من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

هپروت(خاطرات دانشجویی)
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
 

یکی از روزای معمولی اردیبهشت ماه

طبق معمول سر آنتراکت کلاس ساعت 8 می رسیم...صبح بیدار شدن خیلی سخته...

یه نموره شیرین میزنم،سر و وضع به هم ریخته و ژولیده راه افتاده ام تا فقط خودم را به آنتراکت برسانم،آشفته به نظر میرسم......اولین دغدغه ی دانشجویی مثله من از همان ساعات اول صبح ناهار هست...با چندین واسطه قنبر قلی خان را صدا می کنم،از همون نیمکتای عقب به قنبر قلی خانی که جلوی کلاس نشسته منظورم را می رسانم...همیشه کفری می شود از اینکه این سوال را فقط از او می پرسم،چون می دانم قنبر قلی خان آدم فضولی هست این مسئولیت خطیر را به او واگذار کرده ام...

من:قنبرقلی ناهار چیه؟(با لحن خاکستری و ایما اشاره)...

قنبرقلی خان:تو هم پدر مارو در اووردیا(ادا اصول)...جوجه اس...

جوجه...جوجه خوبه،در رنکینگ ما مقام خوبی دارد هرچند سخت از گلویم پایین می رود اما به هر حال خدارا باید شاکر بود که چلو گوشت نیست...

کلاس های صبح تموم شده،ناهار هم خورده...

یه بعد از ظهر آفتابی...روپوش به تن،عازم یکی آزمایشگاهها می شویم...روپوش پوشیدن را خیلی دوست دارم خیلی از شور و شوق روپوش نیافتاده ام...روپوش سفید را دوست دارم مخصوصا روپوش خاص خودم رو

سمت چپ کلاس آفتاب شدیدی هس،به خاطر همین می رویم سمته خواهران!!!ردیف آخر موسوم به لژ خانوادگی خوش خطه و یاران...

نشسته ایم...یه ده دوازده نفر از هر جنس در کلاس موجود هست،ده دوازده خانم دکتر جلویمان و ده دوازده عدد آقای دکتر سمت چپمان که بعضی شان کسب ویتامین D از پرتوهای خورشید خانم می کنند و حسابی مستفیض می گردند...

پسران همه هم کلاسی ولی بعضی از دختران از دانشکده ی همسایه مهمان ما شده اند

استاد آمد...

استاد خوبی هست،مرد هست نسبتا رگه های سفید در موهایش می توان یافت...از سر و وضعش معلوم هست که خوب به خودش میرسد...میانسال هست شاید هم جوونتر از میانسال...

در واقع pre-lab هست،شروع میکند به مروره جلسه ی قبلی...خوش خطه حاله ای از توضیحات به ذهن اش میاید فقط... مخش کار نمی کند...

سرم به تنم سنگینی میکند...سر سنگینم...خواب...از خودم سوال می پرسم خواب؟...بخوابم؟...نمی دونم...نه نه این استاد خوبیه کلاسش حیفه،باید استفاده کنم...برادران پچ پچ می کنند...سرم سنگین،مدام بین چپ و راست نوسان دارد،در فضای خلفی قدامی هم نوساناتی با دامنه ی کوتاه نمایان هست...

چیز های عجیبی می بینم...نمی دونم من اینجا چی کار میکنم...رها...شناور...احساس عذاب وجدان دارم...ولی لذت ام را می برم...لذت شیرین هست...خستگی هایم دارند فروکش می کنند...نمی دانم چه وقت هست در این حالات سیر میکنم...که...

به سان چاهی که یکدفعه بعد از آماج حملات آب های زیاد به یک باره راهی برای کشیدن هوا به درون اش پیدا می کند...قلپ...قلپ... حمله ی اکسیژن به مغزم و پرت شدن به خارج از گود رویا ها با صدای حنده ی کلاس را به یکباره از نظر میگذرانم...

استاد:خوابیدی آقای خوش خطه!!!

با سرعت نور نورون هایم را به کار می اندازم که در اطرافم چه خبر هست؟من کجام؟همه چرا به من ذل زدن چرا دارن می خندن؟و....در آخر چیزی به زبانم میاید

من:نمی ذارن که استاد...وقتی شب نذارن!بخوابی اینه دیگه...(با لحنی آروم و مظلومانه....)

یاده شب گذشته یا بهتر بگم بامداد همین روز می افتم که بچه ها تاپاسی از شب در سایت های اجتماعی شب گردی میکنند و من هم بالاجبار باید بیدار بمانم هر چند کاری برای انجام دادن نداشته باشم....

به کلاس می آیم...دیگر نمی توانستم چیزی را تحلیل کنم...فقط به این می اندیشیدم که خواهران جلویی مرا،من که خیلی آره!!!را... در آن وضعیت دیده اند...باورم نمی شود...دوباره تجسم می کنم:یه خوش خطه با لب و لوچه ی آویزون که نیمه ی سمت چپ لبش زیره عضلات تنار دست چپش کج و معوج شده اند،عینکی کج شده بر صورت به سبب انگشتان همان دست چپ و نصفه ی چپ عینکی که در هوا سیر میکند ...منظره ی خواب معصومانه ی یک هم کلاسی...

تا آخر کلاس مدام دوستان دمت گرم چقدر خندیدیم تحویل ام می دهند...یا خوش خطه چقدر با حال خوابیده بودی...خوش خطه ازت عکس گرفتم بذرام فیس بوق...خوش خطه ال...خوش خطه بل...و پچ پچ و خنده های خواهران کلاس...

کلاس تمام شده است... یواش یواش باید کلاس را ترک کنیم...محلول سرم فیزیولوژی را دستم گرفته ام و به هر کی که حواسش نیست آب میپاشم...یکی از دوستان جری !می شود و آن هم به تلافی محلول به دست می شود!!!تهدید می کنیم همدیگر را...حال وسط این مخمصه مسئولان آزمایشگاه دارند ما را می بینند...من که آبرویم امروز رفته است چیزی برای از دست دادن ندارم...آب که از سر گذشت دیگه گذشت نیم وجب ده وجب سرش نمیشه...آب میپاشد خیس ام می کند و من هم به دنبالش تا بیرون در آزمایشگاه خیس خالی اش میکنم...آری خوش خطه کم نمی آورد که.....دارم بر میگردم به داخل آزمایشگاه.با خودم فکر میکنم حیف که قنبر قلی خان با من هم گروه نیست وگرنه الان می دونستم باید غصه ی این را بخورم که شام امشب باب مزاج هست یا نه...در همین احوالات بر میگردم به آزمایشگاه که سرم فیزیولوژی رو بذارم سر جاش و بند و بساط را جمع کنیم فلنگ را ببندیم که به یکی از خانم های هم کلاسی بر می خوریم داره از آز خارج می شود... هیمینجور که به سمت هم میرویم تلاقی میکنیم...

من:خسته نباشید خانم بد خطه!!!

ایشون:شما هم خسته نباشید آقایه خوش خطه!!!

و زیر لب خنده ی ریزی میکند و جیم می شود...فک میکنم با خودم واقعا هم باید خسته نباشم،نیم ساعت خوابیدن در آن موقعیت آناتومیکی بر صندلی واقعا هم خسته نباشیدی اینگونه می طلبد...

پ ن:نگاه سردت سرمای استخوان سوزی دارد...سردی اما پرحرارت...سردی اما می سوزانی استخوانم را دلم را، به آتش می کشی تمام وجودم را...خوش خطه!!!

 


 
 
در جستجوی خوشبختی!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٤
 

آسمان سایه است

چشم من بی بر

روح من بی جسم

خانه خالی از ورود است

شهر من درهم

زندگی پر وهم

بی نصیب از نور شهاب است

خاک من تشنه

ذهن من بی بار

انتظار گل شدن خواب است

یک خیال است...

پا نوشت:کشف شده از یکی از جزوات کنکور خوش خطه!!!


 
 
برای یک دوست از بام خانه دست تکان می دهم...
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
 

ساعت 20:45 هست،تلفن خونه زنگ می خورد،موبایلم خاموش هست،اصلا موبایل برایم مفهومه خاصی ندارد،وابستگی ای بهش ندارم،حتی یک بار در مراسمه افطاری پدره آن شخصی که پشته خط هست بهم آفرین میگوید سر داشتنه این موبایله ساده و بی دوربین...پدر بر تخته بزرگی تکیه زده و کامپیوتره ما را اختیار کرده و دارد باهاش سریال می بیند،بنده هم برای بار دهم هست که اخبار مجلس امروز را از گیرنده امون(!!!) دنبال می کنم،فهمیدم نماینده ی مشهد چرت و پرت می گوید و نماینده ی بناب روحانی ای هست که ادعا دارد همه ی مردمه ایران خانواده و جد اورا می شناسند!!!...

در آسانسور که باز می شود،ماشینش را می بینم،احتمالا باز منتظر بوده تا الان،من آدمه متاخری هستم همیشه تاخیر دارم،با عجله روانه ی در می شوم،در ساختمان باز،در ماشین هم،دستش دراز هست،با گوشی صحبت می کند،دستم را دراز می کنم،دست میدهم،از پشته تلفن چون نگفته می دانم کیست چند عدد لغز می خوانم که هر قبرستانی هست سریع خودش را به ما برساند و چند عدد دیگر نیز...تلفن قطع...

می گویم چرا اینقدر دیر اومدی؟؟؟؟من ده ساعته تو پارکینگ الافه جنابعالی ام!!!!!دسته پیش را باید جلوی اینجور جنس آدمهای حق طلب همیشه گرفت،دستم پیش است روبرویش می گویم بگیر میوه ی باغهای شمیراناتمون هس،میخنده می خندم...،اتفاقا نقشه ام ماسید و باور کرد...بالاخره یه بار تاخیرم را درک نکرد...

هیچ کس از دوستان قسمتشان نشد همراهی امان کنند،همه پی خودشان بودند...این دوستم هم دکتر!!! هست،درست مثله من!!!البته در یک دانشگاه دیگر تحصیل می کند...شاد است اما درونش اصلا نه...جسارت دارد،تخس هم هست،غروره از جا در رفته ای را یدک میکشد،تلفیقی از مدرنیته و سنت هم در ظاهر و هم در عقاید،خودرایی و از خودراضی بودن از بخشهای انکارناپذیر این موجود است،زبان هم دارد خوبش هم دارد،دشمنی بود که حالا دوست شده،همراه و هم قدم روزهای پشت کنکوری ام هم بود اوایل بالاجبار اما حالا نه...خیلی راه با هم آمده ایم با هم زندگی کرده ایم...فوتبالهای بعد از مدرسه تا آمدن اوتوبوس...کری های درصد های آزمونها...با هم شاد بودن روز قبولی کنکور...بندگی هم با هم کرده ایم روزهای قبل کنکور...جمله کوتاه کنم،دوست هست دوست...

میگم بریم بام،میگه میریم...به ترافیک خورده ایم...با خواننده میخواند کم نمی آورد،هم صدایی را خوب بلد هست میگه خوب تو هم بخون...میگم بلد نیستم...میگه کاری نداره منم بلد نیستم ولی میخونم نگاه کن عا آه...نم نمک باهاش میخونم...میگه:ساکتی...فکر میکنم که من همیشه ساکت بودم...کم بوده حرفی برای گفتن یا شاید هم کم بودن قوه ی جسارتم!!! را مسبب اش میدانم،می گم:من کلا کم حرفم نمی دونی؟!!!من بیشتر می نویسم!!!...می خنده میگه بعد از این جمله آخریت باید از پنجره پرت شی بیرون بری تو افق...می خندم،میگه تو  کم حرفی؟...میگم نیستم...سکوت...

ترافیک تقریبا سنگینٍ،پاهای راننده ها مدام گاز کلاچ ترمز رو دوره میکنند...میگم این پارکه چقدر قشنگه،بزن بغل بریم توش یه چرخی بزنیم...میگه خنگه خدا پارکه ملته تا حالا نیومدی؟...یادم میاد...عقب ماشین بغلی رو داره نگاه میکنه...منم نگاه می کنم...میگه بار دگر دل از دست برفت...می خندم...دیوونه بازی در می ارم...سکوته همیشگی ام رو کنار گذاشته ام،اذیتش می کنم،میگم طرف داره به افق نگاه میکنه اصن تو نخه تو نیس که...میگه وولووم صدات خیلی بالاس آروم حرف بزن مردم میشنون...سرمو بر میگردونم به تابلوئه خیابونه نگاه می کنم می بینم نوشته خیابان افق!!!می خندم میگم د ببین،اینه دیگه دیدی گفتم داره به افق نگاه می کنه بفرما اینم خیابان افق،اصلا تلمیح و استعاره و ...کوفتو داشتی...میگه جونه مادرت آروم،پدرمو در اووردی تو...میگم نه نه آرایه ایهام داشت!!!انقدر سر و صدا می کنم شیشه ماشینو میده بالا میگه تو آبرومونو بردی رد دادیا...مدام ماشینشو با ماشین سمته چپی اش تنظیم میکنه،من سمته راستمو نگاه می کنم میگم نگاه زنه این آقائه که ماشین شاسی بلند داره،داره دستشو میکنه تو دماغش...می خنده...می خندم...خوشحالم سکوته چند دقیقه قبلمون به جوی هیجانی تبدیل شده،میگم می خوای تا دمه خونشون تعقیبش کنیم،میگه آره این خانواده داره می خنده...میرسیم به چراغه سبز،ماشین بغلیه جا مونده،پشته چراغ وایمیسته تا برسه،چراغ قرمز...همه چیز سر دو راهی ولنجک تموم میشه و از تعقیب باز می مونیم...عاشق معشوقه اش را گم کرد...

میندازیم محمودیه...میگم اینجا خونه عمه امه،میگه پس خا تو سر تو که عمه ات اینجاس خودت وره دله ما...میخندم...لبخند داره

می رسیم،جا واسه پارک نیست،میگم مردم وسطه هفته بیکارنا...بالاخره پارک میکنیم...

حسه خوبیه...میگم شبیه بچه پولدارا هستم یا نه میخوره مثلا یه هنرمند باشم یه نقاش شایدم شاعر یه آدمه بی دغدغه مالی و هر چیزه دیگه...میگه آره بت میخوره...میگم مسخره میکنی...میگه نه جدی میگم...جو ورم میداره میگم خوب بچه مایه داری کلا تو خون ماست،خونوادگی به ارث بردیم...می خنده میگه،آره همه فک و فامیلاتون به جز شما...

می رسیم میریم تو...دمه در میگم من باید برم wc اینجوری تا بالا نمی کشم...میرم،از دستشویی میام بیرون،دارم دستامو می شورم،یکی از دستشویی بغلی میاد بیرون،انگار اشتباهی دیدم،چن بار پلک میزنم،نه درسته یه دختر جوان...خیلی باکلاس دست شستنمو ادامه می دم،اصلا ملامتش نمی کنم،تازه تو دلم یه دمت گرم هم نثارش می کنم،آخر خودم چند باری شده بود به دلیل اشغال بودن سرویس ها مزاحم سرویس همسایه ای به نامه wc بانوان شده بودم،آخر چه معنی دارد آدم قضای حاجتش را حبس کند وقتی شرایط محیاست،این امر را ضرر به سلامتی می دانستم و ام و حتی در آتی هم یک لحظه در تکرار آن درنگ نمی کنم،بیرون میام،دوست منتظره،میگم دیدی،میگه آره،خوشحالم ادامه اشو نگرفت چون اگه میگرفت یعنی با عملش مخالف بود و با من،دقت که کردم دیدم طرف داره به زبان اجنبیه!!!انگلیسی تکلم می کند...فهمیدم این بابا فرهنگشان از بیخ و بن با ما فرق دارد...

از جلوی کافه ای میگذریم،میگوید اینجا پاتوقه یاسٍ،میگم نه کافه ویونا پاتوقشه...

هوا خنک،رویا ها به ذهنم هجوم آورده اند...وای خدا...بهش میگم فرض کن خونه ات یکی از همین ویلاها بود...فوق تخصص چشم هم داری...صبح جمعه ساعت 9 از خواب پا میشی تو یه اتاق درندشت...میری سراغ بوم نقاشی ات...یکم میکشی...بعد هم مستخدمت که فهمیده بیدار شدی با یه سینی تمام عیار صبحانه میاد تو اتاق ات...صبحونه اتو می خوری،میری سره بقیه ی نقاشی ات یه کم میکشی خسته میشی میری یه کم بنویسی!!!...دیگه از خدا چی می خوای؟...میگه همه ی اینا که گفتی رو من هم برای خودم ترسیم کردم فقط یه جاشو خراب کردی؟...میگم دوست داشتی زن ات برات صبحونه اتو می اوورد...میگه خوشم میاد میفهمی آه بزن قدش...

میگذریم،مدام می گه بشینم همینجا دیگه چقد بالا بریم،میگم منگل اگه می خواستیم اینجا بشینیم که دیگه نمی اومدیم بام...اومدیم بریم بام...اینها را با وجوده درده زانوی پای راستم میگم،از سخنرانی میگه...میگه می خوام ترمه بعد تو کلاسمون سخنرانی کنم...می پرم تو حرفش میگم اتفاقا منم چند شب پیش به این فکر میکردم،خوابم نمی برد،شروع کردم به سخنرانی تو کلاس اونم چه سخنرانیه قرایی بیا و ببین من خودم گرخیده بودم این جملات بی بدیل و ناب چطوری به ذهن من می رسید اون نصفه شبی...می خنده میگه تو هم مثه خودم کم داری

اواخره راهیم که جا میزند میگه همینجا خوبه دیگه،ویو هم که عالی صندلی هم هست،کم میارم و کوتاه...میگم باشه بریم همینجا...تقریبا تمام صندلی ها پر و ما بی صندلی،بعضی ها هم با صندلی های خالی برای خود مرز تعیین کرده اند که یعنی نزدیک ما نشین...ما هم میگیم چشم،نزدیکتون نمی شیم،میگم اصن وایساده بهتره...میگه الان فقط یه سیگار جواب میده...میگم آره ولی خفه شو...میگه من برم ببینم این کافی شاپه سیگار نداره...برو گمشو...صندلی ای خالی شده...همونجور که داره میره پی مواد!!!میگم برگشتی بیا اینجا من اینجام...می شینم،صندلی بغلی دو تا دختره جوون ان،ولی نگاه ام همینجور صاف به شهره،فقط دود سیگارشان در تصویر رویت می شود در دلم میگویم کاش آنقدر جرات داشتم از این دوتا یه نخ برای دوستمان قرض میکردم ولی از تریپه اینجور دخترا می ترسم که آدمو با جاش بخورن،بیا اینجا...دوست است صندلی ای بهتر یافت کرده...دخترانه خاکستر نشین را ترک می گویم و میروم جایی که باید...

می نشینم در کنارش...یافتی؟نه نداشت...میگم چه بهتر...سیگار برایم تمام شده خیلی وقت نیست و کم وقتی هم...فقط نظاره می کنیم سکوت چاشنی نگاهامان هست،موسیقیه ملایمی از کافی شاپ پشت سر پخش می شود خیلی دلنشین است،هنوز تو نخه شهر هست... در عینه حال که سعی می کنم سکوت دوست داشتنیه نمیکتهای همسایه را به هم نزنم سکوت رو خورد میکنم میگم چطوره؟میگه از این به بعد فقط اینجا می نویسم... میخنده...دیگه نمی رم کوهسار... میگم مگه تا حالا نیومده بودی؟...میگه نه...

حسه فوقالعاده ای دارم،می خوام اینجا رو براش متمایز کنم...می گم تو گیرنده(تی وی)دیدی این مجریا تو یه فضای خاص یه آهنگ ملایم مثه این می ذارن و از مهمان برنامه اشون سوالای خوب خوب می پرسن؟...میگه:خوب...میگم من الان مجری...تو هم مهمون باش...میگه خوب...باز صدای کلماته اجنبیه انگلیسی به گوشم می خورد،سر میچرخانم میبینم درست در نیمکت بغلی ما همان خانم با اکیپ خارجکی اشان مستقر شده اند عکاسی میکنند زیر لب میگویم photography ههه که مثلا ما هم حالیمونه...

باز شروع میکنه مسخره بازی در اووردن و مثه حاج آقا صحبت کردن تو برنامه!!!انگار که خودش مجریه!!!میگم بسته دیگه دهنته ببند انقد یاوه نباف...خوب شروع میکنیم...

.

.

.

سانسور

سواله آخرو به زور جواب میده و میگه پاشو الان اینا میگن اینا دیوونه ان،میگم نگاه کن به دوربین عنکبوتیه ما یه دس براش تکون بده...

یکی از آدم خارجکیا فارسی حرف زد،گروه جایگزین آدم خارجکی ها هم یه گروه پسر دختره هم وطن بودن کلا سکوت کرده بودن و تو کف این بودن که این دو تا خل و چل کنار دستی اشون چی می گن،سخن کوتاه کنم آبرومان رفت بر باد...شماره نظام پزشکی که سهله دیگه اجازه دیوونه نبودنم بهمون نمی دن...

پایان

پ ن:تو که دستت به دهن ات می رسید آخه دست درازی دیگه چرا؟خوش خطه!!!


 
 
پوست مودار(خاطرات دانشجویی)
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
 

استاد وارده کلاس میشه و همه ی بچه های کلاس از ترسشون زبان را در آرامگاه همیشگی اش مینهند.ساکت

استاد از اون استادای خطرناکه...فقط منتظره ضامن اشو بکشی اون موقع اس که می ترکوندت...نگرانکسی جرات نمیکنه جیک اش دربیاد یا بخوابه یا با موبایلش ور بره...یادمه یه سری با چشمای باز سرکلاسش خوابیده بودم تازه اونجا بود که فهمیده بودم آدما با چشمه بازم میتونن بخوابنچشمک

استاد بافت تدریس میکنن،یه خانم با قد نسبتا کوتاه و میانسال...عصبانی

استاد داره از رو اسلاید بافت پوست رو نشونمون میده و نطق می کنن که:((پوست هایی که ضخیم اند مانند کفه دست به هیچ عنوان مو ندارند ولی پوست هایی که نازک هستند نسبت به درجه ی نازکی اشون مودار هستند و مو اونها رو میپوشونه...))

از میان تفکرات و تشویش های روزانه ام فرار میکنم و میام سر کلاس،نکته رو میگیرم...پس که اینطور...ابرو

ذهنم داره خطه قرمزا رو با سرعته غیر مجاز رد میکنه،چیزی که نبایس بیاد،میاد تو ذهنم،دو دوتا چهار تا میکنم که بپرسم عایا یا نه؟این استاد که همینجوری سوالای حسابی ای رو که بچه ها می پرسن مسخره میکنه و سائل رو همیشه خدا ضایع میکنه نه به ریسکش نمی ارزه...ولی بدجور داره مخمو میخوره...آنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــراکـــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــ

دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم دلمو میزنم به دریا،میرم جلو پیشش سوالمو بپرسمــ

نزدیک تر که میشم سوالمو مرور میکنم،می دونم که دارم با دمه شیر بازی میکنم...

من:خسته نباشین استاد...

استاد:خیلی ممنون

من:استاد یه سوالی داشتیم از حضورتون

استاد:این کامپیوتر چش شد یهویی؟؟؟!!!

خم می شم از اون زیره میزه کامپیوتره کلاس جریان برق نیست،اصلا سه راهی خاموش شده روشن اش میکنم...کیس رو هم دکمه اشو میزنم میام بالا...

من:درس شد پاتون خورده بود دکمه ی Off اش.بله استاد عرضم به حضورتون اینکه شما میگید پوستهای ضخیم مو ندارند!!!خوب خانومها هم پوسته صورتشون مو نداره!!!خوب این یعنی خانوما کلا پوست کلفت ان دیگه درسته؟؟؟؟غیره این میشه برداشت کرد؟؟؟!!!آخ

استاد:تعجباز خود راضی

من:نگرانوقت تمام

استاد:ابرو نه خیر اینجوریام نیست خانوما مو دارن خوبشم دارن ولی شما نمی بینی!!!بازندهاونا میرن اپیلا.... وبند اندازی و فلان و فلان(که من نفهمیدم چی میگه)مو هارو به باد میدن،اشتباه نکن اون مردان که همه اشون پوس کلفتن...همه اینا رو با خنده ای که رو لبش ایجاد کردم میگه

من:که اینطور استاد،ممنون

خنده به لب میرم سره جام میشینیم با خیالی آسوده و ادامه ی درس...

پ ن:هیچ وقت نذارین سوالی تو دلتون بمونه

پ ن2...:خیلی کم پیش میاد از استادا سوال کنم...