من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

زنگ آخر کلاس،زنگ اول من
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
 

در کلاس باز شد معلم آمد تو قدی نسبتا بلند و موهایی که بر سرش توان قامت کردن را نداشتو تقریبا روی سرش خالی شده بود با اینکه تازه در اواخر جوانی بود.طبق معمول دوستان نیمکت جلویی به نیت پاچه خواری: آقا امروز چه خوش تیپ شدین و از این مدل تیکه ها که زنگ قبلک بهش انداخته بودن.زنگ سومه و زنگ آخر. زنگ دومم هم با همین کلاس فیزیک داشت.

اگه حسشو داری برو ادامه مطلب اگه هم حسش نیس بازم مجبوری بری


میره میشنه روی صندلی پایه بلند پشت یه سکوی سنگی( در حالی که بچه ها دارن با تیکه ها بدرقه اش میکنند).عینکش رو بر میداره و با جدیت تمام از روی صندلی معهود بند میشه.همه ی بچه ها این سناریو رو از حفظن که چی کار میخواد بکنه؟ اما با این حال دوس دارن این نمایش رو شاید برای صدمین بار هم که شده تا پایان ببینن.پشت سکوت موقتی اشان مانند همیشه آشوبی آرمیده است.اجازه میدهند معلم تا آخر دیالوگ های خودش رو بخونه.

خوب بچه ها دیگه تفریح و شیطنت بسه  چند ماه به پایان سال بیشتر نمونده خیلی درسمون عقبه.دلقک بازی لااقل این زنگ ممنوع!!!!.بچه ها که گوششون به این حرفا بدهکار نبود تو ذهنشون جمله ((زهی خیال باطل)) نقش بست.

یکی از بچه ها از ته کلاس:بااااااشه.و کلاس باز شروع کرد به مسخره بازی.

معللم قاطی میکند و با دست محکم میکوبد به همان سکوی سنگی که کنارش ایستاده.

کلاس در سکوتی خفه(در حد 5 ثانیه)فرو میرود

لبخند ملیحه معلم سکوت را از خفقان نجات میدهد.انگار خود معلم میداند که جدی بودن تو نخش نیس  با همون خنده،هتل رسما آغاز به کار میکند.ترفند شاگردان در این مورد کشیدن معلم به باتلاق سیاست و گهگداری به چشمه ی اجتماع.

از همینجا ها او را به حرف میکشیدن و او که از سککوت در مورد آنچه ما نمیبینیم بیزار بود وارد بحث میشدتا ما را آگاه کند به نادانیمان.

او حرف میزد و شاگردان بی آنکه به حرفهایش بیاندیشیند به عقربه های ساعتهایشان چشمک میزدنند که امروز هم ما تو رو(عقربه)با سرعت نور حرکت خواهیم داد به جلو.

گاه معلم وسط های بحث به درس گس مزه ی فیزیک میپرداخت و به زور میخواست این درس رو فرو کنه تو مخ بچهها.ولی نه آنها آدم این درس بودند نه اون معلم فیزیک(معلم فلسفه میشد بهتر بود)

معلم آدمی بود که گاه دین را تکذیب  میکرد و گاه آنها را تایید.تضادی خفیف در عقایدش داشت.ولی به هر حال درس آدم بودن را از قلم نمی انداخت.

ساعت کلاس داشت به پایان خودش نزدیک میشد.ده دقیقه به پایان کلاس مانده.بچه ها به رسم دیرباز وسایل خود را جمع میکنند.بعضیا میروند طرف جا رختی و چترها و بارانی ها یشان را بر میدارند.مینشینند سر جایشان.

معلم در این چند دقیقه پایانی هنوز میگوید.میخواهد این یک سال بحث سیاسی را در در قالب دو تا نصیحت بچپونه تو مخ بچه ها.کلاس در سکوت قبل از زنگ به سر میبرد و تقریبا گوش کسی بدهکار حرف معلم نیس.

ناگهان از لا به لای جمله های پی در پی معلم شاگردی گوشش تیزه یک جمله میشود جمله برایش تکان دهنده بود و گویی با این جمله بار دیگر زاده شده.

یک بار به دنیا میآیید و یک بار زندگی میکنید،این یک بار را در اوج باشید.

جمله این بود

ززززززززززززززززززززززین زنگ میخورد و دیگر بچه ها با سرعت برق از نیمکت ها میجهند و فرار از مدرسه را بر قرار ترجیح میدهند.معلم پس از شاگردان از کلاس خارج میشود و از پس آنان قدم بر میدارد(آهسته)و در این اندیشه که کدام یک از آنها در اوج خواهد بود از پشت سر به آنها می نگرد...

و من از آن روز به بعد هر روز این جمله را با خود نجوا میکنم و رسم پرواز به بیکران را به نفسم می آموزم

و اینگونه آقای معلم زندگی مرا جهت دار کرد و زنگ آخر اون روز زنگ زندگی را در گوش من به صدا درآورد زنگ آول زندگی

آقای ترابی از اینکه فرمون زندگی مرا چرخاندی تا قاطیه باقالیا نروم بسیار ممنون

پ ن:آنگاه که دنیا نداشته هایم را به رخم میکشد داشتنت را مثل سیلی محکمی میکوبم بر صورتش..... ای خدا خودتو ازم نگیر

پ ن2:در اوج باشید.........................