سال دوم چه جوری درس خوندید؟؟؟؟؟... چه جوری به خودتون امیددادید؟...خواااااهش می کنم جواب بدید.. ممنونم ازتوت باآرزوی موفقیت همیشگی و شادی و سلامت برای شما و خانواده ی محترمتون.