خاکستر سیاه و سفید

شعله با آرامشی چشم نواز مسخ کرده همه ام را،به تناوب بر محور سوختن می رقصد،می سوزد،سرم را نزدیک می کنم،لبانم محکم به روی هم می لغزند و نفسی عمیق در پی آن،چشمانم را می بندم،همه ی آن چه را که می بایست تصویر کنم ترسیم می کنم،زمینه ای سفید با نقشی سیاه...به یکباره از انتهایی ترین دالانهای ریه ام بیرون می کشم همه ی آنچه فرو برده ام،می دمم...سیاه و سفیدِ تصویر ترسیمی در هم غوطه ور می شوند،می شویند رنگها دیگری را،چشمانم هاله ای از خاکستری را دنبال می کند،خاکستری در سیمای جوانی که فقط لبهایش تکان می خورد محو می شود..."دودش رو اینجا ..."

همینطور که شعله در دستش خاموش می شود آرام آرام دود صورتش را غرق خاکستری می کند،موج می زند تصویر در خاکستری و ...

امان از گوش هایی که در تصویر جا می مانند...

/ 2 نظر / 18 بازدید
عاشق پزشکی

سلام داداش گلم 1.تولدتون مبارک معذرت میخوام که دیرتبریک گفتم اخه تازه بهوبلاگتون اومدم. 2.وبلاگتون فوق العاده ایت 3.نگارشتون حرفدتداره واقعالذت بردم 3.به وبلاگ منم بیاین 4.شماالان دوره فیزپالوژی هستین؟کدوم دانشگاه؟ورودی؟ خوشبحالتون

زهرا

[متفکر][اوه] به نظرم بذارم بعد امتحان بیام اینجا!!!