من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

قلم فریز شده
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
 

خانواده ی خوب دوستای خوب روزهای خوب

بالاتر از همه ی اینا خدای خوب خدای بی نظیر به ضمائم زندگی ای کم نظیر

بی حسم درد ندارم،شاید درد باشه ولی مهم اش اینه که من دردم نمی آد،زندگی رو خیلی ساده گرفتم...دارم بزرگ می شم...یکی می گفت من نمی ترسم از بزرگ شدن چون به هرحال آدم تو هر سنی باید حس خاص همون سن رو داشت باشه...عکس 5-6 سالگیمو نگاه می کنم در کنار داداش کوچکتر،اون بالاتر از من...تغییر کردم؟بهتر شدم؟کدومو ترجیح میدی؟حسرت...

دیوانه وار شیفته کودکی،بچگی...بچه ای که خودشم هیچ وقت نفهمید می خواد چیکاره بشه...همیشه تو ذهنم یه جواب داشتم...جوابی که الان بهش فکر می کنم چون چشم بسته غیب گفتنه...آخرین شغلی که من انتخاب می کنم شغل من خواهد بود...آخرین چیزی که به ذهنم برسد برای شدن...

فارق از گذشته،حالم خوب هست!آینده هم...بهترین چیزی که به داشتنش افتخار می کنم امید لا یتناهی من به ذره ذره ی کائناته...امید چیزیست که کم پیدا می شود و من منشا الهی آن را دارم حداقل اش این است که فکر می کنم دارم...فکر من از واقعیت مهم تر هست...فکریست گستاخانه ولی حقیقت وجودی من فکر من هست برای من...

چند وقت پیش فکر می کردم اگر واقعا قرار باشد زندگی را برای فرزندک نداشته ام یا هر کودکی در یک کلام خلاصه کنم و بهتر بگویم در مغزش با روش و متدی نهادینه یا اصلا بگذارید لفظ مستبد مابانه اش را بگویم دیکته کنم واقعا چه برای گفتن دارم؟بهترین چیست؟دیدم هیچ چیز به راستی نمی رسد صادق بودن و دروغ نگفتن...در ظاهر مساله ی ساده ای و پیش پا افتاده ایست ولی همین سادگیست که پیچیدگی های زندگی آتی را حلالیست قوی...به یاد دوران شیرین دبیرستان می افتم امیر مقامران و نعره ی شیخ...راست باز و پاک باز و امیر باش...

دلم برای کسی نمی سوزد...سوختن من نه من را می سازد نه آنها را...خودخواه شده ام شاید هم واقع بین...

هنوز وارد محیط بالینی نشده از کمی و کاستی های عجیب غریب در نظام سلامت می شنوی...آیا می شود این قطره کاری کند برای دریا...داستان زیاده ولی بازگو کردن این مسائل دردی را دوا نخواهد کرد پس سکوت...

نوشتن بعد از چهار پنج ماه خیلی سخته...یادمه دوم دبیرستان بودم یه برف خیلی سنگینی کل کشور رو درگیر کرده بود درست مثله امسال...با دوستان خیلی می رفتیم بیرون برف بازی جوری که وقتی به خونه می رسیدیم دیگه نیمه جون بودیم...دقیقا موقع امتحانات بود...سرما تو وجودم رخنه کرده بود...به خاطر همین اصلا نمی تونستم درست حسابی بنویسم،کنترل دستمو نداشتم فقط رو ورق های امتحانی ام چرت و پرت می نوشتم،بعد از عید...معلم سر کلاس دارد ورق های امتحانی که یکی دوهفته پیش ما را صحیح می کند...دانه دانه بچه ها را صدا می زند...نوبت من می شود...میروم...

-حیف این نمره ات،این چه خطیه؟

آقا چطو مگه؟

-اصلا نمیشه خوندش،همیشه انقد بد خطی؟

آقا راستش این دست ما از همون برفی که بهمن ماه اومد یخ زده به خاطر اونه حالا داره بهتر میشه

-پس امیدوارم زودتر یخش آب شه عینک

چندین سال از اون روز گذشته،امسال برف سنگینی اومد مثه همون سالها مدرسه ها هم کم و بیش تعطیل شد...امسال با برفای یه شهر دیگه خو گرفته بودم...بعد از این همه مدت یخ دستم احتمالا آب شده ولی واقعیت دستخط یخ زده من لازمه ی لا ینفک رشته ی منه...دستخط خوش خطه!!! همون دست خطه یخ زده زمستون چن سال پیشه...شاید یه کم خوش خط تر!!!

و الان نوشتن من پس از چندین ماه حکم یخ زدن ذهن و قلم دره پیته من را دارد...شرمنده اگر نوشته هام خیلی سردند مقصر یخهان...  

پ ن:شدیدا با شخصیت اصلی اش هم ذاتی پنداری می کردم...