من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

ترمینال
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
 

اپیزود اول:تبریــــــــــــــز تبریز بیا حرکته...همداااان...همداااان....اصفهاااان وی آی پی اصفهان وی آی پی حرکته...جا نمونی...آقا کجا می ری؟...

...یه نفس عمیق...هـــــــــی...توی دلم به خودم می گم:نگاه کن!!! چشام فقط مسافرای هم سن و سال خودمو می بینه فقط و فقط جوونا فقط دانشجو ها...با حسرت می بینمشون که قبول شدن و هر کی داره میره دانشگاهش دیگه...آآه..خیلی سخته...روانی کننده است...تو جا موندی پسر...تو همین آه و حسرتام که صدای مامانمو می شنوم :نمازتو خوندی؟...نه نخوندم هنوز...نگاه کن مامان همه بار و بندیل و بستن دارن میرن دانشگاه...فقط منم که بلاتکلیفم هنوز...حواست به ساک ها باشه من میرم نمازمو می خونم میام...اتوبوس یه نیم ساعت دیگه حرکت می کنه...تو راه همه اش با فکرم درگیرم و به خودم اتهام می زنم که چرا نباید درست و حسابی درسمو می خوندم؟

حالم از دستشویی های عمومی به هم می خوره،با اون وضع چندش بار همیشگی که از سرویسای بیرون دارم وضومو می گیرم میرم مسجد ترمینال...کفشامو می کنم تو پلاستیک می رم تو...اوو اه چه خبره اینجا چقد آدم گرفته خوابیده...پاشین جمع کنین بینم دلتون خوشه(تو دلم می گم)مروری بر ذهن مسخرِ مذهب خودم می کنم و مکروهیت خوابیدن در مسجد رو ازش بیرون می کشم...نمازمو شروع می کنم...رکعت اول میره تو دلم میگم خیلی خرابم خدا خیلی...می دونم تو قنوتم ازت چی بخوام خیلی هم خوب می دونم...دستامو می برم بالا اما حرفی نمی زنم یه کم فکر می کنم...بگم؟نگم؟...بغض گلومو گرفته...آخه چی بخوام ازت وقتی تو همه چیزی چی بخوام وقتی همه تورو می خوان...بابا خدا منه خر که تورو دارم دکتری چه صیغه ایه...همینکه تو رو داشته باشم کافیمه...من دارم واسه چی دست و پا می زنم....خدایا فقط خودتو می خوام فقط خودت...بی صدا همینجور اشکام می غلتن روی گونه هام و می ریزن پایین...تا آخر نماز همینجور می ریزن بی صدا...صورت خیسم امو با آستینم پاک می کنم تا مامانم چیزی نفهمه...دیگه فقط دانشجو ها رو نمی بینم فقط خدارو می بینم خدا دستشو گذاشته رو شونه هام مثه یه رفیق...در گوشم نجوا می کنه رفیق من تا ته خط باهاتم...مامانم میگه نمی شد حالا همه ی کتاباتو با خودت نیاری شیراز...ساک کتابا رو بلند می کنم تا بریم دمه اتوبوس،تو دلم میگم اامسال همه ی این سنگینی رو هر جوری شده فرو می کنم تو مخم...

اپیزود دوم:کسی خونه امون نیست...واقعا اعصاب ندارم...سکه و یه مقدار پول و وسیله بر میدارم تا برم ترمینال...سر ظهره تازه اذان داده...می رم یه حسینیه...نمازمو جماعت می خونم...سر راه میرم آریاشهر...یه پاساژ طلافروشی و صرافی پیدا می کنم...میرم تو...دوست ندارم دونه دونه مغازه ها رو چک کنم...فقط دنبال نوشته ای با مضمون "خرید و فروش سکه" ام.میرم تو...آقا سکه گرمی هم می خرید؟...اینو چند بر میداری؟...باشه ایراد نداره قیچی اش کن...تو دلم میگم نمیشه طلایی که عمه ام داده قلابی باشه  ...اونم چی واسه قبولی پزشکی ام...

آقا شیراز حرکت کیِ ِ؟...باشه یه بیلط بده...بلیطو می گیرم میام رو صندلی منتظر می شینم...فکر می کنم...پارسال همینجا با مامانم بودم...الان تنهام...کلی بار و وسایل داشتم کلی کتاب کنکور،امسال چقدر سبک سفر می کنم فقط یه کیف تو خالی...پارسال حسرت همه ی این داشجوها و جوونا و امسال شاید من حسرت اونا...پارسال آرزوی پزشکی و اما امسال خود پزشکی...پارسال لحظه شماری می کردم واسه امسال...خدایا دمت گرم...

اپیزود سوم:اونجا خیلی مواظب باشیا...مامان من بچه نیستم که چشم حواسم هست،وای بچه ام داره ازم دور میشه،خدا پشت و پناهت باشه بچه ام داره میره داره میزنه رو پاش... مامان انقد ننه من غریبم بازی در نیار عینه این پیرزنا...قرار نیست که برم بمیرم میرم دانشگاه یه ماه دیگه دیگه عیده بر می گردم...تو راه ترمینال با مامان و بابامم...بابا جا پارک نیست دمه ترمینال جریمه ات می کنن من با مامانم میرم،تو نمی خواد بیای...همیشه دوست داشتم راحت با بابام روبوسی کنم بغلش کنم اما معمولا احساسات مردونه نمی ذاره مردا اینجور احساساتشونو بروز بدن...احساساتی دوطرفه و فاصله ای که تو فرهنگ ما بین پدر و پسره...اما اینبار فرق می کنه...تو این موقعیت این یه عرفه که وقت خداحافظی روبوسی کنی با نزدیکانت...با نهایت لذت بابامو بغل می کنم در حالی که چیزی به روی خودم نمی آرم و رو بوسی و خداحافظی...

مامان تو دیگه نمی خواد بیای من بقیه اشو خودم میرم...نه مامان سنگینه ساکت بذار تا دمه ماشین میارمش...مامان زوره من از تو بیشتر نگاه کن من تنهایی راحت تر از تو اینو می برم ...(در حالیکه اون دسته ی ساکو ازش گرفتمو دارم به زور لنگر کشان و کمر خمان ساکو با خودم می برم)مامان انقدر گیر نده تو برو بابا منتظرته،ماشین بد جائه...بالاخره تونستم مامانمو متقاعد کنم،همه ی نکات رو دوباره یا شایدم چند باره گوشزد می کنه،روبوسی می کنم اما نه از جنس روبوسی با بابام،پسرا با ماماناشون خیلی راحتن ابراز احساساتشونو از مادرشون دریغ نمی کنن...مامانمو بغل می کنم...می بوسمش،سرشو تو دستم می گیرم...چشماش آماده ی گریه اس...اشک همیجور داره جمع میشه توش...هیچی به روی خودم نمی آرم باخنده میگم مامان من دارم میرم گرگ بیابون بشم من دارم میرم صفا و خوش گذرونی...قبل از اینکه اشکی بیاد رو گونه اش خداحافظی می کنم رومو بر می گردونمو با ساک سنگین لنگر کشان و کمر خمان با رگه های عصبی تو حرکاتم گام هامو سریع تر بر می دارم...بغض کردم بغض سنگینی کردم...به زور نفس می کشم...بغض راه گلومو بسته...نمی خوام گریه کنم...فقط می خوام به زور نفس بکشم نمی خوام بغض ام بشکنه،حداقل نمی خوام جلوی مادرم بشکنه... طاقت دیدن اشک به صورت مادرم رو ندارم...همینجور که دارم میرم می دونم که الان اشکه که از صورتای مادرم داره میریزه رو آسفالت...مستقیم راهمو می گیرم می رم بدون اینکه حتی لحظه ای برگردم و دستی تکون بدم صورت زیبای مادرمو برای یه بار دیگه ببینم...من طاقت دیدن اشک های مادرم رو ندارم...فقط دور می شم

 

پ ن:بزرگترین شاهکار خداوند آفرینشیست به نام مادر