من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

بی مار ستان
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
 

اپیزود 1:یه روز آفتابی در اروژانس اطفال مشغول بیکاری! هستیم...

مگس می پرانیم...رزیدنت معلوم نیست کجاست...نصف گروه پیگیر و نصفه دیگر که بنده حقیر هم زیر مجموعه ای از همین نصفه دومی باشم مشغول دکتربازی!!!

تو اون سوراخ سنبه ها ته اورژانس داریم مسخره بازی در میاوریم،همه ی تخت های این قسمت خالی هستند...دونه دونه روی تخت دراز می کشیم و از این ترم(اصطلاح)های قلنبه سلنبه برای هم بلغور می کنیم...گه گداری می پاییم که نکنه رزیدنت سر و کله اش پیدا بشه و از گروه عقب بیوفتیم...هر کداممان خیلی جدی در جلد یک فوق تخصص اظهار نظر می کنیم و از سطح خیلی بالای علمی امان لذت می بریم...هر چند در اون ته مغزمان می دانیم که داریم اراجیف می بافیم ولی هیچ به روی مبارک خودمان نمی آوریم...

یکی را خواباندیم...با گوشی فرضی معاینه اش می کنم...بی درنگ می گویم شما سرطان مغز دارید...همه می زنیم زیر خنده...سعی میکنیم زیاد جلب توجه نکنیم...خودمان را جمع و جور می کنیم

اپیزود 2:خسته می شویم از خنده...می رویم به جایی که کمی شلوغ تر باشد...همه ی گروه ما روپوش به تن دارند الا من...من هم به ایشان می گویم،دکتر سرشناسی مثله من به روپوش نیازی ندارد...در بخش اورژانس یه گشتی می زنیم...با همه ی شادی و سر خوشی ای که دارم سایه ی غم رو تو این محیط لمس می کنم...سایه سنگین از جنس بلاتکلیفی...خوب می فهمم که دیگر اینجا جلوی خانواده ی نگران بیماران مسخره بازی جایی ندارد...فکرم سکوت می کند تا صدای درد را راحت تر بشنود...وضعیت بکی از بیماران خیلی وخیم هست...خانواده اش بسیار نگران...نگاههایشان سنگین است...سریعا از بخش خارج می شوم...

بیمارستان هر لحظه اش یک حسی دارد...تناوب عجیبی دارد...

اپیزود 3:سر و کله ی رزیدنت پیدا شده و دوستان چون جوجه اردکانی که اولین شی متحرک زندگی اشان را مادر می انگارند به نظر می رسند...سریع به صورت نامحسوس می روم و بی سر و صدا خود را لابه لای گروه می چپانم...برای اینکه تابلو نشود چایی نخورده پسر خاله می شوم و با اولین اطلاعاتی که از بیماری حاصل می کنم شروع می کنم به سوال پرسیدن...همینجور داریم کیس ها رو دونه دونه بررسی می کنیم،بیچاره بچه ها زهره ترک شدن از دیدن این همه دکتر یکجا اون هم بالا سرشون با چشمای کوچولوی درشت اشون همینجور هاج و واج به ما خیره شدن نگاهی سر شار از تعجب با لب و لوچه ای کمی آویزون که نوید یه گریه غریب نواز رو میده...گروه شلوغه وگرنه سعی می کردم حداقل یه کم سر به سر بچه ها بذارم،البته بعضیاشون سن و سالشون به شوخی نمی کشه که فقط گریه می کنند...

می رویم بالاسر یه بچه 5-6 ماهه...رزیدنت می خواد ازش نمونه بگیره،گروه ما هم بر و بر دارند تگاه می کنند،یکی از پرستارا هم معلوم نیست اون پشت تخت چی کار می کنه،گریه کودک اذیتم می کند کمی پریشان می شوم...قیافه ی نگران من...پرستار وضعیت مرا که می بیند یک کاره می گوید؟شما پدرشون هستین؟در میان خنده های بچه ها و خودم سخت به فکر فرو رفتم.

من همان جوجه اردک زشتی بودم که روپوش به تن نداشتم.تا من باشم از این سهل انگاریا نکنم

پ ن:Just sahre your mystery with God,God is the most reliable friend


 
 
قلم فریز شده
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
 

خانواده ی خوب دوستای خوب روزهای خوب

بالاتر از همه ی اینا خدای خوب خدای بی نظیر به ضمائم زندگی ای کم نظیر

بی حسم درد ندارم،شاید درد باشه ولی مهم اش اینه که من دردم نمی آد،زندگی رو خیلی ساده گرفتم...دارم بزرگ می شم...یکی می گفت من نمی ترسم از بزرگ شدن چون به هرحال آدم تو هر سنی باید حس خاص همون سن رو داشت باشه...عکس 5-6 سالگیمو نگاه می کنم در کنار داداش کوچکتر،اون بالاتر از من...تغییر کردم؟بهتر شدم؟کدومو ترجیح میدی؟حسرت...

دیوانه وار شیفته کودکی،بچگی...بچه ای که خودشم هیچ وقت نفهمید می خواد چیکاره بشه...همیشه تو ذهنم یه جواب داشتم...جوابی که الان بهش فکر می کنم چون چشم بسته غیب گفتنه...آخرین شغلی که من انتخاب می کنم شغل من خواهد بود...آخرین چیزی که به ذهنم برسد برای شدن...

فارق از گذشته،حالم خوب هست!آینده هم...بهترین چیزی که به داشتنش افتخار می کنم امید لا یتناهی من به ذره ذره ی کائناته...امید چیزیست که کم پیدا می شود و من منشا الهی آن را دارم حداقل اش این است که فکر می کنم دارم...فکر من از واقعیت مهم تر هست...فکریست گستاخانه ولی حقیقت وجودی من فکر من هست برای من...

چند وقت پیش فکر می کردم اگر واقعا قرار باشد زندگی را برای فرزندک نداشته ام یا هر کودکی در یک کلام خلاصه کنم و بهتر بگویم در مغزش با روش و متدی نهادینه یا اصلا بگذارید لفظ مستبد مابانه اش را بگویم دیکته کنم واقعا چه برای گفتن دارم؟بهترین چیست؟دیدم هیچ چیز به راستی نمی رسد صادق بودن و دروغ نگفتن...در ظاهر مساله ی ساده ای و پیش پا افتاده ایست ولی همین سادگیست که پیچیدگی های زندگی آتی را حلالیست قوی...به یاد دوران شیرین دبیرستان می افتم امیر مقامران و نعره ی شیخ...راست باز و پاک باز و امیر باش...

دلم برای کسی نمی سوزد...سوختن من نه من را می سازد نه آنها را...خودخواه شده ام شاید هم واقع بین...

هنوز وارد محیط بالینی نشده از کمی و کاستی های عجیب غریب در نظام سلامت می شنوی...آیا می شود این قطره کاری کند برای دریا...داستان زیاده ولی بازگو کردن این مسائل دردی را دوا نخواهد کرد پس سکوت...

نوشتن بعد از چهار پنج ماه خیلی سخته...یادمه دوم دبیرستان بودم یه برف خیلی سنگینی کل کشور رو درگیر کرده بود درست مثله امسال...با دوستان خیلی می رفتیم بیرون برف بازی جوری که وقتی به خونه می رسیدیم دیگه نیمه جون بودیم...دقیقا موقع امتحانات بود...سرما تو وجودم رخنه کرده بود...به خاطر همین اصلا نمی تونستم درست حسابی بنویسم،کنترل دستمو نداشتم فقط رو ورق های امتحانی ام چرت و پرت می نوشتم،بعد از عید...معلم سر کلاس دارد ورق های امتحانی که یکی دوهفته پیش ما را صحیح می کند...دانه دانه بچه ها را صدا می زند...نوبت من می شود...میروم...

-حیف این نمره ات،این چه خطیه؟

آقا چطو مگه؟

-اصلا نمیشه خوندش،همیشه انقد بد خطی؟

آقا راستش این دست ما از همون برفی که بهمن ماه اومد یخ زده به خاطر اونه حالا داره بهتر میشه

-پس امیدوارم زودتر یخش آب شه عینک

چندین سال از اون روز گذشته،امسال برف سنگینی اومد مثه همون سالها مدرسه ها هم کم و بیش تعطیل شد...امسال با برفای یه شهر دیگه خو گرفته بودم...بعد از این همه مدت یخ دستم احتمالا آب شده ولی واقعیت دستخط یخ زده من لازمه ی لا ینفک رشته ی منه...دستخط خوش خطه!!! همون دست خطه یخ زده زمستون چن سال پیشه...شاید یه کم خوش خط تر!!!

و الان نوشتن من پس از چندین ماه حکم یخ زدن ذهن و قلم دره پیته من را دارد...شرمنده اگر نوشته هام خیلی سردند مقصر یخهان...  

پ ن:شدیدا با شخصیت اصلی اش هم ذاتی پنداری می کردم...