من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

ته خط
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

((امام خمینی)) صدای گوینده مترو.از قطار پیاده میشم تا خط عوض کنم.میرم سمت خط تجربش.سوار پله برقی میشم که یکی دو نفر از کنارم با عجله رد میشن تا خودشونو زودتر به قطار برسونن اما من در عین صبوری منتظرم تا خود پله برقی منو ببره پایینمیرسم پایین.هنوز در بسته نشده ولی انقدر کنسروه که نگو.قطار میره.

قدم زنان مسیر رو گز میکنم سمت پاتوقم.همونجایی که همیشه خلوته.میرسم و به ستون همیشگی تکیه میدم و در انتظار قطار بعدی.چند نفری میان سمتم و دور و برم کلا شلوغ میشه.

بقیه در ادامه مطلب(حسشو نداری نخون)


از سمت راستم دو تا مرد کنار هم دارن میان این طرف(فکر کنم پدر و پسرن)میان جلوی من و عین من منتظر وای میستن.

نور قطار از دور سقف تونلو روشن میکنه و آمار اومدنشو به همه ی منتظرا میده.

با سرعت میاد بیرون و لحظاتی بعد متوقف.در باز میشه و باز بعضیا بی فر هنگیشونو توی این ایستگاه شلوغ به نمایش میذارن(بگذریم).

میریم تو.و دوباره ی قصه ی کنسرو شدن را دوره میکنم.دو ایستگاهی رو رد میکنیم.

از تراکم جمعیت قطار کاسته شده.از میان جمعیت نظرم یه همان پدر و پسر معهود جلب میشود.پدر نشسته و پسر رو برویش ایستاده.دست مرد بغل دستی ام که به میله چفت شده مزاحم دید من است و مدام جلوی چشمم اینور اونور میرود.

:شهید مفتح((گوینده زن قطار)) دست مزاحم از روبرویم غیب میشود و دید بهتری نسبت به قبل پیدا پیدا میکنم.جمعیت قطار خیلی کمتر شده.5 ایستگاهی گذشته از سوار شدنم.

هنوز تو بحر همان پدر و پسرم.متوجه میشم پسر هم به فاصله ی یک نفر از پدرش روی صندلی مینشیند.

یک صندلی هم دو متر اونورتز خالیه.اما من میلی به نشستن ندارم چون اولندش .....

دوومندش:زاویه دیدم نسبت به پدر و پسر کور میشه.

میرم نزدیک پسره وای میستم.تقریبا چهل ساله اس.

چین های عمیق پدرش هم خبر از سنش میدهند همانند درخت که سنش در تنه اش حک میشود.گذر زمان هم بر پیشانی پدر حک انداخته.

پسر اینور خوابیده(تپل و چاق و قد متوسط و سرخ و سفید) و پدر با چشمان جستوجوگرش دور و برش را میپایید.سیمای پیرمرد از قوم و نژادش خبر میداد شبیه افغانی ها بود حالا نمیدانم دیگر افغانی بود یا اینکه از شرق کشور.

ترکه ای بود و لاغر ریش هایی داشت نه کوتاه نه بلند.رنگیزه های چشمش همانند همه ی آنهایی که پا به سن میگذارند بر باد رفته بود و چشمانش رو پر فروغ تر و روشن تر جلوه میداد.کت شلوار به تن داشت.

کلاه پشمی مشکی ای بر سر که تا بالای گوشش تا خورده بود. بیشتر مژه هایش هم طبق قانون عمر به باد داده بود.در کل دوست داشتنی بود.

چشمانش منو یاده یه رفیق قدیمی مینداخت.رفیقی که خیلی مرد بود رفیقی به نام بابا بزرگ.بابا بزرگی که چهار ساله رفته.

از اونجایی که پیر مرد منو یاده پدر بزرگم انداخت پیرمرد یه جورایی بابابزرگه نمادینه ذهن من شد.

لواشک... لواشک مجلسی بدم.... نصفه قیمت مغاره1000 ((صدای این فروشنده های مترو)).از این ور قطار میرن اونور قطار.پیر مرد هم با تعجب با نگاه شیرین و کنجکاوش فروشنده رو تا آخرین لحظه تعقیب میکرد.

شهید  همت((صدای گوینده قطار))دو ایستگاه مانده تا میرداماد،مقصدم.

شمارش معکوس واسه جدا شدن از بابابزرگه نمادین برای من شروع شد.دوست نداشتم ازش جدا بشم.یه حسی هم بهم میگفت ایستگاه آخر پیاده میشه.

بابابزرگ داشت با ضربه های تیله ای به کنار یقه ی کتش میزد که خاکش بپره.وقتی دید که نمیره یه حرکت باحال زد که علاقه ی منو به خودش بیشتر کرد((نگم بهتره))

شهید حقانی((صدای گوینده))یک ایستگاه مانده تا وداع.ساعت 09:57 ه.ساعت 10:30 ایستگاه میرداماد با دوستم قرار دارم.

جمله ای می آید در سرم که خیلی به دلم میشینه تو ذهنم این جمله رو،رو به بابابزرگ فریاد میزنم((بابا بزرگ تا ته خط باهاتم)).

دیوانگی رو کاملا حس میکنم.در ذهن به خودم نهیب میزنم که امیر تو واقعا دیوانه ای و خودم از این دیوانگی در ذهنم کلی ذوق میکنم.

میرداماد((خودتون میدونید دیگه کیه))در کمال نا باوری پیاده نمیشم.صندلی ها خالی میشوند میروم جلوی بابا بزرگ میشینم و  face to face ذل میزنم بهش.ظاهرش رو از زاویه رو برو بر انداز میکنم.یه جلیقه زیر کتش پوشیده که وقتی وایساده بودم از بغل ندیده بودمش.

بابا بزرگ در طول مسیر پای راستش را بر پای چپش انداخته بود.به خاطر همین پاچه ی شلوار پای راستش 30 سانتی رفته بود بالا.جوراب پشمی اش آشکار بود.مارکش puma بود و رنگش یه چیزی بین توسی و فهوه ای.به یکباره نشانه ای دیگر در او میابم زیر شلواری اش... زیر شلواری پوشیده بود و پاچه اشو کرده بود تو جورابش همون کاری که بابابزرگ واقعی ام میکرد.((توی تونل ایستگاه آخریم همیشه برقای سقف قطار،توی تونل ایستگاه آخر خاموش میشه))

:قیطریه((گوینده قطار))رسیدیم ته خط.همه میرن طرف در و منتظر میشن که در باز شه برن.اما دو نفر همچنان نشسته ان.یکی من دیگری هم پدر بزرگ.پسر پیر مرد میاد جلوی پدرش و به باباش میگه که رسیدن پدرش هم تو جواب میگه که نمیخواد پیاده شه(انگار نشستن رو صندلی بهش حال داده بود) ولی به هر حال با لبخندی که باز از جنس همان لبخندهای پدر بزرگم بود بلند میشه و میره ...مجبوره که بره مجبوررر.....وقتی کسی میرسه ته خط باید پیاده شه باید.حالا مهم نیس که خط،خطه مترو باشه یا خطه زندگی.

پیرمرد دوست داشتنی میره که میره ....

در قطار بسته میشه و در جهت مخالف شروع به حرکت میکنه

یه چیزی میاد و گلومو فشار میده،نمیدونم چیه ولی فک کنم آدما بهش میگن بغض...آره بغضه،بغض....

قطار در تاریکیه تونل فرو میرود و صدای شکستنه چیزی توجه دیگران رو جلب میکند..............

بغض من بود......................

پ ن:به یاد همه پدر بزرگها((مخصوصا اونیکه تازه رفته))

پ ن:بابا بزرگ من به یادتم

پ ن:خط آخز این نوشته برای زیبا کردن آن بود وگرنه منو گریه؟؟؟؟؟؟پدر بزرگ