من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

موقتا
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 

سلام الان بنده با حساب دوستان در دنیای مجازی به سر می برم در اولین فرصت تمام قضایای روزهای دانشگاه را خواهم نوشت.

امضاء:خوش خطه


 
 
به تبعیدگاه میرویم
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
 

به یاد قدیم به او...

بانگ رحیل برداشته ایم و دل به جاده داده ایم.

اصولا باید رفت،هیچ جایی نمی یابی که سکون برقرار باشه همیشه باید آماده بشی برای کوچیدن.

همین کوچ های کوچولو ان که باعث میشن یه کم کوچهای بزرگی مثل مرگ واسه ما آدما معنی پیدا کنن.

آهای شهر؛                                                                                                   دارم میرم از اینجا به یه جای دیگه یه شهر دیگه،جدا که شهر خوب و با صفایی بودی هرچند شلوغ هر چند بی درو پیکر بودی اما تو یه سفر کوتاه فهمیدم که خیلی بهت وابستم با تمام شلختگی هات.

یادمه راجع به تو به دوستم میگفتم؛بهش میگفتم که یه سری از دوری انقدر دلم تنگت شده بود که وقتی پام رو گذاشتم تو وجودت حاضر بودم تمام آلودگی هاتو بدم تو سینه امو دیگه  هواتو بیرون ندم حاضر بودم پشت یه اتوبوس یا تریلی ای که خیلی دود میکنه خم شم و از دم اگزوزش یه نفس عمیق بکشم تا اوردوزه ریه هامو تو هواهای پاک جبران کنم  و میدونم یه روزی اینکارو میکنم حتی اگه مردم به چشم یه دیوونه نگام کنن.خب بالاخره تو زادگاهمی دیگه،نا سلامتی 19 و اندی ساله که دودتو خوردم.

میرم و دیگه طلوعهاتو از لب پنجره تو منظره ای که مشرقش پر از دوده نمی تونم تماشا کنم.

(دروغ چرا این اوخر همش موقع طلوعت خواب بودمو بیشتر نمازام قضا میشد)

ما دیگه یواش یواش باید زحمتو کم کنیم باید بریم تقریبا یه 5 ساعت دیگه راه می افتیم و منو میبرن تبعید گاه.البته میشه بهش نگاه سفر هندوستان هم کرد بالاخره ما طاووس خواستیم و مسلما جورش رو هم باید بکشیم.

مامان نوشت:مامان دیگه تو غربت آهنگ غرهات نیست که میگه؛امیر زمین نریز اونو ریختی زمین،امیر پاشو از پای کامپیوتر چشات در اومد،دیگه نیس آهنگی که صبح صد بار نازتو بکشه و از تو رختخوابت صدات کنه که امیر پاشو صبحونه و همچنین لحن امیر محمد کنانش دیگر طعنه ای شیطنت آمیز به رضا بودنم نمیزند!!!

پ ن:گوگولی های عزیزنیشخندزبان شاید نتونستم تو غربت مطلب بنویسم احیانا اگه دو هفته یه بار برگشتم،حتما می نویسمچشمکنیشخند

پ ن:خیلی خوشحالم بالاخره دارم یه تحولاتی میکنم،بالاخره این دوره هم واسه ما یه نوع سربازیه دیگه،مامانم هر وقت میخواد دلداریم بده که اشکال نداره شهرستان میرم،میگه خوب میری مرد میشی دیگه(به امید اینکه نامرد نشیم)

پ ن:فردا که دانشگاه کلاس ندارم ولی برم یه سری بزنم شاید به خاطر اعتصابمون مارو از دانشگاه اخراج کنن(اصلا چه بهتر آقا بزار اخراج کنن عوضش منم میرم به کارام<<بیکاری>> می رسم)

پ ن:((دینگ دینگ دینگ آقای خوش خطه بره بخوابه،آقای خوش خطه بره بخوابه که ...))
ببخشید مثل اینکه پیجم کردن من دیگه باید برم.

فعلان یا حق

مهر و امضاء:خوش خطه ساعت 01:05 بامداد روز(البته اینجا شبه)پنج شنبه 1390 (ببخشید فعلا نظام پزشکی ندارم که مهرم رو بدم بسازن)


 
 
دهقان فداکار=فیلتر،کبری=فشن،چوپان دروغگو=یه شغل جدید!!!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

اول بگم این پست کمه کمش یه 3،4 کیلویی فسفر میخواد اگه دارید و قصد سوزوندنشو دارید برید----> ادامه مطلب

و الا که بی خیال


 
 
از من به نگار
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
 

تو اتوبوسم(اتوبوس درون شهری) با پسرخاله میخواهیم یه گشتی تو شیراز بزنیم و یه خریدی بکنیم.

ردیف آخر قسمت آقایون نشستیم و دقیقا بدون هیچ فاصله ای پشت صندلی ما صندلی قسمت بانوان چیده شده است.

سکوت خاصی بقرار شده تو اتوبوس و پسر خاله جان از پنجره منظره ی بیرون رو تماشا میکنه و منم دارم تو خیالبافیهای خودم جولون میدم که نعره ی کودکی مرا از جولان دادن باز میدارد!

همش گریه گریهمیکنه رو اعصابه زیره لب به نشانه اعتراض یه چند باری آوای نچ سر میدهم تا مادرش یه اقدامی واسه بستن دهان کودک گرانبهایش بکند.

اتفاقا مادر یه اقدام انتهاری انجام میده و صندلیشو عوض میکنه و درست میاد رو صندلی پشت سر پسر خاله مینشیند و کودک هم روی صندلی بغل می ایستد.صدایش دیگر قطع شده است و دیگر نق نق نمیکند.

بچه نق نقش را دلحظاتی بعد از سر میگیرد و باز هم من شاکی!!!کلافهکلافه

بعد از دقایقی صدایش قطع شده و من همزمان با قطع شدن صدایش احساس عجیبی دارم حس میکنم یه مار پیتون داره لا به لای موهای کوتاهم جولون میده.به خودم که میام میفهمم که همون بچه هس.داره روی کله کچل من با ماشین خیالیش قان قان میکنه!!تعجب

از اونطرف هم مادرش هی میگه نگار بشین بشین رو صندلیت می افتیا.

همینجور داره روی کله بنده ماشینشو با سرعت ماورای صوت میرونه که من تصمیم میگیرم برگردم و حالیش کنم با کی طرفه!!!عینکگاوچران شاید دس از کله کچل ما برداره.
با تصمیم نصفه کاره ی در مغزم بر میگردم...

برمیگردم و باهاش face to face ،چش تو چش ،رو در رو میش، مثل دو تا کابوی که آمادده ان واسه یه دوئل تمام عیار!!!عینک

چهره ام را تا جایی که میتونستم اخمو کرده بودم که بتونم دوئل رو ببرم  و از دست خودشو ماشینش! خلاص بشم!!!

به قیافه ی تخسش اصلا نمیخورد دختر باشه با نمک و با مزه بود و لباساشم تقریبا پسرونه اس گوشه ی لبم و حالت صورتم یه حالت به خصوصی به خودش گرفته که یه باره میفهمم علائم لبخنده اما با این وجود اخمام هنوز محو نشده به خاطر اینکه خنده ام بیشتر نشه و دوئل رو افتضاح تر از این(اونم از یه دخترک 3-4 ساله)نبازم برمیگردم.دوئل رو باختم.

دخترک که نمی دونست از چهره ی پیچیده ی(اخم و خنده) من تو اون لحظه ی دوئل چه چیز خاصی رو برداشت کنه (یعنی هر کس دیگه ای هم جای اون بود نمی تونست حرکت منو تفسیر کنه) احتمالا از جذبه ی ساختگی من عمرا هیچ ترسی به دلش راه(زهی خیال باطل)

الان برگشتم هنوز ثانیه هایی از پایان دوئل نگذشته که دخترک دوباره شروع به ویراژ دادن روی سر مبارک بنده میکنه و من که تازه از اون باختم به همه ی بلاهایی که روی موهای بنده می اوورد تن دادم و گفتم بزار شاد باشه اگه قراره سرش با کله من گرم باشه بذا گرم باشه.

اوتوبوس تو ایستگاه میزنه رو ترمز و صدای باز شدن در.صداها در هم گره میخورد و در مجددا بسته میشود و سکوت باز هم برقرار.دیگر صدای قان قان هایش نمی آید،از انگشتهای ظریف و کوچولوش که لا به لای موهای کوتاه من گشت میزد خبری نیس.سکوت مطلق است.

زمزمه کنان می خوانم:

کیست که آید از بر گوشم

سکوت خسته ی مردم شهر را شکند

دگر کیست؟

نگار خانوم حالا که رفتی به سلامت برو دلم واست تنگ میشهگریه.

 

فقط خواستم همینو بگم نگار خانوم ما خیلی چاکریم!!!زبانچشمک

(تمامی تصاویری که از قسمت بانوان و مادر و بچه گفته شد از روی حس شنوایی وصف شده بود)90/10/17


 
 
آینده ی احتمالی ما!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
 

احتمالا در آینده باید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
درس آناتومی و زوال مغز جمعی از دوستان+فعلا!!!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

طبق عادت همیشگی خوابم عادتی که در 99% انسانها طبیعی در ساعت 3:15 نصفه شب وجود داره.

احساس میکنم صدای زنگ کلافه کننده ی گوشیمو دارم تو خواب می شنوم خیلی ضعیف.از این صدا متنفرم.فیافه ام حالت تنفر به خودش میگیره و منبع صدا مدام نزدیکتر میشه و سیمای من مدام با افزایش level صدا ترسناک و متغییرتر میگردد که دیگه به جوری شدید میشه که از خواب می پرم.

مثل اینکه خواب نبودم بابا جانم رو می بینم که با موهای ژولیده و پریشان احوال گوشیمو گرفته جلوم.انگار واقعا وافعا داشت زنگ میخورد.گوشی رو از دست های شاکیه بابام تحویل میگیرم و میبینم ّبلههههههههههههههههه.یک عدد دوست دوران دبیرستان است که از قضای آمده قراره در آینده همکارمون هم محسوب بشه.(که میخوام صد ساله سیاه محسوب نشه)

کشوی گوشی رو میدم بالا تا جوب بدم :

اون:سلام چطوری دکتر!

من:سلام خوبم!!!(خواب آلود)

اون:خواب بودی؟!

من:فک کنم آره(خواب آلود)

اون:امیر آناتومی افتادم(با خنده)

من:اشکال نداره ترم بعد با هم میشینیم میخونیم پاسش میکنیم(خواب آلود در دلم قند آب میشود و معده ام فعالیتش را از سر میگیرد)

اون:مثل اینکه تو خوابی دیگه مزاحمت نمیشم(صدای خنده حول و حوش 10 نفر از اونور خط)

من:آره مزاحم نشو دیگه نصفه شب برو  شب خیر!!!

اون:خداحافظ(با صدای خنده هایی نا جنس تلفنشو قطع میکنه)

حالا اهالی خونه یقه مارو گرفتن کی بود نصفه شبی زنگ زده به تو

منم تو دلم میگم یه آدم سابقا سالم که فشار درس آناتومی مغز خودشو دوستاشو به زوال کشیده و بدبختا رو به مرز جنون کشونده.

 

خطاب به اون:آرمان خان(یا جان) خودت میدونی که من تو این حرکتا مستعد تر از تو هستم پس در انتظار عکس العمل های آتی من همچنان بنشین.(یه پلیتیک زدم نزدیک بود سکته کنه)

راستی یه توصیه:زین پس خواستی بخوابی موبایلتو خاموش کن.

پ ن:اگر آدم بودم حوا را همان اول کار طلاق میدادم تا ملیاردها نفرو الکی الاف خودخواهی خودم نکنم!!!و لا افل یه کم مجرد بمونم!!!

پ ن:قرار مدارا رو گذاشتم یه هفته دیگه عازمم.تو این مدت تقریبا هم وقتم آزاد هم راحت به اینترنت دسترسی داشتم و کلا دغدغه ای اونچنان نبود که نتونم بیام.

از الاان عذر مرا بپذیرید اگه نتونستم بیام وبلاگتون نظری چیزی بدم.(بدرکیدم"میتوانید به درک واصل شدم ویا درکم کنید ترجمه کنید" )

شاید ماه به ماه آپ کردم.

راستی دعا کنید این آناتومی زیاد روی مخ بنده راه نرود که اعصاب بنده بیش از بیش چون دوستان مذکور مختل نگردد.

شرمنده روی گل همتون. فعلا یا حق.


 
 
خواب زمستانی من
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

سلام الکم به همه مخصوصا شما...

ساعت 7:00 صبح 1 بهمن 1390:اندر خواب ناز دوران طی میکنم و همچنان خوابم که با جمله ی طنین انداز «عجب برفی» گوشه ی چشمانم باز میشود.بی خیال از اینکه چه خوابی میبینم آن را کات میکنم با چشمانی نیمه باز از روی تختم نیم خیز میشوم به سمت پنجره ی بالای سرم که نکند مادر ما را سر کار گذاشته.

نگاهی به بیرون می اندازم و گویا سپیدی عالم جمله ی مادرم را تصدیق میکند.  

از خیز در می آم و بر میگردم به رختخوابم و گویا ادامه خواب من برفی میشود               در دلم به خودم هزاران وعده می دهم که ایول برف بازی و باز تفریحات و خنده های شبانه در کوهسار (فکر بد نکنین)ولی یادم می افتد که عالم به جز من سر درس و کتابشونن یکی کنکور داره یکی امتحان و هرکی رفته سیه خودش.به هر حال در همین فکرا خوابم میبره.

ساعت 8:00 اول بهمن 1390:یک آدم کلافه در رختخواب که از قرار معلوم قراره دکتر بشه هزار تا بییییییییب و نفرین میکنه راننده های بی مبالات رو چون که راننده ها واسش خواب نگذاشتن و هی پشت سر هم بوق میزنند و این صداها ممتد است ولی برعکس،صداهای داد و هوارشان گاهی هس و گاهی هم نیس.

تو این دور و برا یه دبستان هس که تنها راهش اینه که از خیابون ما رد بشن و این توفیق اجباری اینگونه بود که ما را بعد از یک ماه و جند ساعت خواب زمستانی بدان داشت که یک روز ساعت 8 صبح دل از رختخواب بکنیم واینگونه چرت زمستانیه مرا پاره کردنند...

پ ن:همیشه دوست داشتم تمام برفها مال خودم باشه.هیشکی روش قدم نذاره و برفهای یک دست رو زمین نشسته رو با قدم هاش خراب نکنهو فقط و فقط خودم باشم که بتونم روشون راه برم.کمی خودخواهانه هست ولی خوهشا رو برفهای بکر راه نرویدابرو

پ ن:این مطلب داغ دغ هس به محض بیدار شدن از خواب زمستانی ام نوشتم زبان

پ ن:سپیدی برف گوارای وجودتان.