من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

برای یک دوست از بام خانه دست تکان می دهم...
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
 

ساعت 20:45 هست،تلفن خونه زنگ می خورد،موبایلم خاموش هست،اصلا موبایل برایم مفهومه خاصی ندارد،وابستگی ای بهش ندارم،حتی یک بار در مراسمه افطاری پدره آن شخصی که پشته خط هست بهم آفرین میگوید سر داشتنه این موبایله ساده و بی دوربین...پدر بر تخته بزرگی تکیه زده و کامپیوتره ما را اختیار کرده و دارد باهاش سریال می بیند،بنده هم برای بار دهم هست که اخبار مجلس امروز را از گیرنده امون(!!!) دنبال می کنم،فهمیدم نماینده ی مشهد چرت و پرت می گوید و نماینده ی بناب روحانی ای هست که ادعا دارد همه ی مردمه ایران خانواده و جد اورا می شناسند!!!...

در آسانسور که باز می شود،ماشینش را می بینم،احتمالا باز منتظر بوده تا الان،من آدمه متاخری هستم همیشه تاخیر دارم،با عجله روانه ی در می شوم،در ساختمان باز،در ماشین هم،دستش دراز هست،با گوشی صحبت می کند،دستم را دراز می کنم،دست میدهم،از پشته تلفن چون نگفته می دانم کیست چند عدد لغز می خوانم که هر قبرستانی هست سریع خودش را به ما برساند و چند عدد دیگر نیز...تلفن قطع...

می گویم چرا اینقدر دیر اومدی؟؟؟؟من ده ساعته تو پارکینگ الافه جنابعالی ام!!!!!دسته پیش را باید جلوی اینجور جنس آدمهای حق طلب همیشه گرفت،دستم پیش است روبرویش می گویم بگیر میوه ی باغهای شمیراناتمون هس،میخنده می خندم...،اتفاقا نقشه ام ماسید و باور کرد...بالاخره یه بار تاخیرم را درک نکرد...

هیچ کس از دوستان قسمتشان نشد همراهی امان کنند،همه پی خودشان بودند...این دوستم هم دکتر!!! هست،درست مثله من!!!البته در یک دانشگاه دیگر تحصیل می کند...شاد است اما درونش اصلا نه...جسارت دارد،تخس هم هست،غروره از جا در رفته ای را یدک میکشد،تلفیقی از مدرنیته و سنت هم در ظاهر و هم در عقاید،خودرایی و از خودراضی بودن از بخشهای انکارناپذیر این موجود است،زبان هم دارد خوبش هم دارد،دشمنی بود که حالا دوست شده،همراه و هم قدم روزهای پشت کنکوری ام هم بود اوایل بالاجبار اما حالا نه...خیلی راه با هم آمده ایم با هم زندگی کرده ایم...فوتبالهای بعد از مدرسه تا آمدن اوتوبوس...کری های درصد های آزمونها...با هم شاد بودن روز قبولی کنکور...بندگی هم با هم کرده ایم روزهای قبل کنکور...جمله کوتاه کنم،دوست هست دوست...

میگم بریم بام،میگه میریم...به ترافیک خورده ایم...با خواننده میخواند کم نمی آورد،هم صدایی را خوب بلد هست میگه خوب تو هم بخون...میگم بلد نیستم...میگه کاری نداره منم بلد نیستم ولی میخونم نگاه کن عا آه...نم نمک باهاش میخونم...میگه:ساکتی...فکر میکنم که من همیشه ساکت بودم...کم بوده حرفی برای گفتن یا شاید هم کم بودن قوه ی جسارتم!!! را مسبب اش میدانم،می گم:من کلا کم حرفم نمی دونی؟!!!من بیشتر می نویسم!!!...می خنده میگه بعد از این جمله آخریت باید از پنجره پرت شی بیرون بری تو افق...می خندم،میگه تو  کم حرفی؟...میگم نیستم...سکوت...

ترافیک تقریبا سنگینٍ،پاهای راننده ها مدام گاز کلاچ ترمز رو دوره میکنند...میگم این پارکه چقدر قشنگه،بزن بغل بریم توش یه چرخی بزنیم...میگه خنگه خدا پارکه ملته تا حالا نیومدی؟...یادم میاد...عقب ماشین بغلی رو داره نگاه میکنه...منم نگاه می کنم...میگه بار دگر دل از دست برفت...می خندم...دیوونه بازی در می ارم...سکوته همیشگی ام رو کنار گذاشته ام،اذیتش می کنم،میگم طرف داره به افق نگاه میکنه اصن تو نخه تو نیس که...میگه وولووم صدات خیلی بالاس آروم حرف بزن مردم میشنون...سرمو بر میگردونم به تابلوئه خیابونه نگاه می کنم می بینم نوشته خیابان افق!!!می خندم میگم د ببین،اینه دیگه دیدی گفتم داره به افق نگاه می کنه بفرما اینم خیابان افق،اصلا تلمیح و استعاره و ...کوفتو داشتی...میگه جونه مادرت آروم،پدرمو در اووردی تو...میگم نه نه آرایه ایهام داشت!!!انقدر سر و صدا می کنم شیشه ماشینو میده بالا میگه تو آبرومونو بردی رد دادیا...مدام ماشینشو با ماشین سمته چپی اش تنظیم میکنه،من سمته راستمو نگاه می کنم میگم نگاه زنه این آقائه که ماشین شاسی بلند داره،داره دستشو میکنه تو دماغش...می خنده...می خندم...خوشحالم سکوته چند دقیقه قبلمون به جوی هیجانی تبدیل شده،میگم می خوای تا دمه خونشون تعقیبش کنیم،میگه آره این خانواده داره می خنده...میرسیم به چراغه سبز،ماشین بغلیه جا مونده،پشته چراغ وایمیسته تا برسه،چراغ قرمز...همه چیز سر دو راهی ولنجک تموم میشه و از تعقیب باز می مونیم...عاشق معشوقه اش را گم کرد...

میندازیم محمودیه...میگم اینجا خونه عمه امه،میگه پس خا تو سر تو که عمه ات اینجاس خودت وره دله ما...میخندم...لبخند داره

می رسیم،جا واسه پارک نیست،میگم مردم وسطه هفته بیکارنا...بالاخره پارک میکنیم...

حسه خوبیه...میگم شبیه بچه پولدارا هستم یا نه میخوره مثلا یه هنرمند باشم یه نقاش شایدم شاعر یه آدمه بی دغدغه مالی و هر چیزه دیگه...میگه آره بت میخوره...میگم مسخره میکنی...میگه نه جدی میگم...جو ورم میداره میگم خوب بچه مایه داری کلا تو خون ماست،خونوادگی به ارث بردیم...می خنده میگه،آره همه فک و فامیلاتون به جز شما...

می رسیم میریم تو...دمه در میگم من باید برم wc اینجوری تا بالا نمی کشم...میرم،از دستشویی میام بیرون،دارم دستامو می شورم،یکی از دستشویی بغلی میاد بیرون،انگار اشتباهی دیدم،چن بار پلک میزنم،نه درسته یه دختر جوان...خیلی باکلاس دست شستنمو ادامه می دم،اصلا ملامتش نمی کنم،تازه تو دلم یه دمت گرم هم نثارش می کنم،آخر خودم چند باری شده بود به دلیل اشغال بودن سرویس ها مزاحم سرویس همسایه ای به نامه wc بانوان شده بودم،آخر چه معنی دارد آدم قضای حاجتش را حبس کند وقتی شرایط محیاست،این امر را ضرر به سلامتی می دانستم و ام و حتی در آتی هم یک لحظه در تکرار آن درنگ نمی کنم،بیرون میام،دوست منتظره،میگم دیدی،میگه آره،خوشحالم ادامه اشو نگرفت چون اگه میگرفت یعنی با عملش مخالف بود و با من،دقت که کردم دیدم طرف داره به زبان اجنبیه!!!انگلیسی تکلم می کند...فهمیدم این بابا فرهنگشان از بیخ و بن با ما فرق دارد...

از جلوی کافه ای میگذریم،میگوید اینجا پاتوقه یاسٍ،میگم نه کافه ویونا پاتوقشه...

هوا خنک،رویا ها به ذهنم هجوم آورده اند...وای خدا...بهش میگم فرض کن خونه ات یکی از همین ویلاها بود...فوق تخصص چشم هم داری...صبح جمعه ساعت 9 از خواب پا میشی تو یه اتاق درندشت...میری سراغ بوم نقاشی ات...یکم میکشی...بعد هم مستخدمت که فهمیده بیدار شدی با یه سینی تمام عیار صبحانه میاد تو اتاق ات...صبحونه اتو می خوری،میری سره بقیه ی نقاشی ات یه کم میکشی خسته میشی میری یه کم بنویسی!!!...دیگه از خدا چی می خوای؟...میگه همه ی اینا که گفتی رو من هم برای خودم ترسیم کردم فقط یه جاشو خراب کردی؟...میگم دوست داشتی زن ات برات صبحونه اتو می اوورد...میگه خوشم میاد میفهمی آه بزن قدش...

میگذریم،مدام می گه بشینم همینجا دیگه چقد بالا بریم،میگم منگل اگه می خواستیم اینجا بشینیم که دیگه نمی اومدیم بام...اومدیم بریم بام...اینها را با وجوده درده زانوی پای راستم میگم،از سخنرانی میگه...میگه می خوام ترمه بعد تو کلاسمون سخنرانی کنم...می پرم تو حرفش میگم اتفاقا منم چند شب پیش به این فکر میکردم،خوابم نمی برد،شروع کردم به سخنرانی تو کلاس اونم چه سخنرانیه قرایی بیا و ببین من خودم گرخیده بودم این جملات بی بدیل و ناب چطوری به ذهن من می رسید اون نصفه شبی...می خنده میگه تو هم مثه خودم کم داری

اواخره راهیم که جا میزند میگه همینجا خوبه دیگه،ویو هم که عالی صندلی هم هست،کم میارم و کوتاه...میگم باشه بریم همینجا...تقریبا تمام صندلی ها پر و ما بی صندلی،بعضی ها هم با صندلی های خالی برای خود مرز تعیین کرده اند که یعنی نزدیک ما نشین...ما هم میگیم چشم،نزدیکتون نمی شیم،میگم اصن وایساده بهتره...میگه الان فقط یه سیگار جواب میده...میگم آره ولی خفه شو...میگه من برم ببینم این کافی شاپه سیگار نداره...برو گمشو...صندلی ای خالی شده...همونجور که داره میره پی مواد!!!میگم برگشتی بیا اینجا من اینجام...می شینم،صندلی بغلی دو تا دختره جوون ان،ولی نگاه ام همینجور صاف به شهره،فقط دود سیگارشان در تصویر رویت می شود در دلم میگویم کاش آنقدر جرات داشتم از این دوتا یه نخ برای دوستمان قرض میکردم ولی از تریپه اینجور دخترا می ترسم که آدمو با جاش بخورن،بیا اینجا...دوست است صندلی ای بهتر یافت کرده...دخترانه خاکستر نشین را ترک می گویم و میروم جایی که باید...

می نشینم در کنارش...یافتی؟نه نداشت...میگم چه بهتر...سیگار برایم تمام شده خیلی وقت نیست و کم وقتی هم...فقط نظاره می کنیم سکوت چاشنی نگاهامان هست،موسیقیه ملایمی از کافی شاپ پشت سر پخش می شود خیلی دلنشین است،هنوز تو نخه شهر هست... در عینه حال که سعی می کنم سکوت دوست داشتنیه نمیکتهای همسایه را به هم نزنم سکوت رو خورد میکنم میگم چطوره؟میگه از این به بعد فقط اینجا می نویسم... میخنده...دیگه نمی رم کوهسار... میگم مگه تا حالا نیومده بودی؟...میگه نه...

حسه فوقالعاده ای دارم،می خوام اینجا رو براش متمایز کنم...می گم تو گیرنده(تی وی)دیدی این مجریا تو یه فضای خاص یه آهنگ ملایم مثه این می ذارن و از مهمان برنامه اشون سوالای خوب خوب می پرسن؟...میگه:خوب...میگم من الان مجری...تو هم مهمون باش...میگه خوب...باز صدای کلماته اجنبیه انگلیسی به گوشم می خورد،سر میچرخانم میبینم درست در نیمکت بغلی ما همان خانم با اکیپ خارجکی اشان مستقر شده اند عکاسی میکنند زیر لب میگویم photography ههه که مثلا ما هم حالیمونه...

باز شروع میکنه مسخره بازی در اووردن و مثه حاج آقا صحبت کردن تو برنامه!!!انگار که خودش مجریه!!!میگم بسته دیگه دهنته ببند انقد یاوه نباف...خوب شروع میکنیم...

.

.

.

سانسور

سواله آخرو به زور جواب میده و میگه پاشو الان اینا میگن اینا دیوونه ان،میگم نگاه کن به دوربین عنکبوتیه ما یه دس براش تکون بده...

یکی از آدم خارجکیا فارسی حرف زد،گروه جایگزین آدم خارجکی ها هم یه گروه پسر دختره هم وطن بودن کلا سکوت کرده بودن و تو کف این بودن که این دو تا خل و چل کنار دستی اشون چی می گن،سخن کوتاه کنم آبرومان رفت بر باد...شماره نظام پزشکی که سهله دیگه اجازه دیوونه نبودنم بهمون نمی دن...

پایان

پ ن:تو که دستت به دهن ات می رسید آخه دست درازی دیگه چرا؟خوش خطه!!!