من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

طعم خوش پزشکی
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
 

سلام

خوب نوشتن تو 30 اسفند نصیب هر کسی نمیشه بالاخره هر چها پنج ساله،گفتیم فرصت و غنیمت بشمیریم تو آرشیو وبلاگمون یه پست کبیسه ای هم داشته باشیم بعدا پز اشو بدیم!!!

دیشب نه پریشب،دایی جان اومده بود خونه ما،جای شما خالی،این دایی جان ما قبل از کنکور به ما قوله یه ماشین داده بود هر وقت میبینیمش از سر و کولش بالا میریم که دایی 206 ما چی شد؟ انم در کمال سیاستی که از رشته ی تحصیلی اش وام گرفته ما رو به صبر و غوره و حلوا ارجاع میده بعضی وقتا هم میگه بیا ماشین زنمو بردار!!!(از کیسه خلیفه میبخشه)،فک کنم بیشتر اونایی که دایی دارن حسه شیرینه رابطه دایی و خواهر زاده ای رو قشنگ میفهمن،خلاصه این دایی ما این دفعه به خاطر اینکه از زیر جواب دادن در بره بحثو عوض کرد و الان که میبینم اصن لقب استاد برازنده اشه.ما رو گفت ای بچه رو و اون آزمایشهای مرا بیاور ببینم چیزی آیا تو را از پزشکی حالیست؟ما هم که ولمون کنی کلمه ی پزشکی رو که میشنویم دست و پامون شل میشه،چهار نعل رفتیم سر آزمایشات در پاکت رو باز کردندی و مقصود را بیرون کشاندندی،آقا جاتون خالی عینهو بلبل براش تفسیر میکردم و اینجا بو که حالا دایی شاگرد درس ما بود

ببین دایی این itis که آخر این کلم تیرویید میبینی نشونه التهابه مثلا sinusitis یا appendicitis.دایی جان به اینا میگن ترمینولوژی پزشکی.خودم هم که کلی حال می کردم چقد ساده دایی رو گذاشتم سر کار و فک میکنه الان کلی بلدم.

آقا بعدش رفتیم سراغ آزمایش خونش،حالا کنار آژمایش خون محدوده نرمال هر شمارشی نوشته شده و فقط بایذد ببینی کدوما خارج از مخدوده ان،دکترش براش همون دو تایی رو که مشکل داشت علامت زده بود.لکوسیت هاش یه هزارتایی از حد معمول بالا تر بود که هر آدم ایمنو پاس کرده ای میدونه که افزایش گلبول سفید به خاطر التهابه،گفتمش دایی جان بدن ات دچار یه التهاب شده،باکتری وارد بدنت شده و یه چیزایی از باکتری های فلور بدن و یه چیزای چرت و پرته دیگه قاطیش کردم دادم خوردش،اصن هنگ کرده بود اساسی.دکترش براش سفالکسین تجویز کرده بود،حالا ما هم ندید بدید بازی در اووردیم همون دو ورقی که از باکتری خوندیم رو باز به رخ دایی جان کشیدیم که آره احتمالا استرپتوکوک چرکی گرفتی که گرم + هم هست،این آنتی بیوتیک عملش شبیه پنی سیلینه و جفتشون رو دیواره باکتری ها تاثیر میزارن و خرابش میکنن و باعث میشه باکتری شکله دفرمه پیدا کنه(من هنوز تو کفه اینم که این دفرمه رو کجای زندگی ام تو فرهنگستان شخصی ام ذخیره کرده بودم)و در مقابل آنزیما کم میارن.

از انور هم دیدم که هموگلوبینه دایی جان یه مقدار از حده طبیعی پایینتره،براش قرص آهن تجویز کردم،البته گفتم که با پزشکت مشورت کن که قرصای دیگه ات با قرصه من تداخل نداشته باشه!!!(نظام پزشکی نداشته دکتر شدم رفت)بعدش کم کلی گله که دایی خونتون گوشت پیدا نمیشه خونه ما هست تو خونتون نرو هیمنجا پیشه ما بمون ما بهت میرسیم و کلی از این تیکه ها...

بعدش با هم نشستیم مواد غیر گوشتی که آهن دارن رو با هم بررسی می کنیم:یه چن تا چیز رو میگیم از جمله اسفناج بعدش دایی برگشته میگه برانی،همه دایی دارن ما هم دایی داریم خو اسفناج که گفتیم برگه چغندر بود؟واقعا دایی به خوردن گوشت نیاز داره

بعدش یه عکس هم از تیروییدش نشون داد و یه سری از هورمونای تیروییدیشو بررسی کرده بود و با علیمی که گرفتم از دایی هیپرتیروییدیسم را بر اساس علایم موجود تشخیص دادیم اونم چی تشخیص افتراقی از هیپوتیروئیدیسم(آخه لا مصب بینه یه واو و ر فرق دارن)

اصن نمی دونین این امور بالینی به یه علوم پایه ای چه فازی میده،زندگیه روحه اصن خوده اکسیژنه

پ ن:سال کلهم اجمعین بر و بچ وبلاگستان مبارک باشه،غم نبینین،شا باشین،غصه دنیا رو نخورین دو روزه تموم میشه میره پی کارش،دیگه چیزی نیست که از زبونم بریزه همین

و من الله التوفیق


 
 
91نامه
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
 

خوندن این پست نه ارزش مادی داره نه ارزش معدنی نه معنوی نه هیچ چیزه دیگه،فقط نوشتم تا بعدا یه چیزایی یادم بمونه

فروردین:تنها چیزی که ازش یادمه اینه که جان کوییرا رو تو عید با خودم هر جایی بردم ولی دریغ از اینکه لای کتابو باز کنم،تو سفر شمال توسط دسته گلی که مادر آب داد،یک فلاسک چایی تو ماشین رو کتابم خالی شد و همچنان کتاب من بین کتاب دوستان نشانداره،راستی تو سیزده بدر هم موقع جمع کردن وسایل و برگردوندن به ماشین جان کوییرا از لا به لای وسایل لیز خورد و افتاد و کمی مخدوش تر شد و اون موقع بود که من صد بار به خودم فحش دادم که کتابی رو الکی با خودم اینور اونور نکنم،امتحان بافت دادیم،تولدمو گرفتیم با دوستان.با جمعی از بچه های کلاس بیرون رفتیم

اردیبهشت:به زور از دفتر پاره های اینور اونور یه خاطره گیر اووردم که موید این بود که تو این ماه کمی جرات مند تر شدیم و کلاس ها رو پی در پی پیچش و تاخیر می کردیم.یکی از روزای خوبه این ماه(25) و شاید جزء خاص ترین روزها با بهترین هوای موجود بود که هیچ وقت یادم نمیره،تاکسی گرفتن از دم خوابگاه،خوردن حلیم،قدم زنان در خیابون با رفیقت و صحبت را جه به شخصیت چستر با اون پای چلاغ شده اش و قهقهه های بپی در پی از سر تفکرات شوم امون،خریدن شیرکاکایو و کیک(شایدم شیر عسل بود)،گشت و گذار در نمایشگاه دانشگاه غیر علوم پزشکی و آشنا شدن با بیماری تب کریمه،تاخیر در سر کلاس ادبیات و شرکت در مشاعره ی سر کلاس و از دست دادن شعر خواندن مضحک یکی از دوستان بر اثر تاخیر و ...

خرداد:الان که به دفترم نگاه میکنم نصف اون بالایی ها با این ماه تداخل داشته حوصله ام نمی کشه تفکیکشون کنم،زود پیچوندیم تو این ماه رفتیم خونه و تقریبا 6 نمره ای که می تونستم برای زبان به استادش بخشیدم،تو فرجه ها به جای اینکه بشینم درس بخونم نشستم رمان خوندم و بلایی رو که نباید سرم میومد سر خودم اووردم،تو این ماه بعد از امتحان اول متحول شدم و نشستم جنین رو مثه چی! خوندم و جزء نمره های بالای کلاس شدم،اوایل کتاب جنین ام درس هایی رو که از این ماه پر برکت گرفتم رو نوشتم که بعضا  اندرزهایی با بیان بی ادبی هم توش داره(فقط به خاطر اینکه تاثیر پذیر تر باشه) بعد از امتحانا یه پاتوق داشتیم که حرف نداشت،برای من جزء ده تا جای عالیه زندگیمه

تیر:از خاطراته خوبه این ماه میتونم به آب بازی اشاره کنم.با همان دوست همیشه همراهمون جلوی توریستهای خارجکی تو یک مکان فرهنگی،هنری،تاریخی،ملی،اجتماعی،اقتصادی،مدنیوکلی از این چیزا دنبال هم میکردیم و به هم آب می پاچیدیم حالا چه با اون بطری نوشابه خانواده ای که از سطل آشغال در آوورده بودم چه با شلنگ محوطه،شانس اووردیم خودمون محترمانه زدیم به چاک وگرنه معلوم نبود چی می شد.البته این آب بازیها به محیط خوابگاه هم کشیده شد و کلا به خوابگاه هم گند زدیم،البته تو خوابگاه اگه آب کم می اووردیم به عرقیات گیاهی ای که دوستان از دیارشون اورده بودن متوسل می شدیم و حریف را به قول شیرازیا نیچ می کردیم،آخرین شب با دو تا از دوستان گریختیم شهربازی(سه تا خرس گنده) اون شبم خوب بود.بدهکاری فرهادم ریختم به حسابش.اهل و عیال اومدن و رفتیم یه ذره شهر و گشتیم و آخر سر ناهار رو چتر یه نیمچه آشنا تو شهر دانشگاهی شدیم،برگشتیم دیار،یکی از دوستان شهرستانی هم که اومده بود شهرمون رو بردیم یه دو تا موزه نشونش دادیم  بعدش هم رفتیم ناهار شاعباس خوردیم بعدش به صرف شام هم دعوتش کردیم خونه(قبلش هم قهوه خونه بردیمش ولی دود نذاشتم لب بزنه بهشاز خود راضی)بیشتر از این یادم نمیاد ولی ماه پر برکتی بود خوب بود،

مرداد:فک کنم فقط روزه گرفتیم و شبا تا پاسی از شب ول بودیم توی نت و ولگردی و وبگردی،اون وقتایی هم که برای افطار لحظه شماری میکردیم به صورت fake ربنای شجریان رو play میکردیم تا یه ذره خودمونو خر؟! کنیم،واسه گواهی نامه هم ثبت نام کردیمو ظهرها با زبون روزه باید عرق می ریختیم و با یه مشت کوچول موچول می رفتیم سر کلاس آیین نامه

شهریور:خوب امتحانات رانندگی جزء برجسته ترین مشخصه ی این ماهه.بالاخره گرفتمش تو این ماه فک کنم 26 ام بود و با چهره ای شادان به خانه برگشتم،خونواده دوستمون رفته بودن کربلا ما هم چند روزی مهمون خونه ی خالیشون بودیم و ریه پروری می کردیم.دسته جمعی رفتیم باغشون،گردو هاشونو خالی کردیم زذیم تو رگ،تو استخر گلی اشون دستو پا زدیم دست سیاه و لبهای گردویی برگشتیم خونه حالا ایندفعه با بچه های همشهریه دانشگاه از خونه گریختیم و زدیم تو دله غرب،از مزیات مهم این دد این بود که فهمیدم تو تابستون ما بهشتی داریم به نام برقان شایدم برغان.اواخرشم پیچیدم به دانشگاه و در کنج خوابگاه عزلت گزیدیم...

مهر:دیدار دوستان دانشگاهی و حال و احوال،آشنایی حرفه ای با امور حذف و اضافه،چیزی بیشتر یادم نمیاد

آبان:کلا چیزی تو ذهن ندارم ولی اینو بگم شهر دانشگاهی من تو پاییز خیلی قشنگه دوستان جمیعا دلتو بسوزه،عمرا تو عمرتون لذتی که من بردم رو نمی برید،فک نکنم تو عمرم اون تصاویری که از کنار رودخونه تو پاییز 91 دیدم ببینید،پاییز واقعا اوج نقاشیه خداست درختانی کج شده از دو سوی رودخونه که بستر رودخونه رو می پوشونن،تو هم رو یه سنگ بزرگ وسط رودخونه بشینی و کفشاتو بکنی و پاهاتو بکنی تو آب یخ رودخونه تو سکوت مطلق بدون هیچ رفت و آمدی

آذر:با دوستان اینو اونور می پلکیدیم گاهی هم درس میخوندیم برای امتحانای حذفی،اواخرش از هم اتاقیان نالایق مریض شدم و سرمای شدیدی خوردم،بیشتر از این نمی تونم به مخم فشار بیارم راجع به این ماه

 

دی:شب یلداش که یادم نمیره خیلی خوش گذشت،اولش که زیاد خوش نبود چون مریض بودم و حالم زیاد رو به راه نبود،ولی دیگه وسطای شب یه کم بهتر شدم تا صبح بیدار بودیم صفا می کردیم و صبح هم زدیم بیرون به صرف حلیم،خیلی خوش نبودم از درون،ولی میگم خوش بودم از بیرون،فرار کردیم آخرشم برای فرجه ها

بهمن:ای خدا لعنت کنه این ماهو که پدر منو در اوورد وحشتناک ترین دوره ی زندگی،دوره ی نخوابیدن برای امتحانات،جمع شدن درسا،،2 تا امتحان تو یه روز،حسرت خوردن برای کرده ام ،ولی در آخر فرار از جهنم امتحانات به سوی آرامش

اسفند:خوب اسفند هم که کلا دانشگاه بودیم که تازه دانشگاه رو دور زدیم،جز ولخرجی چیزی یادم نمیاد طوری که آخر سر مجبور شدم با کلی بار با اوتوبوس برم خونه تازه کلی راه رو هم پیاده با وسایل هام رفتم،امروز بعد از 6 ماه رفتم سراغ گواهی نامم،بالاخره امروز خرشو تو شهرک آزمایش گرفتم 5 ماه پیش صادر شده بوده،تو نوه های پدر آخرین نفری بودم که گواهینامه گرفتم حتی دیرتر از برادر گوچیکه،برای خدمت مقدس هم که دو برادر بزرگ و کوچک و دو پسر عمه معاف شده اند من موندم این مملکت انقدر سرباز از کجاش درمیاره که نصف خونواده ما معاف شدن احتمالا ما مشکل ژنتیکی داریم که تو نظام راهمون نمی دن فقط من موندم و دو پسر عمه ی مهندس ولی فک نکنم ما بتونیم قصر(غصر،فسر،...) در بریم و صد در صد اونیکه آخر سر از همه تکلیفه نظام وظیفه اش مشخص میشه منم،اونیکه دیرتر از همه مدرک دانشگاهیشو میگیره منم در یک کلام بد بخت ترین موجود روی کرهی زمین منم...

پ ن:آدم یه کم مخش وا میشه وقتی گذشته رو دوره میکنه بعدا اگه چیزی یادم اومد بهش اضافه می کنم تا بعدا یه چیزی از گذشته از دست ندم

اینم view اتاقه ما اوایله پاییز

راستی روز پرستار رو به همه ی پرستاران عزیز تبریک میگم((کلی گل))

پ ن2:بالاخره ما هم وزیر دار شدیم،وزیرمونو راه دادن تو بازی البته اوخر بازیه بازی دیگه داره تموم میشه،ایشالله خوب بازی کنه