من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

خواب زمستانی من
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

سلام الکم به همه مخصوصا شما...

ساعت 7:00 صبح 1 بهمن 1390:اندر خواب ناز دوران طی میکنم و همچنان خوابم که با جمله ی طنین انداز «عجب برفی» گوشه ی چشمانم باز میشود.بی خیال از اینکه چه خوابی میبینم آن را کات میکنم با چشمانی نیمه باز از روی تختم نیم خیز میشوم به سمت پنجره ی بالای سرم که نکند مادر ما را سر کار گذاشته.

نگاهی به بیرون می اندازم و گویا سپیدی عالم جمله ی مادرم را تصدیق میکند.  

از خیز در می آم و بر میگردم به رختخوابم و گویا ادامه خواب من برفی میشود               در دلم به خودم هزاران وعده می دهم که ایول برف بازی و باز تفریحات و خنده های شبانه در کوهسار (فکر بد نکنین)ولی یادم می افتد که عالم به جز من سر درس و کتابشونن یکی کنکور داره یکی امتحان و هرکی رفته سیه خودش.به هر حال در همین فکرا خوابم میبره.

ساعت 8:00 اول بهمن 1390:یک آدم کلافه در رختخواب که از قرار معلوم قراره دکتر بشه هزار تا بییییییییب و نفرین میکنه راننده های بی مبالات رو چون که راننده ها واسش خواب نگذاشتن و هی پشت سر هم بوق میزنند و این صداها ممتد است ولی برعکس،صداهای داد و هوارشان گاهی هس و گاهی هم نیس.

تو این دور و برا یه دبستان هس که تنها راهش اینه که از خیابون ما رد بشن و این توفیق اجباری اینگونه بود که ما را بعد از یک ماه و جند ساعت خواب زمستانی بدان داشت که یک روز ساعت 8 صبح دل از رختخواب بکنیم واینگونه چرت زمستانیه مرا پاره کردنند...

پ ن:همیشه دوست داشتم تمام برفها مال خودم باشه.هیشکی روش قدم نذاره و برفهای یک دست رو زمین نشسته رو با قدم هاش خراب نکنهو فقط و فقط خودم باشم که بتونم روشون راه برم.کمی خودخواهانه هست ولی خوهشا رو برفهای بکر راه نرویدابرو

پ ن:این مطلب داغ دغ هس به محض بیدار شدن از خواب زمستانی ام نوشتم زبان

پ ن:سپیدی برف گوارای وجودتان.