من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

ستاره ی تو دم دستته،دستتو دراز کن
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
 

یا الله به وبلاگ خودم

ایامی است یادی زو نکرده ایم

خوب ابتدا ایام محرم رو تسلیت میگم خدمدتون و سپس زندگی ما...

الان که فکر میکنم مقدمه چیدن برای من خیلی کار سختیه،اصن یه جوریا،فرض کن منم مسئول خبر دادن مرگ یه نفر به خونوادش باشم،کلا خونواده ی بدبخت یه سال شوکه می شن.

کلا من و سایر دوستان هم زیستمان در کنج عزلت در این عرض جغرافیایی از زمان بچه های بدی هستیم،خیلی بد ها،اصن یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی،کلهم ساله دویی شدیم.

یاذش خوش پارسال 7 از خواب بیدار میشدیم،آماده میشدیم شیک و پیک میرفتیم سر کلاس.اما امان از دست امسال،واقعا نابودیم،ساعت 8 از خواب پا میشیم،در همان رختخواب هایمان کنفرانس میزاریم که الان کدامین استاد در محضر دانشجویان تدریس دارد و متحد القول تصویب میکنیم بقای خواب و فنای کلاس را،و عطای و لقای کلاس را به استادش می بخشاییم.و تا پاسی از بامدادان پس پری شب این رجحان آرمیدن در رختخوابپای بر جا بود،تا اینکه مردی از غیب رسید و ما را به مریدی خویش پذبرفت و او شیخ ما نیز شد،این مرد شبهای روشن کسی نبود جز یکی از شیوخ برتر دانشگاه تهران،بر سر محفل درس ما جلوس کرد و ما را باری سوال پیچ کرد و با جوابش بازگفتیم.

این مرد از خاطرات دور و درازش در فرنگ گفت،گفت و گفت و گفت و جملگی مریدان در عجب بودند از افتادگی این شیخ عظیم،شیخی که به تمام معنی استاد بود اما به خویش معلم لقب می داد و افتخار میکرد،این شیخ ما را در مسیر های مختلف راه نمودید و ما راه را دیدیم،او تنها کسی بود که توانست به یه امریکایی بفهماند آخر شاهنامه خوشه یعنی چی؟شیخ بزرگی بود در ما تاثیر فراوان گذاشت و بر وجود نظم در زندگی بسی تا کید کرد،اینکه مثلا دونستن اینکه وقتی تو میدونی ساعت 2 فلان روز باید بری بستنی بخوری چه لذتی بهت میده در مقابل ندونستنش.از تلاش های شبانه روزی اش برای ادامه تحصیل،از اینکه تلاش کردن راحت تر از تلاش نکردن هست و از پتانسیل های خفه شده در اعماق ذهنمان سخن ها بر زبان راند،از اینکه ارزش ها تو جامعه ی ما کم رنگ شده گفت و خواستن از ما برای پایبند بودن بهشان نه برای دیگران بل...همه ی اینا رو با لهجه ی شیرین دهاتی ات گفتی،و افتخار کردی به این بودنت

 

ساعتی آن شیخ بزرگ می راند سخنهایش را در جاده های خلوت اذهان ما دانشجویان تا اینکه اثری بماند از گردی که به پا کرده

استاد ... امیدوارم گرد و غباری که تو ذهنه چندی از ما دانشجویان به پا کردی ته نشین نشه

بهم فهموندی ستاره ی هر کسی وقتی به دستش می رسه که اراده کنه بگیردش

پ ن:از روزی می ترسم که ...که ... شب باشه.

پ ن:رفیق نیمه راهم واسه رفیقی که سر به راه نباشه!!!

تبصره پ ن 2:رفیقی که سر به راه نباشه رو باید سعی کرد رو به راه!!! کرد ولی اگه دیدی وسطش تو رو زابراه کرد....