من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

راهپیمایی به مقصد جهنم با دمپایی
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 

سلام علیکم

تاریکه تو تختم دراز به دراز افتاده ام با اینکه خوابم نمیاد مجبورم بخوابمابرو تو تاریکی کورمال کورمال دنبال موبایلم میگردم چراغ نباید روشن بشه چون خواب داداش بزرگه به هم میریزه بالاخره موبایل با چند حرکت صدادار یافت میشه حالا نوبت هندزفریه.اونهم کما فی السابق با صدای تلق و تولوق پیدا میشود.طبق معمول گره های کوری خورده بازش میکنم احساس میکنم باید رفت... میروم اینبار بی صدا.باز میگردم هندزفری را میکنم در یک گوش و گوش دیگر آزاد میروم ردیف 106 مگاهرتز و شبستانه تازه آغاز شده.برنامه خیلی خسته کننده است و من هم مانند مشاور روانشناسی پاسخ همه ی تلفنها را در ذهنم بلدم و در ذهن خودم  به آنها پاسخ میدهم.حوصله ام سر میرود و تصمیم به وبگردی میگیرم همینجور میگردم عین یک شبگردِ ولگرد میگردم میچرخم اتفاقی به سایت خبرگزاری مهر بر میخورم رتبه بندی های داشگاههای علوم پزشکی را اعلام کرده میروم و نگاهی می اندازم از قضا دانشگاه ما جزء ده تای اول است میروم به قسمتهای دیکر سایت نوشته اخبار استان رویش با دو تا تقه ی انگشتم میزنم تا ببینم خبری از استان  و شهر دانشگاه ما نیس.شاید کار عمرانی جدیدی در دست احداث باشد و راه من تا دانشگاه نصف شده باشد.لیست را میبینی اما آنچه میخواهی نمی یابی در میان این اخبار یک خبر از استان اصفهان خودنمایی میکنه اعدام چهار عامل قضیه ی خمینی شهر.

گزارش تصویری است تصویرها یکی پس از دیگری بارگزاری میشوند و تو کمی هیجان توام با استرس داری تا حالا کمتر از این صحنه ها دیدی به خودت میگی نکنه این صحنه ها واسه سن تو مناسب نباشه شاید تو شخصیتت زمانیکه بزرگ تر که شدی تاثیر کنه نکنه گوشه موشه های این سایت واسه این مطلب زده که +20 و تو ندیدیش و یه دفعه به ذهنم میاد که چی؟ آره برادر تو دو ماه دیگه سر کلاس تشریح که مرده میبینی چه بهتر که از حالا ببینی در ضمن این سوسول بازیها به سیس تو نمیخوره.تو این افکاری که دیگه میبینی عکسا اومدن از بالا با ولع نگاه میکنی چهره ی مردی رو میبینی که میدونه تا چند لحظه دیگه نیس.نگاهش به یه سمتی منحرفه.شاید تو جمعیت کسی رو میبینه شاید عزراییل نه عزراییل نیس.آدمای بد نمیتونن فرشته هارو تو دنیا ببینن.هر چند اونجا نبودم ولی از رو عکس میشد حدس زد که نگاهش یه کجا منحرفه.داشت چوبه رو میدید.منم یه کم سست شده بودم خودمو گذاشتم جاش نمیشه وصف کرد هر چی بود تو نگاهش تفکر دیده نمیشد شاید فکر کارایی رو که کرده بود حتی برای خودش غیر قابل باور بود.

نفر بعدی از قبلی سن بالا تر میزنه ریشهاشم کمی پر پشت تره دستبند به دست انگار در آن هیاهو نبود بر عکس قبلی.

تو خودش خیلی غرق بود متفکر نگاهش مایل به زمین بود مطمئنا داشت فکر میکرد اما چه دیر شاید اگه خیلی قبل تر از اینا هم کمی فکر میکرد الان جای این تماشاچیا می بود.همین دو تصویر بود که بدون پوشش رو سایت بود.وقتی می ری به عکسهای بعدی خبری از عکس بدون پوشش دو نفر دیگه نیس. عکسهایی از تجمع مردم میبینی عده ای برای دیدن این صحنه بر بام خانه و عده ای بر بالای تیر برقها کمین کرده اند شاید در کمین عزراییل اند که او را در بدو ورود به صحنه شکار کنند یا با دوربین هایشان و یا با تفنگهای دوربیندارشان.زهی خیال باطل که عزراییل به استقبال دوستان زمینی امان(خطاب به اعدامیان) هرگز نخواهد آمد میروم عکس های بعدی.آدرنالین خونم میزند بالا متهم اول را حلقه ای به حلقش میدهند و همینجور تا نفر چهارم.در اثنای انداختن حلقه ها از نفر اول تا آخر عکسهای متعددی گرفته شده.تقریبا میشه گفت در این عکسها سه نفر از این چهار نفر تاب ایستادن روی چهار پایه زیر پایشان را ندارند.من هم با دیدن سستی آنها رخوتی در خویش حس میکنم شل شده ام.چهار پایه ها کشیده میشوند و از اینجا به بعد صحنه های رنگی به خاکستری میگراید.

پایهایشان هم مغلول است یکی از میان اینها با وجود اینکه دست و پایش در غل و زنجیر اسیر است 180 باز کرده است و همانند بغل دستی اش یکی از دمپایی هایش از پایش افتاده.سومی تا آخرین لحظه دمپایی به پاست خدا به  این یک نفری که دمپایی به پا دارد لطف ویژه ای کرده و به او اجازه داده که تا جهنم را با دمپایی راهپیمایی کند تا پاهای نازنینش به روی ریگها و خارهای راه کمتر اوف شود 

ولی چهارمی در اوایل دمپایی به پا دارد ولی در عکسهای بعدی دمپاییهایش او را رها میکنند و به زمین می افتند گویا این دمپایی هم میداند که او آدم نیس و تنها آدم نماست و از حیوان هم حیوان تر است و دمپایی را چه کار به موجود چهار پا؟

دیدن این تصاویر به کوچولوهای کمتر از 18 توصیه نمیشه

.عکسها را ذخیره میکنی تا بعدا وقتی با دوستان بودی و احیانا حرفی دیگر برای گفتن نداشتی به آنها نشان دهی و کمی آنها را متنبه کنی که کارای بد بد نکنن عکسها را که ذخیره میکنی میروی دوباره سراغشان یک باره یاد چند ماه قبل میافتی که تازه این قضیه پیش اومده بود تو سالن امتحانات قلمچی.

پیش دو تا دوستات نشستی و اولی میگه شنیدی قضیه ارو با تاسف من و دومی سری تکون میدهیم و او همچنان با هیجان و خنده میگود دمشان گرم خوب پوزشونو زدن حال کردم با حرکتشون(حرکته متجاوزا رو میگفت)و به خودم میگویم آره امشب خیلی دمشان گرم هس بغل بخاریهای گازی جهنم.

ناگهان با صدای پدرت که میگوید امیر پاشو از خواب میپری از خواب.پدرت میاید و بهت میگوید بپر تا من صبحونه میخورم لاستیک ماشینو عوض کن و من برای سومین بار در 24 ساعت اخیر با کج خلقی آماده میشوم برم بیرون.غافل از اتفاقات دیشب میروم دم در و در عین ناباوری میبینم که یک لنگه دمپایی بیشتر جلوی خانه امان نیس  مات و مبهوت میشوم گویا من هم باید تا جهنم مانند دو رفیق(اعدامیها) دیشبیمان با یک لنگه دمپایی طی طریق کنم(البته جهنم من ماشین عتیقه ی پدر هس و جهنم آنها جهنم با این حال فکرکنم من بیشتر عذاب میکشم از آنها)