من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

دانشجوی شهید
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

متاسفانه یکی از دانشجوهای پزشکی دانشگاه عوم پزشکی مشهد در بیمارستان با یکی از بیماران که عامل بیماریه تب کریمه کنگو را داشته،برخورد داشته و به این بیماری مبتلا می شود و بعد از تقریبا 20 روز جان به جان آفرین تسلیم میکند،امروزم تو حرم امام رضا دفنش کردن

روحش شاد

پ ن:همه ی دانشجو هایی که تو بیمارستانید جون من مواظب خودتون باشیدناراحت


 
 
پزشک مترو!!!دوغ گاز دار!!! را تجویز نکرد
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

مقدمه:هر وقت تو خیابون یه آدم مسنی رو میبینم خیلی دوس دارم برم پیشش بشینم بگم mr تا الان که این همه عمر از ایزد گرفتی چی فهمیدی از دنیا؟،بازیه زندگی رو تو یه خط واسم خلاصه کن ببینم چیه؟

بر عکس بیشتر هم سن و سالام نمی دونم چرا از نصیحت خوشم میاد شاید من مشکل داشته باشم،شایدم بقیه ...

خلاصه آقا ما دیروز با مترو قصد نمایشگاه رفتن رو کردیم تو مترو خوش و خرم له و لورده میشدیم که یه دفعه سیل جمعیت،موج دوم له شدگی را روانه ی کابین مترو کرد،خلاصه اینا هی هل می دادن و رفیق من با خنده هی می گفت آقا هل بده هل بده،اوضاعی بودا.

این وسطا چشمم به یه پیر مردی افتاد که داشت با جمعیت می اومد تو،یه چیزی تو مایه های 75-80 بود.در حالیکه جمعیت هل می دادن و اون اذیت می شد یه خنده ای ته صورتش موج می زد،انگاری جدی جدی یه چیزیش شده بود این وضع که لبخند نداشت،شاید به هوار های رفیق من که داد میزد آقا  هل بده هل بده می خندید،چند دقیقه ای نگذشت که علت خوشایند بودن این وضع از دید اون برام روشن شد.

آدم assertive ای بود.هیچی نشده اومد جلو ما شروع کرد به صحبت.

تابلو بود که میریم نمایشگاه اونم ازمون همین سوالوو پرسید،نمایشگاه میرین؟

گفتیم آری،گفت من سال پیش که ایران بودم 800 هزار تومن کتاب خریدم،زیاد مطالعه میکنم،بعد یه حرفای نا مفهومی زد وکه من فقط فهمیدم مربوط به شعر های عرفانی عراقی و مولانا میشه بعدش یه ورق از جیبش در آوورد و گفت امروز هم این یکی شعرش رو از بر کردم

همینجور ادامه داد که 10 روزه اومدم ایران و کلینیکم تو ایران فلان جاست و تخصص پاتولوژیمو از امریکا گرفتم،(من و دوستم هم که گفتیم اگه اینجا بگیم ما هم یه جورایی همکار شما ایم و دکتر آینده یه ذره ندیدببدید بازی در اووردیم یا مثلا بی کلاسیه ضایع است)،که این وسط رفیق شر و شور معهودم به ما دوتا اشاره کرد و رو به پیرمرد گفت این دوتا هم پزشکی می خوننا،یه تحسین اجمالی کرد و حرفشو ادامه داد،:آقا فقط به فکر درستون باشید و مسائل حاشیه ای رو بگید گور باباش(لپ مطلبش همین بود)عشق یه چیزی مث کشک و دوغه بچه های گلم یهو گاز دوغه میزنه بالا حالا خر بیار و کشک بار کن،یه مثال هایی مبنی بر این ادعا هم آورد اما خوش انصاف هم بود یه استثنا هایی هم می اوورد،خلاصه ما حرفش را قبول کردیم و سوگند یاد کریم طرف دوغ گاز دار نرویم!!!

اندر راه برگشتنم یه لواشک از این هزار تومنی ها تو مترو خریدیم،منم لواشکو گرفتم دستم اونور آقاههه داد میزنه لواشک پذیرایی هزار تومن منم اینور داد میزنم آقا لواشک 1500 بیا اینور گرون شدش،جنس مرغوب ببر،بعد از این چل بازیهای من دوستم گفت بازش کن بخوریم منم که آدم خسیس گفتم اگه اینو باز کنیم باید به کل مترو تعارف بزنیم، تموم میشه،ایستگاه آخر بازش کردم، مترو داره مسافر ها رو خالی میکنه و من نشستم رو صندلی ام و دارم لواشک میخورم که یهوو درا بسته میشه...

پ ن:عموم هم دیشب یه نصیحتی کرد که هیچ وقت تو کار اقتصادی با احدی شریک نشو،شریک مثل عزراییله جونتو میگیره

پ ن:آهای شمایی که احیانا از من بزرگترید و بعضا کوچکتر منو یه نصیحت کنید بی زحمت(جدی میگما یا به عبارت دیگر بزرگترین چیزی که تو زندگیت فهمیدی چیه به من بگو،اول خوب فکر کن)

پ ن:وقتی تو سالها و ماه ها از خونت دور باشی هر چقدر هم خونت بد باشه خانوادت بد یاشن تو عاشق خونتی و اذیتهاشونم برات شیرینه پیر مرد به خاطر همین اذیتهای شیرین لبخندی بر لب داشت

خلوت نوشت:بعضی وقتها همینجور که تنهایی تو اتاقمون نشستم و دوستام نیستن یه نگاهی به شناسنامه ام می کنم ذل میزنم بهش:نام،نام خانوادگی،پدر،مادر،تاریخ تولد،محل تولد،تو همینا خیره میشم و میگم من کی ام اینجا چیکار میکنم آینده کجاست و بی درنگ میشکند دوست،خلوت تنهایی شب های خاموش مرا

خودنوشت:خودت را ارزون و خدایت را هرگز مفروش!اگه بطلبه نظر(این نظر معنی اش با اون نذر فرق میکنه) کردم بعد از امتحانا برم حرم

پ ن:می دونم زیاد پا نوشت نوشتم تو این پست اما خواستم بگم الان داره بارون میاد چه بارون قشنگی،نمی دونم از کی شنیدم یا کجا خوندم وقتی که بارون میاد هر آرزویی که از خدا کنی بر آورده میشه،ارزو میکنم آرزوهاتون برآورده بشه در کنارش منم یه کم بنده تر بشم.جات خالی،بوی نم خاک را نیستی که اینجا در نواحی لوب پیشانی با هم قسمت کنیم


 
 
کلافه
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
 

آخه چرا باید سایتهای رفرنس ما فیلتر باشن هر چی کتاب سرچ میکنی تو سایتای فیلترن ای خووااااااا(به زبان کردیه،یعنی ای خدا)لعنت به این زندگی یه نفرم تو کلاس میخواد text بخونه آقای فیلترینگ نمیذاره دمت گرم آقای فیلترینگ که لا اقل باعث میشی علم بومی سازی بشه،شما با این کارت علم مارو از زمان بقراط تا الان یه جورایی خودکفا میکنید فقط یه چند قرنی طول میکشه اشکال نداره عوضش دیگه ترجمه نمی خوان و خیلی سلیس تر نوشته میشن،آقای فیلترینگ  شما که انقدر زورت زیاده راحتم کن وبلاگ منم فیلتر کن.من از اون آدمایی نیستم که با هزار هول و ولا کلمه ی فیلتر رو با قرتی بازی بنویسم فیل+تر،فیل -تر،فیل تر یا هزار جور عجیب غریب دیگه

من متن زبون اصلی میخواااااااااااام ای خووواااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 
 
اردی نوشت
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧
 

ساعت 00:00 بامداد

صدای باز شدن در خونه،پسر را از خلسه ی طولانی در کتاب  روی تخت میکشه بیرون دقیقا مثل کشیده شدن آب یه استخر بزرگ وقتی دریچه هاشو باز میکنی.

والدینش  از خانه ی بستگان برگشته اند.

شیطنت پسر مثل هر دفعه گل میکند خودشو میزنه به خواب،روی کتاب ولو میشه و قیافه ای معصومانه به خودش می گیره که نقشه اش طبیعی تر جلوه کنه.

و اینگونه پسرک نقشه اش می ماسد

مادر وارد اتاق میشود و کلی قربون صدقه ی بچه اش می رود و صدبار خودش را فدای بچه اش میکند (الهی ...)و پتو را تا سینه ی پسرش بالا میشکد و پسر ته دلش قنج میرود از اینکه همه ی این سناریو رو بارها و بارها برای مادرش بازی کرده و همچنان او را مجبور به بازی در این سناریو ی دوست داشتنی کرده و فکر می کند که چقدر ختم روزگار هست

غافل از اینکه این سناریو را سالها پیش مادرش نگاشته است.

همه ی ما عاشق اینیم که یکی پتومونو که از رومون افتاده کنار بکشه رومون یه حس فوق العاده ایه

پ ن:یکی از ماهی های عیدمون هنوز شنا بلده بقیه غرق شدن!!!

پ ن:هر شب به خودت یه نهیب بزن که شاید امشب،دیشب نشود!!! امشبو در یاب.

با محاسبات پیچیده ی من بنده جناب خوش خطه 3.5% دکتر تشریف دارم.کی میشه من 200 درصد بشم خدا میدونه


 
 
چند عدد دوست از دوستانه افاغنه!!!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

فرهنگ کلا یادم رفته،وقتی با دوستان دانشگاه گشتیم دیگر برایمان شهرنشینی بی معنی تلقی می شود  و یه واژه ی گوگولی مگولیه بی مصرف برایم جلوه می کند       خوب بعد از مدت ها دلمان هوای مترو سواری کرد،رفتیم و یادمان رفته بود که مترو هم بلیطی است،بعد از پیدا کردن کارت مترو طریقه ی استفاده از آن از مخ متعالی بنده پریده بود که تا نفر پشت سری ما خواست ما را مورد تفقد قرار دهد به یه زحمتی از گیت یا همان درگاه گذشتیم                              

واقعیت یادم رفته بود که چطوری تو مترو وای میستن کنار در که بعد از صندلی های همیشه پر مترو جایگاه vip محسوب میشود را با پخمه بازی از دست دادیم و پس از عبور 10 ،20 نفر از لای جوارح داخلی و خارجی مان تازه داشت خاطرات فرهنگی برایم مرور می شد.راستش یادم رفته بود به مسافرا باید چه شکلی نگاه کنم یه جور عجیب غریب بودن دیگه.بگذریم که همیشه باید نیک از هر چیز گذر کرد.

خلاصه بعد از کلی در به دری و به قول بعضیا سگ دو زدن بعد از 6 ساعت خرید یه سری خرت و پرت تموم شد و از مرکز شهر زدیم به چاک.

تو مترو بودم که گفتم با اتوبوس برم یا با تاسسسکی!! همون taski  به قول بابا بزرگ شادروانم.با خویشتن خویش به این نتیجه رسیدم که گر با اتوبوس روی حتما باید جایت را تعارف یه پیرمردی کنی و در نگاه مردم قهرمان شوی و من هم که از نگاههای مردم سخت گریزان ام تاسکی رو به اتوبوس ترجیح دادم.

میرم تا سر اوتوبان یه پراید مشکی(شخصی) رنگ نگه داشته،دست بلند میکنه که آقا بپر بالا

نا هم نه نمی گیم و میرم سمتش که 10 متر فاصله داره،تو این 10 متر شونصدتا تاسکی واسه ما انواع بوق ها اععم از بوقهای عروسی و سلام علیکی و عیره را می نوازند که آقا بیا سوار ماشین ما بشو ولی  از اونجایی که بنده یه آدم تقریبا با معرفتی هستم همون پراید مشکیه شخصی را میگزینم.

در ماشین رو باز میکنم و پس از کلی خستگی و پیاده روی می نشینم.در همون نگاه اول یه کم تعجب میکنم

جناب راننده یه جوون افغانی میباشد،توحش چشمهای زیبای بغل دستی ما نیز اینباره گواه این را می دهد که آن هم افغانی تشریف دارد البته ایشون یه شونصد سالی از عمرشون گذشته سن بالا بود،و اما صندلی جلو که او نیز شلختگی و تریپ یخه های داغانش گواه این مدعا بود که او نیز یک افغانیست.

یه دو سه تا صلوات فرستادیم که خدایا این جان من و کرم تو،به قول طغرل که تو پاورچین میگفت خدایا توبه من نیز این ندا را سر می دادم

راننده خیلی عادی بود و چیزی بروز نمی داد شلوار گشاد راننده هم یه کم شک ام رو برانگیختوند.انگگار تازه از زندان آزاد شده بود،رسیدیم که وسط اوتوبان یه قسمتی اش بود که بعضا مسافر منتظره تاسکیه،با گردش راننده به سمت چپ اوتوبان فهمیدم حتما یه مسافر اونجاس

آقا ما از دو کیلومتری که ای خواست بزنه بغل که این مسافره رو سوار کنه اینبار از آناتومی بدن و ریشهای طویله مسافر منتظر تشخیص هویت دادیم که ایشون هم از برادرانه افاغنه میباشند

دیگه گفتم که اگر بار گران بودیم رفیم،اما اینبار یه هالهی روشنی زد تو صورتمون و از من خواست که بپرم پایین اون هاله کارهای خوب من بود،تا اومد افغانیه چهارم به مجموعه ی ما بپیونده گریزی از ماشین زدم به بیرون و با یه حرکت ماتریکسی به بیرون جهیدم که رشته های کلاژن ما را در این عمل کلی کمک داد

(این بند آخر اغراغ خفن داشت جدی  نگیرید می خواستم هیجان بدم)بالاخره عینه بچه آدم وسط اوتوبان از ماشین پیاده شدم و 500 تومن آخر جیبم را به راننده ی خفتگیره افغانیه عزیز دو دستی اخ کردم و منکه به دلیلی اون روز نباید چیزی میخوردم (در واقع روزه) با بدنی که نصف شهر رو تو 6 ساعت گز کرده بود ما بقی شهر را گز کردم که به عنوان فاتح شهر نایل آمدم

ولی خداوکیلی  من که نمی دونم و لی احتمال داشت خفتگیر باشن آخه مگه چند درصد شهر رو افغانی تشکیل میده که تو یه ماشین80 درصدش افغانی باشن(20% خودم)

عابر پر پول!!! همرام بود با اجناس گرون! یا باید ریسک میکردم و میموندم تا ببینم ساخته ی ذهن خلاق من واقعیت داره یا نه یا باید پیاده میشدم دیگه.

ولی خدا وکیلی لحظه ای که پیاده شدم و پول رو حساب کردم این احساس به من دست داد که جمیز بانده دو هستم.

قیافه ی کمک راننده از همه دیدنی تر بود شاید چون اون پول بنزینه این ماشینه دزدی رو حساب کرده بود.

توصیه نوشت به برادرهای افغان:خواستید یه خلافی بکنید لا اقل با بچه محلاتون نکنید بیاید یه آدمی رو که تابلو نیست افغانی رو واسه شراکت انتخاب کنید که زود لو نرید

پ ن:دانش نجو تر از من دانشجو نمی یابی!!!

پ ن 2: جدا دارم حس میکنم رشته ی شیرینی داریم ولی باید مواظب باشم مرض قند نگیرم.


 
 
← صفحه بعد