من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

.........................
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
 

زندگی در دل و روده جاده

خوب به مناسبت دانشگاهی که تحصیل میکنم،باید جاده ها با من همسفر بشن یا شایدم اگه بخوام یه کم جاده ها رو آدم حساب کنم من با اونا همسفر میشم.

بی برو برگرد من باید همیشه کنار پنجره بشینم با کسی هم شوخی ندارم،عموما هم این شکلی استوتا الان با کسی به مشکل بر نخوردم و تعجبی هم نداره چون اصالتا بنده همیشه صندلی تکی می گیرم!!!!،اما گاهی وقتا یکی از دوستان عزیزه ما مزاحم میشود و خلوت دنج گرم و نرم بنده را با ملاقه ی گنده ی وجودش به هم میزنه دوستی هم کلاس با قدنسبتا دیلاق و تنه ای نسبتا پر که او را از زیر بار لفظ دیلاق بودن بیرون می کشاند.(البته من رک بهش میگم کنار پنجره ماله منه)

و اما از جاده:نمی شود توی جاده بود و حرکت پر سرعت جاده و دور شدن تک تک علفهای رنگ و رو رفته ی کنار جاده رو دید و حرفی نزد،نمی شه خیال باطل رو هزار راه باطل تر از خیال نکشوند،راجع به خودت،خودش و ایشان ها!!! دیالوگهای نا نگفته ای تو ذهن ات نچینی!نمی شه مهتاب رو ببینی و سرت رو به تنه ی سرد شیشه ای اتوبوس نسپری هر چند بالا پایین جاده از چونه تا پیشونی ات رو بزنه داغون کنه،عمرا نشه توی جاده هم.-.دم معین رو گوش نداد و باز سناریو سازی های متبحرانه رو ادامه ندی... و خیلی از کارای دیگه رو هم نمیشه نکرد

می گن طرفتو باید تو سفر بشناسی،من خودمو اونجور که تو این سفرا شناختم این بود که یه آدمه آزاد از هفت دولت ام،مهم نیس که من امتحان ... دارم مهم اینه که از جاده لذت ببرم،جاده رو حفظ شدم،دلنشینه

بارها توی خیالم ایران نبودنو تصور می کنم و از دور پرستش ذره ذره ی این جاده ها و مافیهاش رو میکنم(امیدوارم قبول داشته باشید آرزو بر جوانان عیب نیست)

فی الکل بگم: از نظر من جاده ای که ته داشته باشه حال نمیده،جاده باید ته نداشته باشه،آدم باید همینجور بره و بره و بره و هیجانشم اینه که ندونه کجا میره هر لحظه باید احساس خطر کنه احساسه پریشونی،احساسه سر خوشی،احساس قدرت،احساس ضعف،احساس خالی شدن و گاهی احساس پر شدن،احساس به آینده ای روشن در بدترین تگنا ها و بعضی وقتها هم در بهترین جاهای جاده باید احساس پوچی کنه تا زمانی که رفت جلوتر یه چیزی از گذشته برای خندیدن و سوژه کردن داشته باشه،احساسه رسیدن به آب در حالی که تشنه اس،احساس رسیدن به یه جای بد یا خوب،احساسه اینکه نکنه مردم شهر بدی آدم نباشن و ما رو بخورن،یا اینکه مبادا تو آبادی بعدی مردمش اسپانیولی رو با لهجه تایلندی صحبت کنن و من نفهمم چی می گن،یا اینکه مبادا تو شهر بعدی .... و مجموعه ای قاطی پاتی از این حسها،دنیای ما سر نوشت ما یه همچین جاده ایه اما با یه معیار ها و جبهه گیری های دیگه...

یه برداشت از این پاراگراف:زندگی ای که توش احساس های مختلف جاری نباشه مثه مثه ... اصن چه میدونم مثه یه کوفت و زهر ماری هست که خیلی بده دیگه،ولم کنید حوصله برداشت ندارم خودتون برداشت کنید...

ول گشتن تو همین دنیای کوچولو هم حال میده،فرض کن نصفه شبی داری تو یکی از جاده ها ی وسط جنگل آمازون قدم میزنی،بعد یه مشت جوون با ماشین ون میان با سرعت ازت رد میشن و بهت کلی فحش میدن(در حالی که فحش ها تو اون سرعت توی باد گم میشن) تا خوش باشن،بذار خوش باشن خوب جوونن دیگه به من که بر نمیخوره نصفه شبی یه عده جوون وسط آمازون بهم فحش بدن،مخصوصا اگه یه سیاهپوست هم بین اون جوونا باشه ولی پیاده روی تو ایران خطرناکه شخصا می ترسم جن بیاد مارو خفت کنه ولی شنیدم خارج تو بیابون هاش هم جن نداره،تو آمازون فحش بخوری بهتر از اینکه تو ایران جن بخوردت.البته الانم که فک می کنم زیادم بد نیستا اگه جن ها من رو بخورن اونا هم احتمالا مثله اون جوونای مذکور شاد میشن،پس اگه شاد میشین بخورین آقا من راضی ام،قول میدم حلالتون کنم.

پارسال که دانشجو شده بودم حالم از جاده با هم قاطی میشد ولی الان خوبه،از قشنگی های جاده فیض میبرم زمانی که از روی پلی رد میشم که رودخونه ی قشنگی با جنگله نیمه انبوهای در قسمت شومال جاده نمایان میشه،زمانی که بین تپه هایی حرکت می کنیم از دو طرف محاصرمون کردن و هی بالا پایین میرن و من گاها می شمرمشون و با دیدن اونها یاد سوتی های روزی که واسه ثبت نام رفته بودیم می افتم،سوتی هایی که خانواده تو راه برگشت هی تو ماشین تکرار می کردن و بهم می خندیدن و من هر بار کفری تر میشدم و اونا از لجبازی من بیشتر برای خنده تحریک میشدن و بعضا یاد بد بختی هام و درسهای نخونده ام ،روحم رو تو جاده جلا میده اونم چه جلایی...

حیف این اتوبوسا پنجره ندارن،اگه شد یا اگه اصلا موجود بود میرم سوار یکی از این بنز قدیمیا میشم که پنجره داشته باشه آدم اگه تو سفر کلشو نیم متر از پنجره بیرون نکنه و باد به موهاش نزنه و پرتشون نکنه عقب که اصلا حال نمیکنه،آدم اینجوری فک میکنه شخصیت اصلی داستان زندگی خودشه...اون بیرون تو اون هوای سرد احتمالا کلی ژست میگیرم چون میدونم یه دوربینی داره ازم فیلم میگیره با همون زاویه ای که من می خوام،ولی بدبختانه با این که خودم کارگردانم یه دونه از نسخه این فیلم کوفتی رو به ما نمیدن،همش تو آرشیوه خداس و بس،ایسالله روز قیامت که داره رو پرده پخش میشه کلهم جمعیت فیلمو می بینید ولی دیگه ببخشید ضعف کارگردانی ما رو آخه این اولین فیلمی بود که ساختم ایشالله اگه قسمت بود تو آخرت editاش میکنم نسخه اصلاح شدشو میدم خدمتتون والسلام پایان...

پ ن:خار نبودن و خوار نکردن در قبال مردم،ابتدای پیوستن به آدمیت است

پ ن2:خاطراتت در رگ هایم جاری اند اما حیف و صد حیف که باید برم خون بدم!!!

می دونم چرت و پرت زیاد گفتم شوما خرده مگیرید و الکی هی بگید عحجب شاهکار بزرگی خلق کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و من هی به حرفاتون بخندمممممممممممممممممممممممممممممممممممم(محض شوخی!)