من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

آتیش می سوزونیم
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

به او(به یاد قدیم)

سلام الکم!

با یه فلش بک بر میگردم حوالی 14 سال قبل.


بابایی پشت فرمون داتسون داره مارو(منو داداش کوچیکه) میبره مهد کودک

میرسیم به مهد جهاد(اسم مهد کوکمونه)مارو تحویل مربی میده و بای بای.

داداش میره سی خودش و من هم سی خودم.

این طبقه یه حال بزرگ داره که در واقع نقش حیاط مهد رو برای زنگ تفریح بازی میکنه.

حدودا شش تا اتاق داره که هر اتاق خصوصیاته خودشو داره.

یه دفعه یاد قول و قراری می افتم که دیروز با میلاد گذاشتم.

فشار خونم میزنه بالا و قلبم تند تند میزنه به خودم میام که میبینم رسیدم دم در کلاس.

میلاد سر جاش نشسته.میرم پیشش سلامی میکنم و میشینم.نقشه هامونو یه بار دیگه دوره میکنیم و به خودمون اطمینان میدیم که مو لای درزش نمیره.

نقشه این بود که ساختمونو دود کنیم بره هوا(به همین سادگی)ابروچشمک دلیلش زیاد یادم نیس فقط یادمه از دست مربی ها شاکی بودیم نمی دونم چرا؟

وسایل کار رو میلاد خان اورده بود وسایلی که قرار بود کار بزرگی انجام بدن دو قوطی چوب کبریت بودنابرو البته از نوع بی خطرش.

حدود یه ساعت بعد به یکی از اتاقای دیگه رفتیم که یه کم بزرگ بود.مربی داشت واسه بچه ها قصه می گفت(احتمالا شنگول...!)منو میلاد بغل هم نشسته بودیم.به همدیگه یه نیم نگاهی کردیم و یه چشمک به هم زدیم و رسما عملیات آغاز شد

سعی میکنم کبریت و روشن کنم که دو بار اول به دلیل ناشی گری من خاموش میشه یا چوبش میشکنه.و بار سوم موفق میشم بی برو برگرد چوب کبریت و میگیرم زیر میز چوبیه کلاس.چوب کبریت تموم میشه و مییز آتیش نمیگیره اه لعنتی(تو دلم)کلافه  میلاد هم از اونور داره با تبحر کبریت میزنه.منم دوباره تلاش میکنم و همچنین سه باره.

مربی مهد کودک یه نوازشی به سیستم تنفسیش میده و لحظه به لحظه بیشترش میکنه چند بار دماغشو تیز میکنه.که بی مهابا میگه آتیییییش بوی آتیش میاد.

منم از این هوش بالای خانم مربی به وجد می آم و ته قلبم یه قوت قلب میگیرم که انگار نقشمون داره میگیرهچشمک

تو این حال و هوا بودم که خانوم مربی و چند تا از عوامل نفوذی میان تا منبع دود رو شناسایی کننن.

لووووووووووووووو رفتیم.همه ی نقشه هامون نقش بر آب شد.

مارو خفت میکنن و میبرن توی اتاق بازجویی.حالا بازجو کیه؟ همون مربی ای همسایه ی میلاد خان تشریف دارن.

بازجو:کبریتا مال کیه؟

میلاد:خانم فلانی به خداااا! خوش خطه!!! اورده  از خونشون من هیچ کاری نکردم

منو میگی تعجب

خلاصه در دادگاه به علت پارتی نداشتن محکوم شدیم به جرم آتیش سوزاندن اونم به معنیه کامل کلمه

و التماس ها و قسم های من مبنی بر اینکه کبریتا رو میلاد اوورده هیچ فایده ای نداشت

استدلال مربی این بود که :چون میلاد همسایه ی ماست و پسر خوبیه اصلا دروغ نمیگه

اینم از این. زنگ آخر که میخواستیم بریم خونه بابام اومد دنبالم.مربی زمانیکه منو میخواست به بابام تحویل بده!! قضیه رو واسه بابام تعریف کرد:آره آقای... بچتون میخواسته ساختمونو به آتیش بکشه و این کبریتا رو از خونه اوورده و منم این وسط التماس و قسم و گریه که کبریتا رو من نیاوردم.

رفتم صندلی پشت ماشین بغ کرده نشستم

خودمو واسه تنبیه مفصلی آماده کرده بودم.ولی بابام عمرا راجع بهش حرفی نزد.

شاید میدونست من با اون قد کوچیکم حتی با صندلی دستم به جا کبریتی نمیرسه شاید!!!!

 

پ ن:برای همدردی با سربازان،کچل کردیم که کمتر درد بکشند

پ ن:هر وقت یه جا حرفش میشه که ببخشین تا سبک بشین من همه رو می بخشم بعدش پشیمون میشم که چرا گفتم همه رو می بخشم و میلاد رو از لیست بخشیده شده ها حذف میکنم

پ ن: خدا به داد دانشگاهمون برسه اگه اینبار بخوام آتیش بسوزونم آخه دیگه حرفه ای شدم.خطاب یه استاد ها:رو اعصاب من راه نرید(مثل مربی مهدکودکمون)من اعصاب ندارمابرو

(خیلی وقته آتیش نسوزوندم)خیال باطل

پ ن:بازندهرفیقتو نفروش داداش!!!