من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

روپوش های رنگی
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
 

سلام

.

.

.

زندگی خوبه به خوبیه حاله یک کودکه سرطانی که زیر چشماش گود رفته

زندگی خوبه به خوبیه شکست هایی که به بردی در آینده ختم نمی شه

زندگی خیلی ساده اس به سادگی مغز ما آدما

زندگی یه جاده صافه جاده ای به صافیه جاده چالوس

زندگی پر از شادیه شادی ای از جنسه خبر مرگه عزیز ات

و زندگی ...

زندگی تضادی از اندیشه های ماست در محیط اطرافمون فقط همین.

آرزوها خیلی سریع تو ما آدما پوسیده میشه خیلی راحت،اما لذت داشتنش(آرزو)برای ما آدما کهنه نمیشه،همیشه دوست داریمش...

زمانی که دبیرستانی بودیم یه سری رفتیم میدان انقلاب.بچه ها می خواستن کتاب بخرن،همینجور که تو پاساژها گشت میزدیم،بعضی مغازه های روپوش فروشی رو میدیدیم،تو مخیله ام جا نمی شد یه روز به عنوانه یهدانشجوی پزشکی این لباس رو بپوشم.

یکیمون اونجا با یه حسرتی گفت یعنی میشه ما هم یه روز روپوش سفید بپوشیم؟همگی گفتیم ایشالله می پوشیم.

کنکور دادیم و همون رفیقمون دانشگاه تهران قبول شد،ما موندیم و حوضمون...

یادمه تقریبا دو سال پیش،برای امتحان دادن جمعه ها رو باید می رفتیم انقلاب،این سال تقریبا کمی هدف در تخیلمان تزریق شده بود،مسیر ام جوری بود که سر راه هر روز از دانشگاه شریف رد می شدم،دانشجو ها رو میدیدم که حتی روز جمعه هم میان دانشگاه،سوار BRT یا همون اتوبوس های تندرو میشدم،تو راه خیلی چیزا بودن که جلب توجه  میکردن،خونه ی مادر بزرگ اولیش بود که میشه بهش اشاره کرد،چیزایی بودن که تو چشم من برقه امید رو ایجاد می کردن،هر وقت احساس میکردم اتوبوس داره بهشون نزدیک میشه،خودمو عینه دیونه ها از لابلای جمعیت به کنار پنجره میرسوندم تا ببینم اون چیزایی رو که باید ببینم،دو تا چیز بودن که خیلی دیدنشون برام مهم بود اولیش که اتوبوس بهش میرسید یه پاساژه بزرگ بود به نام بورس تجهیزاته دندانپزشکی کاوه،خوب اون موقع دندونپزشکی رو دوست داشتم،دومیش روپوشه پزشکی سینا بود که نرسیده به خوده میدان سمت چپ،تابلوی آبیه نفتی اش  به آدم چشمک میزد،بعدش هم که دانشگاه تهران با اون سر در معروفش جلوی آدم ظاهر میشد.

آرزوم بود یه روزی از اون روپوش فروشی یه روپوش بخرم حتی با قیمت سوبله و برم با ولع قصه ی جمعه هایی رو که حسرت وارد شدن به اون مغازه رو داشتم برای فروشنده تعریف کنم.یاد بادا آن روز هایی که داشتن و پوشیدن یه روپوشه سفید آرزوم بود،اون آرزو برای یه پسر 18 ساله بود،یادمه اولین باری که روپوش سفید پوشیدم روپوشه همسایه امون بود،برای دانشگاهش گرفته بود برای آزمایشگاه گیاه شناسی،نذاشتم روپوششو ببره خونشون،روپوششو اووردم خونمون و تندی پوشیدم با ذوق و شوق به مامانم نشون دادم،چقدر من کیف می کردم،که مامان ببین چقدر بهم میاد،بیا از پسر دکترت عکس بگیر،مامانمون هم نا مردی نکرد ده تایی ازمون عکس گرفت.

الان از پوشیدن اولین روپوشم تقریبا یه سال میگذره،نمی گم حس خخوبی ندارم ولی هیچی اولین بار نمیشه.

الان دوسته ما روپوش اش رو از روپوش پزشکی سینا خریده و مارو به یاده اون روزای بی نظیر و کذایی میندازه،البته روپوش بنده دانشجو هست که روبروی دانشگاهه.

الان هم وقتی هست که آرزوی داشتن و پوشیدنه روپوشه سبز رو دارم،رو پوش سبز...

پ ن:شرط داشتن عقل،داشتنه دله،دلتو به کسی نده دوسته من و الا مجنون میشی...

پ ن2: سوزانده خیلی از چیزای با ارزش تاوان زنده بودن و زندگی کردنه،ATP فقط یه نمونه از این چیزای با ارزشه