نور

لباسامو می پوشم که برم بیرون...چک می کنم که چیزی رو جا نذاشته باشم،نگاهم می چرخه به سمت پنجره که باز نمونده باشه...تو تاریکی هوای بیرون احساس می کنم یکی هی خودشو داره به پنجره می کوبه...جشمامو ریز می کنم که می بینم التماس وار برای داخل پر می زنه...پنجره رو باز می کنم دستم رو می برم بیرون،می گذارم تا هوا کمی دستم رو لمس کند...هوا سرده...میاد داخل...پنجره رو می بندم...چراع را روشن می گذارم...صدای کلید که در قفل می چرخد...

/ 6 نظر / 67 بازدید
زهرا

سلام خوب چی بود؟!الان پایان آزاد گذاشتین؟!

fatemeh

ای کاش بودی تامیدیدی عضلات پاپیلاری دریچه ی میترال وتردسکوپیدقلبم آنقدرازبرایت منقبض شدندکه سرانجام دچار Failure گشت!!!بنگرکه چگونه قلبم راباانفوزیون دکستروز50%زنده نگاه داشته ام!!!ای کاش زودتربیایی واین آنژیوکت فراق راازشریان کرونرقلبم Dis کنی!!! ازآن روزی که عدسی چشمانم به سمت عنبیه ی چشمان تو تحدب یافت تابه امروز که این نامه رابرایت Orderمیکنم,لحظه ای خواب به چشمانم راه نیافته است...بیاوبنگرکه حتی لحظه ای غددلاکریمال پلک فوقانی ام ازفعالبت بازناایستاده اندودرفراقت چشمانم دچار Lacrimation شده اند!!! نمی دانم که آیا تو هنوز به یاد من هستی یا خیر!؟!اما این را بدان که من همچنان آن عکس رادیولوژی یی را که با هم انداخته بودیم زیر نور فلوروسنت نگاه میکنم و به یادت اشک می ریزم!!!.... ;)

چپ دست

انگار پیچیده بود!شایدم من چون در عالم خوابم احساس میکنم پیچیده بود! ولی مثل همیشه عالی بود دکتر!

سودابه

سلام من همین امروز با این وبلاگ اشنا شدم. جالبه. tnx mr khosh khat[لبخند]

میثم

آآآآآآآه خدای من،بسی از نو متحول شدم... جمله آخرو که خوندم دامنم از دست برفت[نیشخند]