من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

پیش فرض
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۱
 

سوار اتوبوس می شوم این تقریبا دومین باری است که امروز سوار این خط می شوم..."هر کارت برای یکنفر است"را روی شیشه ی جلوی اتوبوس به سمت داخل چسبانده و درست در کنارش عکس یک تریلی قرمز بدون بار...احتمالا هر وقت از ترافیک خسته می شود به رهایی خودشو و اسکانیای نداشته اش توی جاده های خلوتِ ذهنش فکر می کنه...کسی چه می دونه...ولی مهم اینه که الان من تنهام و با فراغ کامل می تونم به کارام برسم و کسی وبال گردنم نیست و نتیجتا منم اعصابم کمی آرومه و برنامه هام به هم نمی خورن نه به کسی کسی به من غر می زنه و نه من با زبون گزنده ام کسی می رنجونم...تو فکر کسی هستم که وبال نمیشه هیچ وقت...موبایلم یک طرفه اس...تو دلم می گم ای کاش می شد بهش زنگ زد حداقل یه تعارفی خشک و خالی بهش زد...موبایلم زنگ می خوره...خودشه...

با عجله فقط راه می رم...عجله ندارم ولی تند و کشیده راه رفتن رو دوست دارم...شل و ول و الله بختکی راه رفتن و تصمیم گرفتن حالمو بهم میزنه...قیافه ای مصمم و جدی...هندزفری ام تو گوش...پله برقی بالا می رود...رکورد آهنگایی که بعضی وقتا تو شبای فراغت با هم می خوندیمو گوش میکنم  اکثر اوقات تو اینجور مواقع موبایلو در میارم می زنم آهنگ بعد ولی شرایطشو رو پله برقی نداشتم ...به آدمهای لاین مقابل که از پله برقی پایین می آیند نگاهی می کنم،از صداها و شعرهای بی سر و ته خودمان خنده ام می گیره...حالت خشک چهره ام منعطف میشه و حتی گاها هم دندانهای پیشو نیش فک بالایی ام بیرون می افتند...پله برقی بالا میرود...بدم نمیاید کسی پله ای را که رویش ایستاده ام با من شریک شود...ولی از بالا یا پایین رفتن روی پله برقی ای که حرکت می کند به شدت بدم می آید...

خسته از پیاده روی و کند و کاو هایم می روم روی پله ها در فضای آزاد می نشینم...کنار دستم دو جوان سبزه رو که گمان های خوبی راجع به اشان نمی کنم نشسته بودند...از شلوغی جو به شدت بدم می آید سرم درد می گیرد معذب می شوم در عین حال از تجمعات دوستان مخلص و شب نشینی های بی در و پیکر لذت می برم...هنگام راه رفتن در اینگونه مکان ها سعی می کنم به سرعت از لا به لای جمعیت راه خودم را بازکنم کارم را انجام دهم و هر چه سریعتر در روم...گاهی که در پشت ترافیک زیاد عابران یا پشت کسی که بی دلیل ایستاده و فقط دارد عین عقب افتاده ها دو ر و برش را نگاه می کند گیر می کنم حرصم می گیرد جوری که دلم را با زحمات فراوان راضی میکنم که ازم نخواهد که به فرد یا افراد مذبور فته پا بزنم...به هر حال بعد از این همه کش مکش بین دل و خودم روی پله ها نشسته ام و فکر می کنم که من خیلی آدم خفنی هستم...در همین احوالاتم که یک آدم به ظاهر خفن تر از من میاد بغلم مینشیند...شلوار پارچه ای اتو کشیده قهوه ای سوخته اش به ضمائم کفشهای مردونه اش که اگر نگوییم برق می زد میگویم لااقل تمیز بود...با پیراهنی در محدوده ی رنگی شلوارش که انتهایش در زیر کمربند مرد محصور شده بود...در این فکرم که فقط خدا می داند اون تیکه ای که زیر شلوارش هست چه چروکی خورده...از ظاهر تا باطن بسیار راه باید رفت...با موهای سفیدش معلوم است سن و سالی دارد...سیبیلهایش مرا یاد دبیر ریاضی دوران دبیرستانمان می اندازد...ولی نمی دانم چرا بی درنگ آن را در هیبت یک استاد دانشگاه در نظر گرفتم...آنچنان خریدی نکرده بود یک پلاستیک بیشتر در جلوی پایش نبود....nlai.ir به زحمت روی پلاستیکش را بالا و پایین می کنم تا بفهمم اختصار چیست مگر اینکه در جهت صحیح تر باطن مرد را تصویر کنم...گمان هایم را ادامه دادم که پس حتما این استادیه که در رشته ی علوم سیاسی مطالعه و تدریس داره و همینجور ذهنم داره راجع بهش شخصیت سازی می کنه و پیش بینی می کنه تند و تند و تند اطلاعات و پیش فرض هایم رو پشت سر می گذارم و به شخصیتی ساختگی از او می رسم...خیلی دوست دارم باهاش سر صحبت رو باز کنم به خودم نهیب می زنم ای کاش یه کم اجتماعی تر می بودم شایدم پرروتر...نه برای اینکه برایم خیلی مهم باشد که ای وای من چه بزرگی را از دست دادم نه بیشتر طرز قضاوت کردن و پیش بینی های خودم برام مهم بود تا یک آشنایی بی سر انجام...هر چند برای این آشنایی ارزش قائل بودم و مطمئن بودم که از طرز تفکر و تجربیاتش چیزی نصیب من خواهد شد...یه چند باری که سر جایش این پا اون پا می کند و جای خودش را در حدود سانتیمتری عوض می کند...می ترسم از اینکه مرغ از قفس بپرد...میان من و او یک نفر فاصله است...تو فکر اینم که با چه جمله ای شروع کنم..."سلام" آره سلام بهترین شبه جمله ای که میشه یه رابطه رو باهاش شروع کرد...گردنم رو به سمتش گردوندم اون هم مثله من سمت راستش را نگاه می کند...منتظرم برگردد و با یک آی کانتکت خفتش کنم و تخلیه ی اطلاعاتی اعتقادی اش کنم...این وسط یک عکاس بیکار هم با کنون اس ال آر دارد از زاویه ی خماریِ من و پشت من عکس می گیره...سمت چپم هم معرکه ای هست و مردم منقطع دست می زنند...مرد با صدای دست بر می گردد و من شکارش می کنم...

پ ن:خدای ما آدمها طولی و عرضی دارد...ما این طول و عرض را با علم و عمل خودمان می سازیم اگر یکی اش نباشد خدایش عدم و اگر جفتش به غایت باشد خدایش خداست و بیشتر ما در این وسط خدای خود را به حدی کوچک کردیم هر کسی به اندازه ی عقل نداشته و عمل نکرده اش و این گناه ماست الی الابد.


 
 
نور
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٢
 

لباسامو می پوشم که برم بیرون...چک می کنم که چیزی رو جا نذاشته باشم،نگاهم می چرخه به سمت پنجره که باز نمونده باشه...تو تاریکی هوای بیرون احساس می کنم یکی هی خودشو داره به پنجره می کوبه...جشمامو ریز می کنم که می بینم التماس وار برای داخل پر می زنه...پنجره رو باز می کنم دستم رو می برم بیرون،می گذارم تا هوا کمی دستم رو لمس کند...هوا سرده...میاد داخل...پنجره رو می بندم...چراع را روشن می گذارم...صدای کلید که در قفل می چرخد...


 
 
خاکستر سیاه و سفید
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱
 

شعله با آرامشی چشم نواز مسخ کرده همه ام را،به تناوب بر محور سوختن می رقصد،می سوزد،سرم را نزدیک می کنم،لبانم محکم به روی هم می لغزند و نفسی عمیق در پی آن،چشمانم را می بندم،همه ی آن چه را که می بایست تصویر کنم ترسیم می کنم،زمینه ای سفید با نقشی سیاه...به یکباره از انتهایی ترین دالانهای ریه ام بیرون می کشم همه ی آنچه فرو برده ام،می دمم...سیاه و سفیدِ تصویر ترسیمی در هم غوطه ور می شوند،می شویند رنگها دیگری را،چشمانم هاله ای از خاکستری را دنبال می کند،خاکستری در سیمای جوانی که فقط لبهایش تکان می خورد محو می شود..."دودش رو اینجا ..."

همینطور که شعله در دستش خاموش می شود آرام آرام دود صورتش را غرق خاکستری می کند،موج می زند تصویر در خاکستری و ...

امان از گوش هایی که در تصویر جا می مانند...


 
 
گوشه نوشت
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸
 

آنقدر هم روز بدی نیست تقریبا 3 ساعتی هست که 22 سالگی ام را سر کشیدم.بزرگ شدن درد دادرد هنوز هم...

همیشه به یاد دارم که آنچه در دلم بوده در دلم بوده و آنچنان که باید راهی برای خروج نداشته اند محتویات درونش.

نتوانستن حجم بزرگی از ذهن مرا اشغال می کند حتی اگر آن نتوانستن ها مربوط به موضوع کوچکی باشند.

دوست داشتنی هایم را نمی دانم چرا یاد نگرفتم هوار بزنم،شاید به دلیل همین باشد که من هنوز نمی دانم چی یا کی هستم...

...انگار کنی من کشف اش کرده باشم یا صاحبی باشم که از جنس بنجولش طاقتش به سر آمده و آن را روانه ی بی همه چیز ترین شاهراه خاطراتش کرده باشد...بی احساسی نسبتا مطلق!...

پ ن:محبت بی معرفت ارزش ندارد،بت پرستی است...دکتر میگه اینو