من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

میرود جوش اعصابمان*****می سوزد از خروش اعماقمان(اون روی سگ ما)
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳٠
 

سلام

گاهی اوقات حوصله ام سر میره و کسی رو که به من خوب نکرده بهش خوب نمی کنم!!!

تخس بازی در میارم به پام بیافته،غرور چاشنی اش بشه دیگه محشره،بعضی وقتها باید جوش بیاری و بزنی همه رو بسوزونی تر و خشک رو،دوس دارم یا برم واسه همه بمیرم،یا همه برای من مرده باشن،تنهایی...تنهایی...

سیم آخرم کجاست حیف حیف!!! هنوز یه آناتومیست نشدم،ولی قول میدم اگه یه روزی خوب درسامو خوندم پیداش کنم و یه راس بزنم بهش بزنم به سیم آخر،یحتمل چون با دمای بدن ارتباط مستقیمی داره احتمالش هس که با هیپوتالاموس کانکت باشه،بالاخره کشفش میکنم،حتی اگه شده اسکالمو بی در و پیکر میکنم تا شاید توش اون سیم قرمزرو پیدا کنم

ممکنه به گوش هم کانکت باشه از اونجایی که گوشام پره از حرفهای تکراریه متملقانه،داره حالم بهم میخوره از این همه دورویی،میخوام واسه خودم باشم برم یه وری که هیجا نباشه،می خوام برم نا کجا آباد شاید بتونم آبادیشو همونجور حفظ کنم،ولی قول میدم ویرانش نکنم،

آدمها بعضی وقتها حال  به هم زن می شن،حالتو به هم میزنن اونم به صورت متوالی به هم میزنن جوری که نمی ذارن املاح اعصابت که حسابی قیمه قیمه شده،یه کم حل نشده باقی بمونه،ته نشین بشه،بابا انقد کردارهای تکان دهنده ازتون سر میزنه که به سرم میزنه بالا بیارم(از همه عذر میخوام)آره همه ی افکار خط خطی ام رو بالا بیارم روتون تا بفهمین تو صندوق یدکم اصاب مصاب ندارم،بی کله ام،یه دفعه میزنم تو فاز بابا برقی،با برقم همه رو میزنم نفله میکنم،هم رو میگیرم اونم نه یک نه دو بلکه 3 فاز،خشکتون میکنم میزنمتون پشت دیفال خوابگاهم تا هر وقت کسی خواست مزاحم بشه،هوس تاکسیدرمی شدن نکنه،بسه زندگی دیگه شلوغی بسه عین بچه آدم بگو کجای این خراب شده شلوغ نیست،آدم نیست،کسی نیست،حرفهای مفت رو نمی فروشن،یه شهر بهم معرفی کن همه لال باشن،هوس کردم خودمم یه طرح تحقیقاتی برم ببینم میشه آدمهای لال مخ آدمو بخورن،شاید نداشتن زبان در مضغ مخ ما در زیر دندانهای آسیایشان اختلال ایجاد کند،ای روزهای استقلال کجایی که بری و قهرمان لیگ خواسته های نا معقوللت بشی،سریع تر بیا،من فراری ام اعلامیه هامو تو شهر زدن و یه wanted به رنگ قرمز ضمیمه اش کردن نمی خوام گیر بیافتم،گیر مامورهای دست و پاگیر عقل های به اصطلاح مقید به رسومات یا در مواقع ضرر به ایجاب شرایط مقید به مدرنیته

منو روانی کردن این روان های نا آرام،خدایا دم اینا رو تو این ماه رمضونی از دور و بر من بچین تا مبادا روزه ام قربانی آمپره خرابم بشه،قول میدم در آینده خودم هرس کردن دم رو یاد بگیرم،فقط تو این بار زحمتشو بکش،من از بس کشیدم نمی تونم دیگه تابی نیست که بکشم و یه هل حسابی بدم تا طرف بره تا آسمون،

خدایا یه بارون بده بزنه رو موتور مغز ما رادیاتور ما خیلی وقته فیبرینش اکتیو شده رسوب داده،آّب حیاتش به موتور مغز ما نمیرسه،خدا جون تو که تا اینجا اومدی بده یه نگاه هم به فن های سی پی یو ام بندازن،مبادا فردا پس فردا وسط زندگی هنگ کنیم من حوصله ریست شدن ندارم،من می خوام خودم با دست های خودم سیستممو خاموش کنم به روش عادی و معمولی نه از پشت کیس و پریز برق،

میبینی خدا وقتی یه مخ خورده بشه دیگه دست خودش نیس میگه،هر چی از دهنش در بیاد میگه،

خدایا الان وقتشه که یه تو دهنی محکم بزنی تو دهن این بنده ی لوست که دیگه زبونشو بیشتر از جاجیمش دراز نکنه

خدایا تنهایی کجاست؟

خدایا زندگی زوره؟

کجای این زندگیه دوروزه؟

پ ن:دنیا میشه با من راه بیای،من دونده ی ماراتون نیستم.خوش خطه

ساله بعد نوشت:تو کفه اینم من عجب آدمه قاطی ای بودما،اصن یادم نیس سره چی بوده این نوشته،ولی خیلی جذاب بود از نظره خودم.تعریف از خود نباشه جای تعریف داشت،اصولا به غیر از این مورد سراغ دارم چند عدد دست نوشته غیرقابله انتشار از خودم که واقعا به طرز محشری آسمون ریسمون به هم بافتم


 
 
ابر مرد بی ادعا
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

با چندی(2 نفر) از دوستان در پارک قدم میزنیم که به جمع چندی(2 نفر) دیگر از دوستان بر می خوریم.

سلام و علیک و پرس و جو از احوال هم...5تایی ایستادیم و با هم تکلم را به جاهای باریک می کشانیم،بحث میرسد سر شهریه ی دانشگاه آزاد دوستان

میپرسم سهمیه ندارید باباتون درصد داره؟25% به بالا مجانیه ها...

2 نفر شون میگن که نه بابا دلت خوشه

یکی شون ادامه میده که یکی از هم کلاسیاشون پدرش 8سال کل جنگ رو خط بوده،ترکشا هنوز تو بدنشن،در نیوورده،هر کی ام میگه برو در بیار گوش نمیده میگه یادگاره جنگهجاش همین جاست با همینا خاک میشم،می گفت این مرد(به قول خودم ابر مرد) تا حالا از جلوی بنیاد شهید و ایثارگران رد نشده،4 تا بچه داره که سه تاشون دانشگاه غیر دولتی درس می خونن و با وضع این کرایه ها مستاجر هم هست،میگفت در جواب بچه هاش که گاهی گله میکنن که چرا نمی ری لا اقل از مزایای هزینه دانشگاه استفاده کنی،جواب می ده من لله رفتم برای خدام رفتم نه برای این مزایا که با اون هزینه تحصیلتونو بدم.

خیلی متاثر شدم،مخم گریپاچ کرده بود،یکی(یکی نه صدتا)از اونور،اواخر جنگ که بوی مزایا به مشامش خورده میره بالای سنگر دنبال ترکش طلایی میگرده یکی از این ور بی هیچ ادعا جونشو کف دستش میذاره برای خداش

این اواخرم که دیدن مزایای گمرکی وارد کردن خودروهای آنچنانی برای بعضی از دوستان به ظاهر ایثارگر،دستاویزی برای سوء استفاده ی موجوداتی بی مبالات شده،قانون رو یه صفایی بهش دادن که بعضی با درصداشون تجارت نکنن.

من بعد از خدا این ابر مردان بی ادعا را میپرستم

پ ن:لطفا به کسی بر نخوره حرف دلم بود،مسلما هر ایثارگری حق داره از حقوقی که برای ایشان مقرر شده برخوردار باشه،ولی سوء استفاده کردن از اون حقوق مقوله ای جداست،فقط قصد داشتم دو قطب کاملا متضاد رو واستون تصویر کنم... قضاوت با خودتون

 

 


 
 
مادری بزرگ
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

یکی از روزهای آفتابی اواسط تیرماه آن ور شهر در تکاپو برای خرید چندی خرت و پرت وقتش را سر می کند،موذن کارش را ساخته و کویا گوشهای مردم شهر را تازه نواخته.تلفن همراهش زنگ می خورد،مثل همیشه دست و پاچه دستش را در جیب شلوارش میکند تا مبادا تلفن قطع شود.

گوشی رو بر می دارم دختره خاله است،می گوید حال مادر بزرگت یه کمی بد شده بردنش بیمارستان،نگاهم سرد میشود خشکم میزند و با صدای بوق منقطع تلفن به خودم میآیم،

سیل سوالها و توهمات امانم را بریده است،خانواده ی پدری چه ربطی به خانواده ی مادری دارد؟چرا اون باید زنگ بزنه؟مگه خود پدر و مادرم نمی تونستن زنگ بزنن بگن؟ و هزار تا سوال و اگر ِدیگه،اگرهایی از جنس آنهایی که  لبها را پس از ر ِکش دار اگرش باید گزید.

تازه متوجه دوستم شدم که در کنارم بود،قضیه رو در میون گذاشتم و بر آن شدم زنگی به خانه مادربزرگ بزنم.زنگ و زنگ و زنگ اما دریغ از یک بوق آزاد،بوقهای اشغال تلفن فراصوت هایی بودن که گوش مرا کر کرده بودند.با هزار بدبختی با پدرم تماس گرفتم،یه راس رفتم سر اصل مطلب که حالش خوبه یا نه؟جوابهایی سر بالا گرفتم دید که من ول کن نیستم با فریادی عصبی که بغض رو توش می شد خوند سرم داد کشید سریع بیا خونه مادر بزرگت همین حالا و باز هم بوق تلفن ماند و گوشهای کر من و چشمهایی که در انتظار بارش اند.

امید تنها چیزیه که من بهش ایمان دارم.امید یعنی همون خدا شایدم بالعکس.با تموم شواهد هنوز خبر موثقی نبود که بشه تصمیم گرفت ولی امیدی همیشه هست .

با دیدن وضعیت من،دوستم به زور منو برد چند قدم اونرتر،نمی دونستم کجا دارم میرم،ولی الان که فک میکنم میبینم بردتم همون خیابون معروف ،همونجایی که آخرش باید زار زد این پسوند چه مناسب احوال من بود:زار،باید زارید  از این دنیا،تو خودم بودم رفته بود یه چیزی بگیره،با دلستر برگشت از گلوم پایین نمی رفت بغضی خفیف جلوی راه حلقمو گرفته بود...

در همین احوالات خاکستری و دلی طوفانی و پر تلاطم زدم به زیر زمین و شروع به حرکت،به سمت یقین.نمی دونم چی شد یهو محو بچه ای که جلوی من رو پاهای باباش آروم نشسته بود،شدم،توی دنیای خودش غرق بود،با سکناتش منو یه لحظه از دنیا فارغ کرد.

فاز بی رحمی و منطق گرایی ام زد بالا،همیشه عاشق این دوفازم مخصوصا بی رحمی بی حسی،هیچ حسی به کسی نداشتن و قضاوت کردن،به خودم گفتم مادر بزرگت که عمرشو کرده دیگه دغدغه ی چیو داری اگه احتمالا فوت شده باشه،زندگی تو این بچه است،جامعه باید روون باشه این یه چرخه است که باید بگذره،اگه همه ی ما تو همین شرایط بمونیم دیگه جا واسه کس دیگه ای نیست که بخواد بیاد تو این دنیا،بالاخره همه باید بریم،هرکی کار خودشو تموم کرده بهتره که بره و بذاره دیگرون هم وارد بشن،اگه همه ی مادر بزرگها زنده بمونن که دیگه نمیشه،همه ی مادر های امروز باید یه روزی مادر بزرگ بشن،نمی تونن که واسه همیشه مادر بمونن...

تو همین فازیات غرق چهره ی بچه بودم ذل زده بودم بهش در حالیکه هنوز دل غالب بود و بغض ِگلو انگاری مزخرفات عقل رو پشیزی به حساب نیوورده بود.

ایستگاه:...

از بچه و زیرزمین دل کندم و زدم به آسمون،همونجایی که احتمالا باید رفته ها رو دید.تا دم در خونه پیاده روی کردم،رفتم و رفتم،چشمانم به دنبال پارچه های سیاه میگشت،اما هنوز دلم از عقلم چیزی نشنیده بود که تسلیم شکیات بشود.چشمانم چیزی را می جست و دلم آن را پس میزد،طبق معمول در پارکینگ باز و منم از خدا خواسته زدم داخل ساختمون،نمی دانم حکمت چی بود که باید سیستم سمپاتیک من گریز به سوی خانه رو با آن سرعت مقرر تنظیم میکرد که سریع به راه پله ها برسم و فروغ خانم همسایه نسبتا پیر و دوست داشتنیه ساکن طبقه ی زیرین خانه مادربزرگم که از قضا خیاط هم بود را ملاقات می کردم.از پله ها داشتم بالا میآمدم که داشت کلید در قفلش می اندخت،در دلم خدا خدا می کردم که حرفی نزند راجع به مادر بزرگم،با خوش رویی سلام کردم و متقابلا سلام کرد و یه احوالپرسی،با چهره ای غمناک زیر لب گفت تسلیت میگم.

سکوت انسانی خشک زده که گردنش کج می شود از بهت،صبر میکند سلول های خاکستری لوب گیجگاهی مغزش از عصب شنوایی چیزی که درک کرده است را آنالیز کند،ثبت کند....

صدا ازش در نمی آد دهنش بازه اما حلق بسته اش اجازه ی عبور هوا را نمی دهد،به یکباره راه گلو باز می شود و زبان ناباوری اش را با لحنی پرسشانه به رخ اهل ساختمان میکشید و گوشها هم مشغول ِخودسرزنشیِ فروغ خانم و تعجب از بی خبری من و عقل هم هنوز حیران آن که چه گذشت که من به خدا نزدیکتر شدم آن یک طبقه را

از ماه تیر کم تیر نخوردم،ماه گندیه

اول دبستان همش خونه ی مادر بزرگم بودم،بعد از مدرسه که بابام منو برادرم رو می گذاشت خونه ی مادربزرگم تجربه های بی نظیری کسب کردم،از خاطره هاش واسمون می گفت از پدری که زود از دست داده و از نا پدری ای که کم تر از پدر واسش نبوده و احترامشو خیلی داشت،از یه درخت گردوی پوست کاغذی که چن نفری تو گردوی اون درخت شریک بودن،از مدرسه رفتنش و سواد یاد گرفتن،از اینکه پدر بزرگم که خودش با سواد بوده نذاشته ادامه تحصیل بده،از همه چی می گفت.

همیشه وقت خداحافظی باهاش یه نهیب به خودم میزدم نکنه بار آخر باشه که ...بار آخر یادم نیست،ولی یه بار یادمه که عجله داشتم واسه رفتن سریع رفتم بوسش کردم و برگشتم که برم،گفت کجا؟نذاشتی من بوست کنم فقط تو بوس کردی ناقلا(نکته بالینی که فهمیدم این بود که یه شخص آلزایمری هیچ وقت آدابی که یاد گرفته رو فراموش نمی کنه)

بعضی وقتها سر به سرش می ذاشتیم و میگفتیم:اگه گفتی من کی هستم؟همیشه یک جواب داشت برادرزاده امی دیگهتعجب.

یادم نمی ره:

خواب بودم،یه صدایی دائما تکرار می شد،فامیلیمو تکرار می کرد،صدا کلافه ام کرده بود،مامان بزرگم صبح زود ما را از خواب بی خواب کرده بود،فکر کرده بود که عهد قجره مردم صبح بیدار می شن،نذاشت ما بخوابیم که ...ولی الان که میبینم همون چند ساعت یه توفیق اجباری عظیمی بوده

همیشه واسم سوال بود که اون چرا با دست غذا می خوره ما با قاشق؟از قاشق حالم به هم می خورد

از سوالهایی که می پرسید و من بی برو برگرد بر حسب صداقت بچگانه جوابشو میدادم،اما برادر بزرگترم به اقتضای بزرگی و توصیه ی خانوادگی انکارشون می کرد

محبت خالصت یادم نمیره که تو اون هوای بارونی با نگرانی پسرتو خونوادشو تا حیاط همراهی کردی؟؟؟یادش خوش

آدمی آنگونه که با غرایز می آید با غرایز میرود،همواره مادرش را می خواهد و همواره با نوایی قصد طرب دارد،ماربزرگ در سن 90 سالگی عین یک(به معنای واقعی کلمه)بچه مادرش رو از من می خواست،و زمان شادی و آهنگ شونه مینداخت بالا،دوست داشتنی ترین لبخندهای دنیا مال تو بود و خواهد بود مادربزرگ

دایما هول ولا داشت انگار داره زلزله می آد،ذکر یا ابالفضل از لبش دور نمی شد،بعضی وقتها بی وضو همینجور واسه خودش نماز میخوند و وسط نماز یه تیکه ای هم به ما مینداخت و نمازشو ادامه می داد

آدم زبلی بود کلا بیشتر وقتها سر به سرش که می ذاشتیم لو می رفتیم مچمونو میگرفت،هر وقت یه چیزی میگفتیم واسه ی این که خودشو از همه جا با خبر جا بزنه با تعجب می گفت واااا؟(واقعا

زمانی که سر حال بود هر وقت که از جلو خونشون رد می شدم،رو صندلی کنار پنجره نشسته بود بیرونو نگاه می کرد،شاید من جزء معدود کسایی باشم که هر وقت از جلو خونه ی مادربزرگشون رد می شن مادر بزرگشونو زیارت می کردن،

مامان بزرگ یادمه این اواخر دیگه نمی تونستی کنار پنجره بشینی،مامان بزرگ هیچ وقت به مردن اعتقاد نداشتم الانم ندارم،معتقدم،ایمان دارم زنده ای،هستی،الان لمس می شی،شک ندارم یقین دارم به خاطر اینه که خودمو زیاد به آب و آتیش نمی زنم،من خود تو ام،خون تو تو رگ منه یا به زبون امروزی تر کروموزوم تو،تو ژنوم منه،روزی که فوت کردی بعد از اینکه چهره ی آرومتو دیدم نا خودآگاه و شایدم به خاطر فرار از چشمهای نا آشنایان داخل خونه فرار کردم سمت تراس همونجایی که تو همیشه می نشستی،رفتم و نشستم،تو خیابون شلوغ پلوغ جلوی چشمام غرق شدم،چشمام نا خودآگاه دنبال چیزی میگشت که سالها تو دنبالش می گشتی همه چیز سیاه وسفید بود،بعد از اینکه یه کم خالی شدم از نبودت با موبایلم ور میرفتم نمی دونم چی شد یه عکس گرفتم،یه عکس سیاه سفید از پشت نرده های تراس که دنیا و آدمهاش رو حبس کرده بود تعبیر خوبی بود از عکسی که اون لحظه گرفتم،شاید تو هم همین نگرش رو داشتی،دنبال فرار از این زندان بودی مادربزرگ  الان که میبینم چه آسون جیم زدی خوشحالم،الان خوشحالم که آزادی

راستی مامان بزرگ من غیرتی ام با حوری موریا دوست نشیا،فقط اجازه داری با بابابزرگ چرخ بزنی

هر وقت،وقت کردی یه دعوتنامه باسه ما بفرست،بی صبرانه منتظر آزادی امچشمک

 

 

 


 
 
ثبات
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦
 

متزلزل ترین وضعیت در اتتظار کسی خواهد بود که به پایداری خویش مغرور است. خوش خطه


 
 
خســــــــــــته!!!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩
 

پس از پشت سر گذاشتن ایام جانسوز و لب دوز امتحانات و بازگشت به وطن دارم ز خستگی ولو میشم دماری از من در اوورد این امتحانات که نگو(!!!!!!!!!)با اینکه بی خیال ترین دانشجو نسبت به درسها بودم بدک نبود تا الان یه دو تا درس دیگه هم بزنن تو سایت کارنامم تکمیله خدا به دادمون برسه

امروز هم تجربیها کنکورشونو دادن!!!! الهی بمیرم واستون که امروز راحت شدین،البته دوران کنکوری بودن از دانشجو بودن جداس ولی کنکوری بودن یه صفای دیگه ای داره،خوب دکترهای 91 ای هم سرنوشتشون امروز رقم خورد و جماعتی دیگر به جامعه ی سخت کوش سلامت پیوند خوردند،ما تو اصطلاح دانشجویی به این دانشجوهای وروودی میگیم:دانشجوی ترم بوقی،دانشجوی ...و ...

دوس ندارم زیاد این واژه به کار گرفته بشه،شخصا به من که بر نمی خورد ولی به بعضیا چرا.خوب فردا هم جماعت وکلا پا به عرصه ی عدالت خواهند گذاشت تا باشد که حق به حق دار برسد،البته دیروز مهندس های سازنده و درستکار ملت هم گزینش شدند که مطمئنا بخش عمده ای از این کنکوریها به داشتن پارتی برای کار شدیدا نیازمندند به همین دلیل هم من که از پارتی بازی خوشم نمیاد و رو پای خویش ایستادن را ترجیح میدهم تغییر کنکور دادیم سالهای آخر تحصیلی دبیرستان به رشته ای که حتی تو دهات هم کاری واسش هس.

خسته نباشید میگم به همه کنکوریها و یه خدا قوت قوی به همه ی پشت کنکوریهای احتمالی امسال

فعلا یا حق