من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

 
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥
 

صندلی رو عقب کشیدم پشتی اش رو تا ته خوابوندم،لم دادم.

منتظرم...ساعت حول و حوش 11 قبل از ظهره...به گل و بوته ها و درختهای اطرافم نگاه می کنم و فکرم نمی دونم تا کجا...یکی از دغدغه هام کم شده و فکرم پیش مابقی دغدغه های این زندگی معمولی وول میخوره...مثله همیشه نگران و کمی بی خیال،بی خیالی ای که هوای خوب و نسبتا دل انگیز بهاری بهش دامن می زنه(البته نسبتا صبح)...غوطه ورانه برای خودم سیر می کنم که صدای بوق ماشینی منو از خودم بیرون می کشه...صدای بوق برای چند بار دیگر تکرار می شود...عصبی ام می کنه...تو دلم هزار و یک بد و بیراه نثار این بی مبالاتی اش می کنم ...آخه مرده حسابی چه خبرته خیابونو گذاشتی رو سرت،خوب اگه منتظر کسی هستی بهش زنگ بزن چه معنی میده مردمو اذیت کنی...صدای بوق دقیقا از ماشینی می آید که به موازات ماشین ما پارک شده...هم جهت ما...اما نه دوبله...بوته ای بزرگ میانمان حایل است...هرچقدر تقلی می کنم که بوق زننده ی مردم آزار را از پشت بوته ها بکاوم نمی توانم...ارتفاع بوته ها کلا مانع دیدم شده اند...باز بوق می زند...همونجور که روی صندلی پهن شدم دستمو دراز می کنم بوق می زنم...بوق می زند...بوق می زنم...بوق می زند بوق می زنم...بوق می زند و بوق می زنم...بوق می زند و بوق می زند...گهگداری میان این بوق زدن ها مکث می کند و من هم مترصد اینکه صدای بوق را شنیده و همونجور لمیده دستمو دراز کنم سمت فرمون...عابرانی که از جلویمان رد می شوند ابتدا به ساکن برایشان عجیب هست ولی بعد جالب...ازجلوی ماشین من که رد می شدند و بوق زدن مرا می دیدن برایشان عجیب بود که چرا این دیوانه بی دلیل وسط خیابون بوق می زند مزاحمت برای نوامیس مردم آیا شاید!؟...اما زمانی که از جلوی ماشین بغلی رد می شدند تعجب اشان به لبخندی به روی لب تغییر ماهیت می داد و نشون می داد که در جریان قضیه قرار گرفتن...با فاصله ی کمی از شندین صدای بوقش من هم بوق می زنم اما کوتاهتر...کوتاهتر تا کسی اذیت نشود و هم آبروی خودم نرود...باری از او بوق بود و از ما بوق...ولی هردفه خداخدا می کردم این طرف دیگه بوق نزنه...آبروم رفت از بس مردم چپ چپ نگام کردن...ولی انگار طرف بی خیال نمی شد...مجبور بودم بوق بزنم...نمی خواستم کم بیارم...دوست نداشتم اونم بی خیال شه...یه جور بازی شده بود دیگه برای خودش...به قول سیاسیون دوست داشتم بازی به صورت برد-برد ختم به خیره بشه بره پی کارش...یه صداهایی از هم از ماشین بغلی میومد...صدای خنده های ریزه یه بچه ی شیطون شاید یه دختر بچه ی تخس...از تغییر قیافه ی عابران و پیدا شدن دندون هاشون مخصوصا دخترانی که از جلوی ماشین اشون رد می شدند می شد حدس زد که احتمالا یه دختر بچه تپل شیطون و بامزه داره با من بازی می کنه...بوق می زد منتظر بوق من می شد و می خندید

از دور یه دخترخانم قرمزپوش داره نزدیک ماشین مذکور می شه...داره واسه ماشین بغلی ادا اوصول در میاره،از همین عشوه ها و ناز و قمیش هایی که خاله ها برا خواهرزاده هاشون می آن...یه نیمچه نگاهی هم به من میکنه که مثلا تو نا محرمی و قمیش های مرا نبین ای گستاخ!...تو ماشین نشستم...خیابون ساکته...پسرکی چهار پنج ساله اما نه تپل و البته نه لاغر با رنگ پوستی روشن و لپ های گل انداخته شده با پیرهنی زرد رنگ که بوری اش رو دو چندان می کرد...

براش دست تکون دادم...همونجور که از پنجره جلوی ماشین اومده بود بیرون خیره نگام می کرد...

بوق نمی شنوم...بوق نمی زنم...

پ ن:هوای فردا دوده آبیه زرده سارین و خردله رنگین کمون نجاسته هوا پسه بچه

تا می تونی بخند بزرگ نشو دوست دارم رادیو چهرازی اپیزود 15