من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

من و Y
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳
 

من و x دوستیم،پسوند فامیلی آقای x ، چیزی نیست جز y،من همیشه اسم کامله آقای x رو روی برگه ی آزمایش و گزارش کار می نویسم و به احترام اینکه خودم از آقای x بزرگتر هستم اسم خودم را بالای اسم آن می نویسم،من همیشه x را تحسین می کنم چون به طرز شگفت انگیزی مرا تحمل می کند،من همیشه x را y خطاب می کنم و می دانم که او در باطن می خواهد کله ی مرا بکند و این خوداری اوست که باعث شده دوستی ما همچنان پایدار بماند،گاهی هم مشتقاتی از y می گیرم و با آن مشتقات صدایش می کنم!...من روی بیشتر نیمکتهای دانشکده کلمه y را حک کرده ام آن هم با جان و دل،من y را دوست دارم،من x را همیشه در جمع y خطاب می کنم،دیگران هم به تاسی از من از کلمه ی y استقبال می کنند،من سخنرانی های زیادی در باب ترمینولوژی y برای بچه های کلاس ارائه داده ام،یک بار من بودم و y و آقای z، و مابقی دختران همکلاسی از A گرفته تا Z،برگه ی آزمایش ما اینبار دیگر دو نفره نیست برخلاف همیشه،اینبار آقای z هم هست،می بینیم آقای z،اسم x را کامل روی برگه ی گزارش کار ننوشته است،برگه را می گیرم و با خودکار قرمز!y ای به x اضافه می کنم...داخل آزمایشگاه z دائما واژه ی y را صرف می کند از حال استمراری تا گذشته ی بعید...به ناگهان y گیرپاچ می کند و به طرز جدی و غضبناکی به وضع موجود اعتراض می کند اعتراضی که بیشتر به سمت z جهت داشت تا من...من موفق شده بودم y را به اعتراض بکشانم بالاخره من موفق شدم،اکنون بعد از دو سال یکی از این گزارش کارهای معهود را پیدا کردم،اسم من بالای اسم y هست و سمت راستش خط خوردگی ای با دست خط y،احتمالا y می خواسته اسمش را اول بنویسد اما من جلوگیری کردم از این حرکت قبیح و زننده و آن را اصلاح کردم،گزارش کار را y نوشته،برخلاف عادت معمول که من آن را به دوش می کشیدم،گزارش ما نمره ی 2 از 3 گرفته،پشت برگه با دست خط من نوشته"آقای y  خر است!!!؟دیگه حق نداره گزارش کار بنویسه به ضمیمه ی یه امضاء"

ترم 3 بود که یکی از اساتید هنگام حضور غیاب،x را y خطاب کرد و کلاس در بهت و سکوتی غوطه ور شد و ناگهان کلاسی که جمعیتش به دلایلی دو برابر کلاس همیشگیمون بود به هوا رفت،پسرها که همگی حس و حال مرا در آن لحظه درک می کردند مرا هدف آماج تبریکات خود می کردند و به بار نشستن تمام تلاش های شبانه روزی من در جهت اشاعه ی  فرهنگ y شناسی را صمیمانه شادباش می گفتند...

x یک روز مرا کنار می کشد و مثله مرد بعد از چهار ترم عاجزانه التماس می کنه که دیگر y را صرف نکنم...y از آن روز به بعد x می شود برای من... وقتی می بینم که هنوز بعضی ها او را y خطاب می کنند دلم پژمرده می شود که دیگر همچین حقی ندارم...

الان ترم چهار هست،من تو بانک رفاه شلوغ نشسته ام،y رفته عابربانک پول بگیره بیاد، x باید پول به حساب دانشگاه بریزه تا کارت دانشجویی جدیدش صادر بشه،x پسوند y را از زندگی اش سقط کرد...

اگه فکر کردید که دیگه از y خبری نیست باید بگم سخت در اشتباهید، من و x گاها سر بعضی از مسائل خارق العاده ای که x انجام می دهد بحث می کنیم و نهایتا به این نتیجه می رسیم که ژن y در خونش جریان دارد که به این توانایی ها نائل گشته..

پ ن:فقط می خواستم یه کم سر به سرش بذارم از خشکی در بیاد،به جرات می گم x تا به امروز با هیچ کس به اندازه ی من صمیمی نبوده و نیست...ما دو تا دوستیم فور اور