من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

مادری بزرگ
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

یکی از روزهای آفتابی اواسط تیرماه آن ور شهر در تکاپو برای خرید چندی خرت و پرت وقتش را سر می کند،موذن کارش را ساخته و کویا گوشهای مردم شهر را تازه نواخته.تلفن همراهش زنگ می خورد،مثل همیشه دست و پاچه دستش را در جیب شلوارش میکند تا مبادا تلفن قطع شود.

گوشی رو بر می دارم دختره خاله است،می گوید حال مادر بزرگت یه کمی بد شده بردنش بیمارستان،نگاهم سرد میشود خشکم میزند و با صدای بوق منقطع تلفن به خودم میآیم،

سیل سوالها و توهمات امانم را بریده است،خانواده ی پدری چه ربطی به خانواده ی مادری دارد؟چرا اون باید زنگ بزنه؟مگه خود پدر و مادرم نمی تونستن زنگ بزنن بگن؟ و هزار تا سوال و اگر ِدیگه،اگرهایی از جنس آنهایی که  لبها را پس از ر ِکش دار اگرش باید گزید.

تازه متوجه دوستم شدم که در کنارم بود،قضیه رو در میون گذاشتم و بر آن شدم زنگی به خانه مادربزرگ بزنم.زنگ و زنگ و زنگ اما دریغ از یک بوق آزاد،بوقهای اشغال تلفن فراصوت هایی بودن که گوش مرا کر کرده بودند.با هزار بدبختی با پدرم تماس گرفتم،یه راس رفتم سر اصل مطلب که حالش خوبه یا نه؟جوابهایی سر بالا گرفتم دید که من ول کن نیستم با فریادی عصبی که بغض رو توش می شد خوند سرم داد کشید سریع بیا خونه مادر بزرگت همین حالا و باز هم بوق تلفن ماند و گوشهای کر من و چشمهایی که در انتظار بارش اند.

امید تنها چیزیه که من بهش ایمان دارم.امید یعنی همون خدا شایدم بالعکس.با تموم شواهد هنوز خبر موثقی نبود که بشه تصمیم گرفت ولی امیدی همیشه هست .

با دیدن وضعیت من،دوستم به زور منو برد چند قدم اونرتر،نمی دونستم کجا دارم میرم،ولی الان که فک میکنم میبینم بردتم همون خیابون معروف ،همونجایی که آخرش باید زار زد این پسوند چه مناسب احوال من بود:زار،باید زارید  از این دنیا،تو خودم بودم رفته بود یه چیزی بگیره،با دلستر برگشت از گلوم پایین نمی رفت بغضی خفیف جلوی راه حلقمو گرفته بود...

در همین احوالات خاکستری و دلی طوفانی و پر تلاطم زدم به زیر زمین و شروع به حرکت،به سمت یقین.نمی دونم چی شد یهو محو بچه ای که جلوی من رو پاهای باباش آروم نشسته بود،شدم،توی دنیای خودش غرق بود،با سکناتش منو یه لحظه از دنیا فارغ کرد.

فاز بی رحمی و منطق گرایی ام زد بالا،همیشه عاشق این دوفازم مخصوصا بی رحمی بی حسی،هیچ حسی به کسی نداشتن و قضاوت کردن،به خودم گفتم مادر بزرگت که عمرشو کرده دیگه دغدغه ی چیو داری اگه احتمالا فوت شده باشه،زندگی تو این بچه است،جامعه باید روون باشه این یه چرخه است که باید بگذره،اگه همه ی ما تو همین شرایط بمونیم دیگه جا واسه کس دیگه ای نیست که بخواد بیاد تو این دنیا،بالاخره همه باید بریم،هرکی کار خودشو تموم کرده بهتره که بره و بذاره دیگرون هم وارد بشن،اگه همه ی مادر بزرگها زنده بمونن که دیگه نمیشه،همه ی مادر های امروز باید یه روزی مادر بزرگ بشن،نمی تونن که واسه همیشه مادر بمونن...

تو همین فازیات غرق چهره ی بچه بودم ذل زده بودم بهش در حالیکه هنوز دل غالب بود و بغض ِگلو انگاری مزخرفات عقل رو پشیزی به حساب نیوورده بود.

ایستگاه:...

از بچه و زیرزمین دل کندم و زدم به آسمون،همونجایی که احتمالا باید رفته ها رو دید.تا دم در خونه پیاده روی کردم،رفتم و رفتم،چشمانم به دنبال پارچه های سیاه میگشت،اما هنوز دلم از عقلم چیزی نشنیده بود که تسلیم شکیات بشود.چشمانم چیزی را می جست و دلم آن را پس میزد،طبق معمول در پارکینگ باز و منم از خدا خواسته زدم داخل ساختمون،نمی دانم حکمت چی بود که باید سیستم سمپاتیک من گریز به سوی خانه رو با آن سرعت مقرر تنظیم میکرد که سریع به راه پله ها برسم و فروغ خانم همسایه نسبتا پیر و دوست داشتنیه ساکن طبقه ی زیرین خانه مادربزرگم که از قضا خیاط هم بود را ملاقات می کردم.از پله ها داشتم بالا میآمدم که داشت کلید در قفلش می اندخت،در دلم خدا خدا می کردم که حرفی نزند راجع به مادر بزرگم،با خوش رویی سلام کردم و متقابلا سلام کرد و یه احوالپرسی،با چهره ای غمناک زیر لب گفت تسلیت میگم.

سکوت انسانی خشک زده که گردنش کج می شود از بهت،صبر میکند سلول های خاکستری لوب گیجگاهی مغزش از عصب شنوایی چیزی که درک کرده است را آنالیز کند،ثبت کند....

صدا ازش در نمی آد دهنش بازه اما حلق بسته اش اجازه ی عبور هوا را نمی دهد،به یکباره راه گلو باز می شود و زبان ناباوری اش را با لحنی پرسشانه به رخ اهل ساختمان میکشید و گوشها هم مشغول ِخودسرزنشیِ فروغ خانم و تعجب از بی خبری من و عقل هم هنوز حیران آن که چه گذشت که من به خدا نزدیکتر شدم آن یک طبقه را

از ماه تیر کم تیر نخوردم،ماه گندیه

اول دبستان همش خونه ی مادر بزرگم بودم،بعد از مدرسه که بابام منو برادرم رو می گذاشت خونه ی مادربزرگم تجربه های بی نظیری کسب کردم،از خاطره هاش واسمون می گفت از پدری که زود از دست داده و از نا پدری ای که کم تر از پدر واسش نبوده و احترامشو خیلی داشت،از یه درخت گردوی پوست کاغذی که چن نفری تو گردوی اون درخت شریک بودن،از مدرسه رفتنش و سواد یاد گرفتن،از اینکه پدر بزرگم که خودش با سواد بوده نذاشته ادامه تحصیل بده،از همه چی می گفت.

همیشه وقت خداحافظی باهاش یه نهیب به خودم میزدم نکنه بار آخر باشه که ...بار آخر یادم نیست،ولی یه بار یادمه که عجله داشتم واسه رفتن سریع رفتم بوسش کردم و برگشتم که برم،گفت کجا؟نذاشتی من بوست کنم فقط تو بوس کردی ناقلا(نکته بالینی که فهمیدم این بود که یه شخص آلزایمری هیچ وقت آدابی که یاد گرفته رو فراموش نمی کنه)

بعضی وقتها سر به سرش می ذاشتیم و میگفتیم:اگه گفتی من کی هستم؟همیشه یک جواب داشت برادرزاده امی دیگهتعجب.

یادم نمی ره:

خواب بودم،یه صدایی دائما تکرار می شد،فامیلیمو تکرار می کرد،صدا کلافه ام کرده بود،مامان بزرگم صبح زود ما را از خواب بی خواب کرده بود،فکر کرده بود که عهد قجره مردم صبح بیدار می شن،نذاشت ما بخوابیم که ...ولی الان که میبینم همون چند ساعت یه توفیق اجباری عظیمی بوده

همیشه واسم سوال بود که اون چرا با دست غذا می خوره ما با قاشق؟از قاشق حالم به هم می خورد

از سوالهایی که می پرسید و من بی برو برگرد بر حسب صداقت بچگانه جوابشو میدادم،اما برادر بزرگترم به اقتضای بزرگی و توصیه ی خانوادگی انکارشون می کرد

محبت خالصت یادم نمیره که تو اون هوای بارونی با نگرانی پسرتو خونوادشو تا حیاط همراهی کردی؟؟؟یادش خوش

آدمی آنگونه که با غرایز می آید با غرایز میرود،همواره مادرش را می خواهد و همواره با نوایی قصد طرب دارد،ماربزرگ در سن 90 سالگی عین یک(به معنای واقعی کلمه)بچه مادرش رو از من می خواست،و زمان شادی و آهنگ شونه مینداخت بالا،دوست داشتنی ترین لبخندهای دنیا مال تو بود و خواهد بود مادربزرگ

دایما هول ولا داشت انگار داره زلزله می آد،ذکر یا ابالفضل از لبش دور نمی شد،بعضی وقتها بی وضو همینجور واسه خودش نماز میخوند و وسط نماز یه تیکه ای هم به ما مینداخت و نمازشو ادامه می داد

آدم زبلی بود کلا بیشتر وقتها سر به سرش که می ذاشتیم لو می رفتیم مچمونو میگرفت،هر وقت یه چیزی میگفتیم واسه ی این که خودشو از همه جا با خبر جا بزنه با تعجب می گفت واااا؟(واقعا

زمانی که سر حال بود هر وقت که از جلو خونشون رد می شدم،رو صندلی کنار پنجره نشسته بود بیرونو نگاه می کرد،شاید من جزء معدود کسایی باشم که هر وقت از جلو خونه ی مادربزرگشون رد می شن مادر بزرگشونو زیارت می کردن،

مامان بزرگ یادمه این اواخر دیگه نمی تونستی کنار پنجره بشینی،مامان بزرگ هیچ وقت به مردن اعتقاد نداشتم الانم ندارم،معتقدم،ایمان دارم زنده ای،هستی،الان لمس می شی،شک ندارم یقین دارم به خاطر اینه که خودمو زیاد به آب و آتیش نمی زنم،من خود تو ام،خون تو تو رگ منه یا به زبون امروزی تر کروموزوم تو،تو ژنوم منه،روزی که فوت کردی بعد از اینکه چهره ی آرومتو دیدم نا خودآگاه و شایدم به خاطر فرار از چشمهای نا آشنایان داخل خونه فرار کردم سمت تراس همونجایی که تو همیشه می نشستی،رفتم و نشستم،تو خیابون شلوغ پلوغ جلوی چشمام غرق شدم،چشمام نا خودآگاه دنبال چیزی میگشت که سالها تو دنبالش می گشتی همه چیز سیاه وسفید بود،بعد از اینکه یه کم خالی شدم از نبودت با موبایلم ور میرفتم نمی دونم چی شد یه عکس گرفتم،یه عکس سیاه سفید از پشت نرده های تراس که دنیا و آدمهاش رو حبس کرده بود تعبیر خوبی بود از عکسی که اون لحظه گرفتم،شاید تو هم همین نگرش رو داشتی،دنبال فرار از این زندان بودی مادربزرگ  الان که میبینم چه آسون جیم زدی خوشحالم،الان خوشحالم که آزادی

راستی مامان بزرگ من غیرتی ام با حوری موریا دوست نشیا،فقط اجازه داری با بابابزرگ چرخ بزنی

هر وقت،وقت کردی یه دعوتنامه باسه ما بفرست،بی صبرانه منتظر آزادی امچشمک