من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

پزشک مترو!!!دوغ گاز دار!!! را تجویز نکرد
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

مقدمه:هر وقت تو خیابون یه آدم مسنی رو میبینم خیلی دوس دارم برم پیشش بشینم بگم mr تا الان که این همه عمر از ایزد گرفتی چی فهمیدی از دنیا؟،بازیه زندگی رو تو یه خط واسم خلاصه کن ببینم چیه؟

بر عکس بیشتر هم سن و سالام نمی دونم چرا از نصیحت خوشم میاد شاید من مشکل داشته باشم،شایدم بقیه ...

خلاصه آقا ما دیروز با مترو قصد نمایشگاه رفتن رو کردیم تو مترو خوش و خرم له و لورده میشدیم که یه دفعه سیل جمعیت،موج دوم له شدگی را روانه ی کابین مترو کرد،خلاصه اینا هی هل می دادن و رفیق من با خنده هی می گفت آقا هل بده هل بده،اوضاعی بودا.

این وسطا چشمم به یه پیر مردی افتاد که داشت با جمعیت می اومد تو،یه چیزی تو مایه های 75-80 بود.در حالیکه جمعیت هل می دادن و اون اذیت می شد یه خنده ای ته صورتش موج می زد،انگاری جدی جدی یه چیزیش شده بود این وضع که لبخند نداشت،شاید به هوار های رفیق من که داد میزد آقا  هل بده هل بده می خندید،چند دقیقه ای نگذشت که علت خوشایند بودن این وضع از دید اون برام روشن شد.

آدم assertive ای بود.هیچی نشده اومد جلو ما شروع کرد به صحبت.

تابلو بود که میریم نمایشگاه اونم ازمون همین سوالوو پرسید،نمایشگاه میرین؟

گفتیم آری،گفت من سال پیش که ایران بودم 800 هزار تومن کتاب خریدم،زیاد مطالعه میکنم،بعد یه حرفای نا مفهومی زد وکه من فقط فهمیدم مربوط به شعر های عرفانی عراقی و مولانا میشه بعدش یه ورق از جیبش در آوورد و گفت امروز هم این یکی شعرش رو از بر کردم

همینجور ادامه داد که 10 روزه اومدم ایران و کلینیکم تو ایران فلان جاست و تخصص پاتولوژیمو از امریکا گرفتم،(من و دوستم هم که گفتیم اگه اینجا بگیم ما هم یه جورایی همکار شما ایم و دکتر آینده یه ذره ندیدببدید بازی در اووردیم یا مثلا بی کلاسیه ضایع است)،که این وسط رفیق شر و شور معهودم به ما دوتا اشاره کرد و رو به پیرمرد گفت این دوتا هم پزشکی می خوننا،یه تحسین اجمالی کرد و حرفشو ادامه داد،:آقا فقط به فکر درستون باشید و مسائل حاشیه ای رو بگید گور باباش(لپ مطلبش همین بود)عشق یه چیزی مث کشک و دوغه بچه های گلم یهو گاز دوغه میزنه بالا حالا خر بیار و کشک بار کن،یه مثال هایی مبنی بر این ادعا هم آورد اما خوش انصاف هم بود یه استثنا هایی هم می اوورد،خلاصه ما حرفش را قبول کردیم و سوگند یاد کریم طرف دوغ گاز دار نرویم!!!

اندر راه برگشتنم یه لواشک از این هزار تومنی ها تو مترو خریدیم،منم لواشکو گرفتم دستم اونور آقاههه داد میزنه لواشک پذیرایی هزار تومن منم اینور داد میزنم آقا لواشک 1500 بیا اینور گرون شدش،جنس مرغوب ببر،بعد از این چل بازیهای من دوستم گفت بازش کن بخوریم منم که آدم خسیس گفتم اگه اینو باز کنیم باید به کل مترو تعارف بزنیم، تموم میشه،ایستگاه آخر بازش کردم، مترو داره مسافر ها رو خالی میکنه و من نشستم رو صندلی ام و دارم لواشک میخورم که یهوو درا بسته میشه...

پ ن:عموم هم دیشب یه نصیحتی کرد که هیچ وقت تو کار اقتصادی با احدی شریک نشو،شریک مثل عزراییله جونتو میگیره

پ ن:آهای شمایی که احیانا از من بزرگترید و بعضا کوچکتر منو یه نصیحت کنید بی زحمت(جدی میگما یا به عبارت دیگر بزرگترین چیزی که تو زندگیت فهمیدی چیه به من بگو،اول خوب فکر کن)

پ ن:وقتی تو سالها و ماه ها از خونت دور باشی هر چقدر هم خونت بد باشه خانوادت بد یاشن تو عاشق خونتی و اذیتهاشونم برات شیرینه پیر مرد به خاطر همین اذیتهای شیرین لبخندی بر لب داشت

خلوت نوشت:بعضی وقتها همینجور که تنهایی تو اتاقمون نشستم و دوستام نیستن یه نگاهی به شناسنامه ام می کنم ذل میزنم بهش:نام،نام خانوادگی،پدر،مادر،تاریخ تولد،محل تولد،تو همینا خیره میشم و میگم من کی ام اینجا چیکار میکنم آینده کجاست و بی درنگ میشکند دوست،خلوت تنهایی شب های خاموش مرا

خودنوشت:خودت را ارزون و خدایت را هرگز مفروش!اگه بطلبه نظر(این نظر معنی اش با اون نذر فرق میکنه) کردم بعد از امتحانا برم حرم

پ ن:می دونم زیاد پا نوشت نوشتم تو این پست اما خواستم بگم الان داره بارون میاد چه بارون قشنگی،نمی دونم از کی شنیدم یا کجا خوندم وقتی که بارون میاد هر آرزویی که از خدا کنی بر آورده میشه،ارزو میکنم آرزوهاتون برآورده بشه در کنارش منم یه کم بنده تر بشم.جات خالی،بوی نم خاک را نیستی که اینجا در نواحی لوب پیشانی با هم قسمت کنیم