من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

یه شب بارونی و من
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
 

از کتابخونه مدرسه میزنیم بیرون.هوا تقریا سرد و کاملا بارونیه.4 نفریم با دو نفشون از همون دم در دس میدم و میرن سیه خودشون.می ماند یکی از دوستان که یه چند قدمی با هم،هم مسیریم.شیب نسبتا تندی را باید بریم بالا(یه مسافت 20 متری).داره همینجور یه ریز حرف میزنه(هم مسیرمو میگم)،اما من حواسم یه جای دیگه اس به ساختمان پزشکانی که توی این شیب تند یه چهار سالیه که با چشماش منو می پاییده و من اونو نه.                                                                            


اصلا نمیتونستم تصور کنم که من تو این چهار سال چرا با اون اصلا کاری نداشتم؟ ساختمونو تابلوهاش همیشه احساس جمود و سردی به من میداد ولی یه چند وقتی که می خواستم کنکور تجربی بدمو از ریاضی دل بکنم این ساختمون یه حرارت و شادابی خاصی پیدا کرده بود شاید یه گوله آتیش حسرت تو دلم باعث میشد  که اونو پر حرارت و داغ میدیدم شایدم دم گرم شفا بخش دکتراشو تازه حس کرده بودم که باعث شده بود اون خشکی و سردی ظاهریه چهار ساله اش رو فراموش کنم

دوستم همچنان داره حرف میزنه ولی واسه ی من تموم دنیا شطرنجی شده بود صداها،تصویرها الا تابلوهای ساختمون پزشکان.رفت و آمد پر سر و صدای ماشین ها هم نمی تونست منو از نگاه منو از ساختمون برگردونه.گویی با نگام داشتم ساختمونو میخوردم.همینجور ذل زده بودم به ساختمون که یهو حس کردم دارم ولو میشم وسط خیابون.سقلمه ی دوستم بود که داشت با صورت نسبتا عصبانی میگفت:حواست هس به حرفای من؟چته؟ به چی اینجوری خیره شدی؟ سریع خودمو جمع جور میکنمو خودمو میزنم به اونراه انگار که خبری نیس.میگم هیچی داشتم تو یه مساله ی درسی تعمق میکردم .فهمید دارم خالی میبندم،ولی راستشو هم نفهمید.(همه اینها تو 10 ثانیه اتفاق میوفته)و مسیر منو رفیق از هم میشکافد.این موقع شب تو این بارون که ماشین گیر نمیاد اتوبوسم که باید 2 ساعت منتظر بمونی.چاره ای نیست جز پیاده رویه انفرادی تا خونه.

دمغم میرسم به خیابون دیگه که اونم یه شیب تندی مثل خیابون مدرسه داره.خیس شدم ولی سردم نیس همینجور میرم و میرم. سراشیبی خیابون تمومه.

نبش خیابون یه ساختمون پزشکان دیگه هم هس.میرم نزدیک تر تا از زیرش رد بشم و یه نگاه حسرت باره دیگه به تابلوهای سفید جامه سفیدان بیافکنم.دکتر... متخصص اطفال،دکتر...متخصص داخلی و یه عالمه دکتره  دیگه به خودم میگم یعنی میشه منم یه روزی...؟خیال باطل یه جواب بزرگ میاد تو ذهنم ((چرا که نه؟))تو همین الانشم دکتری، پسر غمت نباشه.

از زیر تابلو رد شدم ولی انگار یه تغییر محسوسی کردم آره فهمیدم ژست دکترا رو گرفتم.کیف دستی ام رو محکم گرفتم و دارم یه کم سفت تر راه میرم قدمهام نه فاصله کمی داره نه زیاد یه هماهنگی خاصی بدنم گرفته که قبلا تجربه اش نکرده بودم یه  750 متری با این استیل راهپیمایی میکنم مسیرم که هموار شده بهتر میشه از این ادا اوصولا در اوورد.میرسم به پل پلی که ماشینها از روش رد میشن یه پل 300 متری که یه اتوبان بزرگ که از زیره یه پل میگذره طوری که پل و اتوبان پایینی به هم عمودن .اتوبانی که آدما و فرهنگهای  جنوب و شمال این کلانشهرو به هم وصل میکنه.

تاریکیه زیر پل خفنهنگران و حس بالا رفتن از پله های پل هوایی نیس.از رو پل ماشینرو  میرم.از ژست دکتر بودنم خسته شدم میخوام خودم باشم خودم(دکترا هم حق دارن خودشون باشن)

هندزفری موبایلو میذارم تو گوشم و playمیکنم.آهنگ اول و دوم تمومن.دارم میرسم وسط پل تقریبا شباهت بی اندازه ای با موش آب کشیده پیدا کردم.وسط پلم((وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم)) این قسمتی آهنگ معروف  رضا صادقیه که از سیم هندزفری داره میاد میره تو گوش من و از گوشم میرسه به مغزم.

چند بار زیر زبون دارم این جمله رو زمزمه میکنم.هندزفری رو از گوشم در میارم و دیوانه وار این قطعه رو تکرار میکنم volume صدام بی اختیار داره میره بالا:((وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم))الان دیگه وسط پلم از بالای پل دارم اوتوبان مذکور و نگاه میکنم و راه میرم و میخونم به یکباره بدنم قفل میکنه تکون نمیتونم  بخورم پام از زمین کنده نمیشه ظاهرا قطار سریع و سیر دنیای من وایساده آره،فریادم به اون بالایی رسیده دنیای من، منو تو این ایستگاه اونم وسط پل یه شهر شلوغ تو یه شب بارونی پیاده کرده.                                            به خودم میگم حالا که دنیات وایساده بیا یه کم بریم سوار دنیای آدمای دیگه بشیم.از بالای پل ذل میزنم به ماشینهای اون پایین.بارش شدید بارون گرد و غبار صحنه ی زندگی رو پاک کرده اما تاری چشمای منو نه. تصاویر نیمچه واضحی از اون بالا از اون آدمای پایینه پل در تیر رس دید هس.تو یه سمند دو تا زوج(شایدم bf&gf) دارن با هم مرافعه میکنن،ماشین بغلی هم چند تا جوونن که دارن با صدای بلند یه آهنگ با ریتم تند حال میکنن و از قید و بند هفت دنیا آزادن،یه ماشین دیگه هم یه مرد میانساله که به خاطر اینکه از دود سیگارش خفه نشه پنجره رو داده پایین و داره سرنشین ماشین بغلی رو با دود سیگارش خفه میکنه!

همه تو نقشهای خودشون غرق شدن و عمرا توجهی به هم ندارن آهای مردم کجا با این عجله؟پیاده شید با هم بریم آخه کجا،این همه تکاپو برای چی؟ برای کی؟ یادت هس کی هستی؟یادت هس چی بودی؟بزنید بغل یه کم از زندگی لذت ببرید شیشه ها بدید پایین قول میدم از دود سیگار او آقاهه خفه نشید بخاریهاتونو خاموش کنید تا یه کم آدمایی مثل منو بدرکید(درک کنید)

((آهای سواره پیاده رو دریاب))

احساس میکنم آب بارون داره نفوذ میکنه تو لباسام و میخواد ازشون رد شه آره روی پلی که بودم یه ماشین با سرعت رد شده و انگار منو تابلوی راهنمایی انگاشته و با ماشینش کلی آب پاشیده به پشتم و غیب میشه.آره مثل اینکه قطار زندگی دوباره اومده سراغم سوار قطار زندگی میشم و میرم خونه.

می رسم خونه.از قرار معلوم باید بریم خونه مادر بزرگ.لباسامو سریع عوض میکنم و راه می افتیم تو راه اندر تفکراتم غرقم.قاه قاه میخندم.

توی همون اتوبانی بودم که 10 دقیقه پیش مردمشو نکوهش میکردمو واسشون شعار میدادم(تو دلم)که با هم باشیم و غرق نقش خودمون نشیمو از این جور حرفا و من اون موقع در تکاپوی زندگی و نقشم غرق بودم و شیشه ها بالا بخاری هم روشنابرو

پ ن:با عملهایمان شعار دهیم نه با حرفهایمان

زبان لاف زن نمیخواهم الها    دست عامل ده این گدارا

منبع:سلولهای خاکستری مغزم             مترجم:احساسمچشمک