من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

این منم یا ما اینیم
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
 

سر کلاس تشریح بچه ها عینه هو گله ی گوسفند در چمنزار پخش و پلا هستند و عده ای متمرکز بالای سر جسد،دوستان متمرکز دارن با جسد ور میرن،و با پنس اینور اونورش میکنن،

تو هم آروم و ساکت بالای سکو نشستی و از بالا جسد و فقط نگاه میکنی،مثه یه بره مظلوم!

یه استخوون اون وسط بدجوری چشمه این بری ی مظلومو گرفته بود،بچه های متمرکز جدی در حال پرسش و پاسخ با استاد بودن که خییلی جدی پرید وسط حرفشون:استاد...(استاد که کاملا حواسشو به بره ی مظلوم نما جمع کرد ادامه دادش)اینکه میگن قلمه پاتو خورد میکنم دقیقا مربوط به کدوم استخوون میشه؟

استاد عزیز  :)

دوستان متمرکز :))))))))))))))))

گوسفندهای در حال چرا در بیابانهای کالاهاری :|

پ ن:فک کنم جواب تیبیا بود


 
 
حسه نابه زندگی
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
 

هوا تاریک وسط پارک یه جایی که برای امثاله من نظیر نداره در کناره بهترین همراهت سیب زمینی داغ هوای سرد و صدای برخورد دسته ای از پرندگان با شاخه ی درختانی کهنه ریشه  شاید به خاطر تاریکی و ... در مقابلت.زندگی ای آروم،وجدانی آشوب زده پر از نخوابیدن.

هوا تاریک کنار خیابون توی جوی آب تبرزیتی ایسکیوم را بر سنگفرش پیاده رو آشتی میدهی دستای یخ زده شیر کاکایوی داغ +دو تا کلوچه+مقداری از خامه بستنی دوست

هوا تاریک،هوا به شدت سرد،بخار دهانمان را به منزله ی دوده سیگارهای نکشیده ی عمرمان میگیریم،فلاکس به دست،میرویم،یه خانه خرابه اونجاس،میترسه بیاد جلوتر(آخر اگر سگها و گرگهایش را کنار بگذاریم صدای هر حیوان لم یخلق در گوش میپیچد )،میگم فعلا همینجا بشینیم.توی یه خرابه اتزاق می کنیم خونه ایست قدیمی،لباسهایمان گرم هست.کمی می نشینیم و حرافی می کنیم،از پایه بودنه جفتمان حال میکنم.شهر زیر پایمان هست،با شهر خودمون مقایسه میکنیم و باز دلم تنگ می شود.چای میریزیم،خیلی داغه،لیوانه من بزرگتره،جفتش لیوانه خودمه،فلاکس هم غرضیه،قند ها هم را که از جیبش به زور بیرون میکشد سهمیه ی ماست از دانشجوی روزانه بودن این کشور.داغ داغ می خورم شایدم هورت مکشم که نسوزم ولی نمی خوره.چای دوم را هم همونجا میخوریم.پیشنهاد میدهم برویم به عمق طبیعت،راه میوفتیم و همونجور که میرویم حماقتمان بیشتر میود کمی میرویم جلوتر درختان لخت نیمه جان آخرین تپش قلبش را به رخ شاخه ها یش می کشد.درختان را رد میکنیم،خانه خرابه ای دیگر،این خانه ظاهرا مجهز تر و اعیانی تر است حداقل نشانی اش اینکه سقف اش هنوز بر پاست،کمی دوست را تحریک میکنم که نزدیکش شویم نزدیک میرویم و من با ترساندن او می خواهم ترس خود را پنهان کنم و پیشنهاد ورود به خونه را به او میدهم و همزمان از جن و پری میگویم که در آنجا انتظارمان را میکشند اما وقتی به حد احتیاط نزدیک میشویم قبول از اینکه در افوان شب جای جالبی برای چایی خوردن نیست بر ترس خود سر پوش میگذاریم،آسمان روشن است بدجور هم روشن است احتمالا 13 ماه قمری بود چون ماه قرص کامل نبود شایدم بود،نمی دانم به هر حال مهتاب دل انگیزی و بی بدیلی بود همه جا روشن بود با اینکه از تکنولوژی برق دور بودیم،به یاد عکسهای قدیمی ای که روی درخت شکسته گرفته بودم بهش پیشنهاد دادم بریم روی تنه جدا نشده درخت در ارتفاع یه متری از سطح زمین بنشینیم،به درخت نزدیک میشویم،قصد بالا رفتن میکنیم در خلال تمام این مدت صدای زوزه ی گرگان ما را جری تر میکند تا ما جرا جویانه تر رفتار کنیم،اول من بالا میروم تنه نسبتا سره،اما بوتهایم سر نیس،میرم بالا تنه کاملا حالت ارتجاعی دارد به هر تکان من فرکانس بندری به خود میگیرد،سرما کمی رخنه کرده،بعد از من دوست هم تاتی تاتی کنان بالا می آید و در کنار هم لیوانها را از جیب در می آورم و او چای میریزد،چای هنوز داغ است،فلاکس واقعا اختراعه خوبی بوده است برای ما دیوانه های در سرما.داغ داغ چای را می خورم لیوانها رو میذارم روی تنه بینه دو تا پام،گهگاهی صدای گرگها ما را گرمتر میکند به واسطه ی ترشح آدرنالین.سکوت می کنیمو به این سکوت خیال انگیز خودم را می سپارم تا مرا غرق خودش کند اما سکوت را می شکند و من او را به خفه شدن دعوت می کنم تا بهتر لذت ببرم سکوت خوبی است که لا به لایش صدای مبهم و تاه شهر با فرکانس پایین وول می خورد.با دوستم بحث می کنم راجع به وفاداری ام بهش که چقدر بهش تعهد دارم راجع به حمله ناگهانی گرگها بهش میگم که اگه احیانا حمله کنن به تنهایی با سرعت برق دویده و پشت سرم را هم نگاه نمی کنم و در توجیه این حرکت اخلاقی ام  فریاد میزنم که میرم کمک بیارم!!!و صدای زجه ی دوستم را در پیچاپیچه گوشم تصویر میکنم و به ذاته خودم می خندم.صدای گرگها نزدیکتر می شود و احساس من مبنی بر اینکه کنار یک گورستانه مخفی هستیم از فاکتور های ترک محل مذکور بود.خوب بود از کارایی بود که باید می شد تا متمایز کنه بهترین سالهای زندگیمو از تو یه چهار دیواری بودن.