من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

چند عدد دوست از دوستانه افاغنه!!!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

فرهنگ کلا یادم رفته،وقتی با دوستان دانشگاه گشتیم دیگر برایمان شهرنشینی بی معنی تلقی می شود  و یه واژه ی گوگولی مگولیه بی مصرف برایم جلوه می کند       خوب بعد از مدت ها دلمان هوای مترو سواری کرد،رفتیم و یادمان رفته بود که مترو هم بلیطی است،بعد از پیدا کردن کارت مترو طریقه ی استفاده از آن از مخ متعالی بنده پریده بود که تا نفر پشت سری ما خواست ما را مورد تفقد قرار دهد به یه زحمتی از گیت یا همان درگاه گذشتیم                              

واقعیت یادم رفته بود که چطوری تو مترو وای میستن کنار در که بعد از صندلی های همیشه پر مترو جایگاه vip محسوب میشود را با پخمه بازی از دست دادیم و پس از عبور 10 ،20 نفر از لای جوارح داخلی و خارجی مان تازه داشت خاطرات فرهنگی برایم مرور می شد.راستش یادم رفته بود به مسافرا باید چه شکلی نگاه کنم یه جور عجیب غریب بودن دیگه.بگذریم که همیشه باید نیک از هر چیز گذر کرد.

خلاصه بعد از کلی در به دری و به قول بعضیا سگ دو زدن بعد از 6 ساعت خرید یه سری خرت و پرت تموم شد و از مرکز شهر زدیم به چاک.

تو مترو بودم که گفتم با اتوبوس برم یا با تاسسسکی!! همون taski  به قول بابا بزرگ شادروانم.با خویشتن خویش به این نتیجه رسیدم که گر با اتوبوس روی حتما باید جایت را تعارف یه پیرمردی کنی و در نگاه مردم قهرمان شوی و من هم که از نگاههای مردم سخت گریزان ام تاسکی رو به اتوبوس ترجیح دادم.

میرم تا سر اوتوبان یه پراید مشکی(شخصی) رنگ نگه داشته،دست بلند میکنه که آقا بپر بالا

نا هم نه نمی گیم و میرم سمتش که 10 متر فاصله داره،تو این 10 متر شونصدتا تاسکی واسه ما انواع بوق ها اععم از بوقهای عروسی و سلام علیکی و عیره را می نوازند که آقا بیا سوار ماشین ما بشو ولی  از اونجایی که بنده یه آدم تقریبا با معرفتی هستم همون پراید مشکیه شخصی را میگزینم.

در ماشین رو باز میکنم و پس از کلی خستگی و پیاده روی می نشینم.در همون نگاه اول یه کم تعجب میکنم

جناب راننده یه جوون افغانی میباشد،توحش چشمهای زیبای بغل دستی ما نیز اینباره گواه این را می دهد که آن هم افغانی تشریف دارد البته ایشون یه شونصد سالی از عمرشون گذشته سن بالا بود،و اما صندلی جلو که او نیز شلختگی و تریپ یخه های داغانش گواه این مدعا بود که او نیز یک افغانیست.

یه دو سه تا صلوات فرستادیم که خدایا این جان من و کرم تو،به قول طغرل که تو پاورچین میگفت خدایا توبه من نیز این ندا را سر می دادم

راننده خیلی عادی بود و چیزی بروز نمی داد شلوار گشاد راننده هم یه کم شک ام رو برانگیختوند.انگگار تازه از زندان آزاد شده بود،رسیدیم که وسط اوتوبان یه قسمتی اش بود که بعضا مسافر منتظره تاسکیه،با گردش راننده به سمت چپ اوتوبان فهمیدم حتما یه مسافر اونجاس

آقا ما از دو کیلومتری که ای خواست بزنه بغل که این مسافره رو سوار کنه اینبار از آناتومی بدن و ریشهای طویله مسافر منتظر تشخیص هویت دادیم که ایشون هم از برادرانه افاغنه میباشند

دیگه گفتم که اگر بار گران بودیم رفیم،اما اینبار یه هالهی روشنی زد تو صورتمون و از من خواست که بپرم پایین اون هاله کارهای خوب من بود،تا اومد افغانیه چهارم به مجموعه ی ما بپیونده گریزی از ماشین زدم به بیرون و با یه حرکت ماتریکسی به بیرون جهیدم که رشته های کلاژن ما را در این عمل کلی کمک داد

(این بند آخر اغراغ خفن داشت جدی  نگیرید می خواستم هیجان بدم)بالاخره عینه بچه آدم وسط اوتوبان از ماشین پیاده شدم و 500 تومن آخر جیبم را به راننده ی خفتگیره افغانیه عزیز دو دستی اخ کردم و منکه به دلیلی اون روز نباید چیزی میخوردم (در واقع روزه) با بدنی که نصف شهر رو تو 6 ساعت گز کرده بود ما بقی شهر را گز کردم که به عنوان فاتح شهر نایل آمدم

ولی خداوکیلی  من که نمی دونم و لی احتمال داشت خفتگیر باشن آخه مگه چند درصد شهر رو افغانی تشکیل میده که تو یه ماشین80 درصدش افغانی باشن(20% خودم)

عابر پر پول!!! همرام بود با اجناس گرون! یا باید ریسک میکردم و میموندم تا ببینم ساخته ی ذهن خلاق من واقعیت داره یا نه یا باید پیاده میشدم دیگه.

ولی خدا وکیلی لحظه ای که پیاده شدم و پول رو حساب کردم این احساس به من دست داد که جمیز بانده دو هستم.

قیافه ی کمک راننده از همه دیدنی تر بود شاید چون اون پول بنزینه این ماشینه دزدی رو حساب کرده بود.

توصیه نوشت به برادرهای افغان:خواستید یه خلافی بکنید لا اقل با بچه محلاتون نکنید بیاید یه آدمی رو که تابلو نیست افغانی رو واسه شراکت انتخاب کنید که زود لو نرید

پ ن:دانش نجو تر از من دانشجو نمی یابی!!!

پ ن 2: جدا دارم حس میکنم رشته ی شیرینی داریم ولی باید مواظب باشم مرض قند نگیرم.

پا نوشت3:به قوله یکی از دوستان شاید من زود قضاوت کردم یا بد...و به برادرهای افغانی امان ممکن است بر بخورد،باید عرض کنم که افغانی ها برادر ما هستند،ولی گاهی از بین هر قومی افرادی به دلیله تنگ دستی و بیچارگی به کارهای نا متعارف و نا درستی دست میزنند،ممکن هست آنهایی که من تعریف کردم اصلا آنجوری که من می دیدم نباشند،من خودم به شخصه دوستهای افغانی بسیار با مرامی پیدا کرده ام،که اگه قسمت شد داستانهایش را می نویسم...


 
 
مرز مرگ
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

سلام

رو به موتم

امتحان دارم هیچی نخوندم یعنی تو این وضعیت هزار تا کار به غیر از امتحان ریخته سرم.من یک انسان هستم من نمیتونم بگم نمیتونم من میتونم.دارم هذیون میگم.

کتاب من همواره با منه اما لای آن باز نمیشود انگاری قفلی نامرئی دارد حتما دارد.

در لحظه سال تحویل،در جاده در مسافرت در ساحل در عمق جنگ زیره بارون تو خیابون به زیره نم نم بارون در عید دیدنیها در سینزده بدر در روی تخت زیره بالشت حتی تو خوابهایم در زندگی ام در تمام مراحل حیاتی ام کتاب من هراه من است و من تنها کاری که میکنم زل زدن به نوشته های نا مفهوم آن است به طول مدتها همانند انسانهای شیرین روانی (عاشق این لحظات خلسه ای می باشم) و به دکتر گفتنهای اطرافیان بهم آلرژی پیدا میکنم و هسته های داراز و کشیده ی بافت وجدانم حسابی منقبض می گردند و کلی درد برای خویش میخرند و آنر را از طریق عصب واگ به سیستمک غیر عصبی مرکزی منتقل میکنند و در قشر مخ درک من با کافئین دچار اخلال میگردد.

من دارم به مرزه جنون نزدیک میشوم و سپس میمیرم دوباره زنده میشم یه آدم دیگه میشم خوب میشم تحصیل میکنم و یه فرد موفق تر!! میشوم من خیلیی...............

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمک!!!

بسی مستاصل ام(دیکته شو بلد نیستم)

یک دانشجوی غیر بومی پسر زمانیکه به دانشگاه میرود باید یا خوب PES بزنه یا خوب بدونه که کی سربازشو رو کنه یا اینکه بره بمیره خوشبختانه من نباید برم بمیرم

زندگی زیباست ای زیبا پسند                  زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنچنان زیباست این بی بازگشت             کز برایش میتوان از جان گذشت

 قسمتی از اینها عربده های مغز من اند که در اثر از بین رفتن تعادل روانی اش در اثر کافئین قهوه روی داده است

سخت نگیرید.اعتیاد فصلیه.یه سه ماه دیگه خوب میشه.

سخت ترین روزهای زندگی من بید و من کاملا آسوده و بی خیالی ام را به منسه ی ظهور گذاشته املبخند

سختی به من فشار میاره و من کاملا با آمپول بی خیالی وریدهایم را تغذیه میکنم.

راستی مجددا سال خوبی براتون آرزو مندم

بیوشیمی را دوست دارم خفنیول