من دکترم!!!

خداوندا:دست خطی بد به به من عطا فرما تا دکتر خوبی شوم از طرف یه دانشجوی پزشکی ظاهرا !خوش خط!

تعلیق
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٧
 

دنیاهای متفاوت،ایدئولوژی های ناپایان،تنها...

هجمه های تئوریک شیک از درون فاسد و لزوم غربال فکری مستقل بدون تعصب...

همرنگی لحظه ای منتج از دفع و گریز از تمنیات تحمیلی مغراضانه...

آوار دغدغه و چالش تراشی های ایدیوپاتیک و مستاصل از کاویدن نقطه ی آغاز برای فرو نریختن میان بی نهایت نقطه...

پ ن:راحت میشه خیلی حرف زد اما سخت میشه حتی کم،حرف حساب زد.

پ ن:باز فکر کنید.خوش خطه!!!


 
 
 
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
 

یکی از دوستای عزیزم تماس گرفته و بهم می گه که یکی از آشناهاشو که تازه پزشکی قبول شده به من ارجاع داده تا راجع به شیوه نوین شهید بهشتی و اینجور چیزا براش توضیح بدم،در خلال صحبتمون اشاره می کنه که پدر ایشون هم پزشک هستند و خلاصه با کلی سفارش میگه که آبروداری کنم و از آنجایی که این دوسته بنده برام خیلی عزیز بود گفتم به روی چشم،البته الان که فک می کنمم عزیرم نبود من می گفتم چشم،احسان به خلق از ویژگی های منه اونم بدونه چشم داشت(خیلی ضایع بود کلمه ی بارز تو این جمله مورد استفاده قرار می گرفت،از من می شنوین شما هم برین سریع توبه کنین)

دو دقیقه بعد تلفنم زنگ می خوره یه شماره ی ناشناس،می دونم خودشه ولی اجازه می دم باز خودشو معرفی کنه،صداش یه کم خشن و زبر به نظر می رسید ولی به هرحال تو دانشگاه متوجه شدم که سن و سال نه به صداس نه به قیافه اس و کلا یعنی انتظار هرچیزی رو باید داشته باشی،القصه می پرسم من دارم با آقای دکتر بزرگ صحبت می کنم یا کوچک؟که جواب می ده من پدرشم،به هر حال کلی تبریک و تحسین که خیلی عالیه پسرتون شهید بهشتی قبول شده و اینا،ازم توضیح می خواد راجع به شیوه نوین و اینا که کامل براش توضیح میدم و خیالشو راحت میکنم که تجربه ی 9-10 ساله دانشگاه شهید بهشتی تو این متد و شیوه عالیه و جا افتاده است و اینا...خلاصه انقدر از خوبی شهید بهشتی صحبت کردم دهنم کف کرد...بعد برگشته میگه که پسر من دانشگاه تهران قبول شده فعلا!!!من گیج شدم اصلا نفهمیدم این آقای دکتر بزرگ چی میگه؟یعنی من کلی الکی از بهشتی و شیوه نوین و تجربه اش صحبت کردم؟دوباره شروع کردم به توضیح دادن محاسن دانشگاه تهران و اینکه تهران یه چیزه دیگه اس رقابت شدیده،سطح دانشگاه و کلاس مجبورت میکنه که خوب درس بخونی و جو دانشگاه اله بله جیمبله،اصن وقتی پسرتون دانشگاه نامبر وان ایران می تونه بره چرا شهید بهشتی و در خلال این صحبتا هی به خودم نهیب می زدم که بابا طرف دیگه ببین چقد شاخه که رتبه دو رقمی شده و از این داستانا،وسطه همه ی این صحبتا فضولی ام گل کرد و پرسیدم ببخشید رتبه پسرتون چن شده؟یه ذره من و من کرد بعد گفت پسرم از این چیزا چیه بین الملل قبول شده حالا بین شهید بهشتی و تهران شک داره...یعنی تو عمرم انقدر داغون نشده بودم خودمو برای رویارویی با یه نابغه آماده کرده بودم ولی به هر حال برای بار سوم استارت زدم که توجیه اش کنم بین الملل هم خوبه و اساتیدش با بچه های روزانه یکی اند و یکی از آشنا های منم بین الملل می خونه و بس...آخرشم گفتم هر کمکی مشاوره ای خواستین من در خدمتتون هستم.

از این ما جرا که بگذریم می رسیم سر وقت مقوله ی ناحق الخقله ای به نام پردیس بین الملل که جدیدا آقایون فهمیدن که این اسم اصن با محتوای این مقوله جور نیست و اسمشو به پردیس خودگردان تغییر دادن،درسته قبول دارم کشور ما و سیستم آموزشیه ما تو جذب دانشجو خیلی داغون عمل می کنه ولی این دلیل نمی شه که یک سری بیایند از این کاستی ها سوءاستفاده کنن،بیشتر یک سری آقایان که برای حفظ آبرو و شایدم پز دادن و انتخاب یک منصب دهن پر کن برای فرزنداشون حاضرن پول بدن و از آن طرف هم دانشگاه و سیستم آموزش عالی که کیسه ای بی انتها برای پول این آقا زاده ها دوخته...حالا از جدا اینکه از میان خیل نه آنچنان عظیم این همکاران و دوستان بین الملل و یا به قول یکی از دوستان بین ملت ها معدود کسانی هستند که واقعا استعداد و تلاش قابل تحسینی برای جایگاه و رشته اشون دارند عموما این دوستان بین ملت ها خاطر بنده را چرکین می کنند،بنده خودم یکی از آشناهای نزدیکم در همین بین ملت ها تحصیل می کند و چه تعریف هایی که نمی کند،مثلا پسر و دختر فلان و فلان وزیر فلان کارخانه دار و فلان رییس در کلاس ماست یا هم دوره ی ماست(بله دیگر این نوع رییسون و سیاسیون و غیره طاقت دوری فرزند دلبندشان را در دیار غربت نداشته و بالاجبار برای فرزنشان فضایی خصوصی فراهم کردن که حالش را ببرن تا مبادا فرزند گوگولی اشان در غربت شیطنت کنید)یا می شنوم که بعضا دانشجوی پولی! برای استاد شاخ و شانه می کشد که ای استادک من این موضوع را فهم نکردم دوباره و سه باره و چند باره بنال تا یه جوری در مخه کج و کوله ی من برود من پول می دهم و وظیفه ی توست که به من یاد بدهی(ای خاک تو اون سره ادبه خودتو بابات که یکی مثه تورو تحویل جامعه داده)و خیلی چیزهای شاخ در آره دیگه.

در اینجا بگم که دوستان و هم رده های من و حتی خوده من هم در دوره ی روزانه همچین آش دهن سوزی نیستیم موضوع اینجاست که متاسفانه سیاست غلط وزارت که کمیت را فدای کیفت کرده این وضعیت رو سبب شده،من نمی گم دانشجو زیاد نگیرین بگیرین اصن هرچی دوس دارین بگیرین(من هول شدم یه چیزی گفتم ولی درستش اینه که به اندازه ی نیاز بگیرین) ولی تو رو خدا امکانات و فضای آموزشی رو هم به همون اندازه افزایش بدین،نه اینکه بچه مردم ترمولکه بخت برگشته ی مردم بیاد بره خوابگاه خصوصی،نه اینکه تو یه کلاسه 80 نفره استاد بگه هرکی نیومد نیومد چون کلاس کوچیکه،نیومدید چه بهتر و هزار تا چیزه دیگه،ما تو کشورمون همه چیز رو بدبختانه با اعداد می چسبانیم و خیلی از وزیر وزرا فقط بلدند با اعداد بازی کنند،آخر که چه؟

یه دانشجو یا نه حتی یه فرد عامی هر چه تو زندگی جلوتر میره فقط به بی در و پیکر بودن برخی! از ارگان ها پی می بره،ولی ای کاش این برخی ای که من نوشتم واقعا همون معنی برخی می داد بدون هیچ علامته تعجب و کنایه ای!من زیاد از سیاست و این چیزا خوشم نمی یاد،یادمم نمی یاد اصن راجع به این چیزا یه بارم نوشته باشم ولی اینو خوب میدونم که قریب به اتفاق دستگاههای موجود در سطح کشور دچار بحران سیاست زدگی اند،یه وزیر عوض میشه صد تا رییس دانشگاه عوض میشن و شما این سلسله مراتبه سیاست بازی رو به شکله دومینو حتی تا انتخاب آبدارچی دانشگاه هم می تونی دنبال کنی،بدتر از همه دلم از آموزش و پرورش پره که تقریبا تاکید می کنم تقریبا به درده عمه اش می خوره،من نمی دونم یه آدم دلسوز پیدا نشد بگه آقا این شیوه تدریس قرون وسطا ایی رو جمع اش کنید،هنوزم که هنوزه آموزش پرورش از تغییر می ترسه،من می دونم که البته یه آدم که نه بل صدها آدم پیدا شدند ولی داستان اینجاست که رییس ها و مسئول ها همیشه از تغییر می ترسند...یه دوست خوبم تو دانشگاه حرفه خوبی می زد که خیلی خوب می فهمیدمش،می گفت هروقت یه فرده جدیدی برای یه منصبی تازه معرفی می شه اون فرد تو اون منصبه تازه به تنها چیزی که فکر می کنه اینه که تو دوره ی مسئولیت اش اتفاقه عجیب غریبی نیافته چه جوری بگم آب از آب تکون نخوره فقط می خواد تو این دوره که تو این پسته همه چی امن و امان باشه نه چیزه جدیدی اتفاق بیافته نه چیزی از قدیما کاسته بشه فقط می خواد همه چی رو منیج کنه که نگن تو دوره ی فلانی فلان گاف رخ داده،همچین شخصی هیچ وقت، وقت و زمان و فکرشو هزینه ی بررسی کردن پیشنهاد های خوب و سازنده هم نمی کنه چون بعدا خدای نا کرده یک هزارم درصد ممکنه این پیشنهادهای سازنده رو سرش خراب بشن و بشه لکه ی ننگی برای خودشو سابقه ی کاریش،چی داشتم می گفتم چی شد دله دیگه گاهی سرریز می کنه حالا شما ببخشید که من خیلی رک دارم خودمونی صحبت می کنم شاید من یه کم نوشته هام این مدلی نبوده باشه ولی به هر حال تحمل کنید،آره داشتم میگفتم که حتی ممکنه خوده من یا هم کلاسی هایم آنچنان تفاوتی از نظر هوش و این چیزا با بین ملت ها هم نداشته باشیم ولی حداقل چیزی که ما روزانه ها داشتیم این بوده که یک بار و شاید بعضا چند بار جنگیدیم و پیروز شدیم،این دوستان بین ملت ها که از شیوه ی هلو بیا برو تو گلو استفاده می کنند شاید این موضوع رو درک نکنند و هیچ وقت طعم استقلال در قدرت تفکر و ارداده رو درک نکنند،همیشه نیازمند یک نیروی خارجی باشند که تا از بیرون هلشون بده و مسیر رو بهشون نشون بده،ای آقای دکتری که می خوای بچه اتو بفرستی بین ملت ها بچه اتو بفرست ولی سعی کن حداقل کمی بچه ات رو طوری تربیت کنی که فردا بتونه روی پای خودش بایسته،خوب یه سری از هم کلاسی های من و یه سری از این بین ملت ها مسلما از زیره موانعه مصنوعی چون آزمون علوم پایه و پره و سایر آزمون های داخلی قصر(املاش درسته؟) در میرن و حتی باز هم با پول و خط کش! شاید تخصص گرفتند ولی ای آقای سیاسی که نظام آموزشی را همینجور ول کردی به امانه خدا،امیدوارم خدای نا کرده یک روز به زیره تیغه ناپزشکه متخصصی نروی،بلن بگو آمین

من اصلا قصد توهین به دوستان بین ملت ها را نداشته و نداره! ام،فقط از بعضی سیاست های سودجویانه و یک طرفه ناراحتم که می دانم هیچ وقت و هیچ روزی نمی رسد که درست شود ولی همچنان امید دارم که درست شود و خداوند وحی کرد:آرزو بر جوانان عیب نی(نقطه)

پ ن:ای کاش همه کشور دسته جمعی تو مغولستانی،ازبکستانی یا مثلا تاجیکستانی جایی به دنیا می اومدیم،بعد همین فرهنگو داشتیم و همین زبونو داشتیم و کلا همینجوری باحال که هستیم بودیم،آخه این جغرافیای سیاسی ما و نفتمونه که پدر مارو درآورده،از یه طرف افتادیم صاف وسطه دنیا تو استراتژیک ترین نقطه ی دنیا از طرفه دیگه کلی ثروت داریم که هیچکی چشمه دیدنش رو نداره(البته که ما این ثروتا رو ندیدیم ما فقط پولشو تو سفرمون حس می کنیم!اسفرمون اصن بوی پول میده لا مصب!)از اون طرف این اجنبی ها هی حسادت میکنن هی کرم میریزن،یکی نیس بگه آقا تو رو خدا بی خیاله ما!

پ ن:به درجه ای از اجتهاد رسیدم که همه ی مکالمه های تو خوابم اینگلیش شدن،همه خارجکی بعضی جاهای خوابمو حتی نمی تونم ترجمه کنم لامصب،اصن یه وضی به قوله فیضبوکیا

پ ن:تو این دور و زمونه از بس شخصیتای خاص دارن عمومی می شن یکی دو نسل دیگه آدمای معمولی خاص می شن!بلند بگو تکبیر

+(این به علاوه از پ ن بهتره،زیباتره و یه جورایی با کلاس تره)از سخنان بزرگ خوش خطه این بید که :کدورت ها را باید شفاف کرد...اوف اصن چی گفتم،از شاهکاره قرن گذشته یه چیزی تو مایه های بیگ بنگه،باور کن یه بار دیگه بخون اگه نفهمیدی دوباره بخون بالاخره به یه جایی می رسی که تحسین ام کنی

+فک کنم یه خانم دکتر تو وبش اینو گفته بود،از بس من ولگردم،ببخشید وبگردم و خیلی هم می گردم اسمش یادم نیس ولی این جمله اش با روح و روانه من یکی بازی کرد: من یه پزشک هستم ولی از اینکه "ندونستن" گناه من محسوب می شه ناراحتم...   خدا پدر مادر گوگلو بیامرزه که چقد سریع گمشده رو میابد،اینم وبلاگشون

+خدا وکیلی یه چی خوب تو این آخریه میخواستم بگم یادم رف

+ هرکی از این توانایی برخورداره که بگه که کلمه ی زیبای خط کش! که در متن استفاده شده از کدام آرایه و صنعت ادبی بهره می بره بهش جایزه می دم،خداییش زیره حرفم نمی زنم بهش جایزه می دما


 
 
شخصیت شخیص ما!
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
 

خاله:ماها اصلا شخصیت شناسیم از بس با مردم سر و کار داشتیم،مثلا من به مادر شاگردام می گم بچه اتون اینطوریه و اینکارارو تو خونه می کنه و این شخصیتشه مادره هم با هیجان می گه که شما چه خوب بچه ی منو شناختین!!!...

من:آره خاله،کلا شما خواهرا به خاطر اینکه یا معلمین یا استاد شخصیت شناس شدین...

خاله:اره پس چی فک کردی

من:خاله حالا که شما شخصیت شناسی شخصیت من چه جوریاس؟

خاله:تو؟...تو کله خرابی!!!

من: خنثیخاله آمنتُ بِک...


 
 
ترمینال
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦
 

اپیزود اول:تبریــــــــــــــز تبریز بیا حرکته...همداااان...همداااان....اصفهاااان وی آی پی اصفهان وی آی پی حرکته...جا نمونی...آقا کجا می ری؟...

...یه نفس عمیق...هـــــــــی...توی دلم به خودم می گم:نگاه کن!!! چشام فقط مسافرای هم سن و سال خودمو می بینه فقط و فقط جوونا فقط دانشجو ها...با حسرت می بینمشون که قبول شدن و هر کی داره میره دانشگاهش دیگه...آآه..خیلی سخته...روانی کننده است...تو جا موندی پسر...تو همین آه و حسرتام که صدای مامانمو می شنوم :نمازتو خوندی؟...نه نخوندم هنوز...نگاه کن مامان همه بار و بندیل و بستن دارن میرن دانشگاه...فقط منم که بلاتکلیفم هنوز...حواست به ساک ها باشه من میرم نمازمو می خونم میام...اتوبوس یه نیم ساعت دیگه حرکت می کنه...تو راه همه اش با فکرم درگیرم و به خودم اتهام می زنم که چرا نباید درست و حسابی درسمو می خوندم؟

حالم از دستشویی های عمومی به هم می خوره،با اون وضع چندش بار همیشگی که از سرویسای بیرون دارم وضومو می گیرم میرم مسجد ترمینال...کفشامو می کنم تو پلاستیک می رم تو...اوو اه چه خبره اینجا چقد آدم گرفته خوابیده...پاشین جمع کنین بینم دلتون خوشه(تو دلم می گم)مروری بر ذهن مسخرِ مذهب خودم می کنم و مکروهیت خوابیدن در مسجد رو ازش بیرون می کشم...نمازمو شروع می کنم...رکعت اول میره تو دلم میگم خیلی خرابم خدا خیلی...می دونم تو قنوتم ازت چی بخوام خیلی هم خوب می دونم...دستامو می برم بالا اما حرفی نمی زنم یه کم فکر می کنم...بگم؟نگم؟...بغض گلومو گرفته...آخه چی بخوام ازت وقتی تو همه چیزی چی بخوام وقتی همه تورو می خوان...بابا خدا منه خر که تورو دارم دکتری چه صیغه ایه...همینکه تو رو داشته باشم کافیمه...من دارم واسه چی دست و پا می زنم....خدایا فقط خودتو می خوام فقط خودت...بی صدا همینجور اشکام می غلتن روی گونه هام و می ریزن پایین...تا آخر نماز همینجور می ریزن بی صدا...صورت خیسم امو با آستینم پاک می کنم تا مامانم چیزی نفهمه...دیگه فقط دانشجو ها رو نمی بینم فقط خدارو می بینم خدا دستشو گذاشته رو شونه هام مثه یه رفیق...در گوشم نجوا می کنه رفیق من تا ته خط باهاتم...مامانم میگه نمی شد حالا همه ی کتاباتو با خودت نیاری شیراز...ساک کتابا رو بلند می کنم تا بریم دمه اتوبوس،تو دلم میگم اامسال همه ی این سنگینی رو هر جوری شده فرو می کنم تو مخم...

اپیزود دوم:کسی خونه امون نیست...واقعا اعصاب ندارم...سکه و یه مقدار پول و وسیله بر میدارم تا برم ترمینال...سر ظهره تازه اذان داده...می رم یه حسینیه...نمازمو جماعت می خونم...سر راه میرم آریاشهر...یه پاساژ طلافروشی و صرافی پیدا می کنم...میرم تو...دوست ندارم دونه دونه مغازه ها رو چک کنم...فقط دنبال نوشته ای با مضمون "خرید و فروش سکه" ام.میرم تو...آقا سکه گرمی هم می خرید؟...اینو چند بر میداری؟...باشه ایراد نداره قیچی اش کن...تو دلم میگم نمیشه طلایی که عمه ام داده قلابی باشه  ...اونم چی واسه قبولی پزشکی ام...

آقا شیراز حرکت کیِ ِ؟...باشه یه بیلط بده...بلیطو می گیرم میام رو صندلی منتظر می شینم...فکر می کنم...پارسال همینجا با مامانم بودم...الان تنهام...کلی بار و وسایل داشتم کلی کتاب کنکور،امسال چقدر سبک سفر می کنم فقط یه کیف تو خالی...پارسال حسرت همه ی این داشجوها و جوونا و امسال شاید من حسرت اونا...پارسال آرزوی پزشکی و اما امسال خود پزشکی...پارسال لحظه شماری می کردم واسه امسال...خدایا دمت گرم...

اپیزود سوم:اونجا خیلی مواظب باشیا...مامان من بچه نیستم که چشم حواسم هست،وای بچه ام داره ازم دور میشه،خدا پشت و پناهت باشه بچه ام داره میره داره میزنه رو پاش... مامان انقد ننه من غریبم بازی در نیار عینه این پیرزنا...قرار نیست که برم بمیرم میرم دانشگاه یه ماه دیگه دیگه عیده بر می گردم...تو راه ترمینال با مامان و بابامم...بابا جا پارک نیست دمه ترمینال جریمه ات می کنن من با مامانم میرم،تو نمی خواد بیای...همیشه دوست داشتم راحت با بابام روبوسی کنم بغلش کنم اما معمولا احساسات مردونه نمی ذاره مردا اینجور احساساتشونو بروز بدن...احساساتی دوطرفه و فاصله ای که تو فرهنگ ما بین پدر و پسره...اما اینبار فرق می کنه...تو این موقعیت این یه عرفه که وقت خداحافظی روبوسی کنی با نزدیکانت...با نهایت لذت بابامو بغل می کنم در حالی که چیزی به روی خودم نمی آرم و رو بوسی و خداحافظی...

مامان تو دیگه نمی خواد بیای من بقیه اشو خودم میرم...نه مامان سنگینه ساکت بذار تا دمه ماشین میارمش...مامان زوره من از تو بیشتر نگاه کن من تنهایی راحت تر از تو اینو می برم ...(در حالیکه اون دسته ی ساکو ازش گرفتمو دارم به زور لنگر کشان و کمر خمان ساکو با خودم می برم)مامان انقدر گیر نده تو برو بابا منتظرته،ماشین بد جائه...بالاخره تونستم مامانمو متقاعد کنم،همه ی نکات رو دوباره یا شایدم چند باره گوشزد می کنه،روبوسی می کنم اما نه از جنس روبوسی با بابام،پسرا با ماماناشون خیلی راحتن ابراز احساساتشونو از مادرشون دریغ نمی کنن...مامانمو بغل می کنم...می بوسمش،سرشو تو دستم می گیرم...چشماش آماده ی گریه اس...اشک همیجور داره جمع میشه توش...هیچی به روی خودم نمی آرم باخنده میگم مامان من دارم میرم گرگ بیابون بشم من دارم میرم صفا و خوش گذرونی...قبل از اینکه اشکی بیاد رو گونه اش خداحافظی می کنم رومو بر می گردونمو با ساک سنگین لنگر کشان و کمر خمان با رگه های عصبی تو حرکاتم گام هامو سریع تر بر می دارم...بغض کردم بغض سنگینی کردم...به زور نفس می کشم...بغض راه گلومو بسته...نمی خوام گریه کنم...فقط می خوام به زور نفس بکشم نمی خوام بغض ام بشکنه،حداقل نمی خوام جلوی مادرم بشکنه... طاقت دیدن اشک به صورت مادرم رو ندارم...همینجور که دارم میرم می دونم که الان اشکه که از صورتای مادرم داره میریزه رو آسفالت...مستقیم راهمو می گیرم می رم بدون اینکه حتی لحظه ای برگردم و دستی تکون بدم صورت زیبای مادرمو برای یه بار دیگه ببینم...من طاقت دیدن اشک های مادرم رو ندارم...فقط دور می شم

 

پ ن:بزرگترین شاهکار خداوند آفرینشیست به نام مادر


 
 
 
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥
 

صندلی رو عقب کشیدم پشتی اش رو تا ته خوابوندم،لم دادم.

منتظرم...ساعت حول و حوش 11 قبل از ظهره...به گل و بوته ها و درختهای اطرافم نگاه می کنم و فکرم نمی دونم تا کجا...یکی از دغدغه هام کم شده و فکرم پیش مابقی دغدغه های این زندگی معمولی وول میخوره...مثله همیشه نگران و کمی بی خیال،بی خیالی ای که هوای خوب و نسبتا دل انگیز بهاری بهش دامن می زنه(البته نسبتا صبح)...غوطه ورانه برای خودم سیر می کنم که صدای بوق ماشینی منو از خودم بیرون می کشه...صدای بوق برای چند بار دیگر تکرار می شود...عصبی ام می کنه...تو دلم هزار و یک بد و بیراه نثار این بی مبالاتی اش می کنم ...آخه مرده حسابی چه خبرته خیابونو گذاشتی رو سرت،خوب اگه منتظر کسی هستی بهش زنگ بزن چه معنی میده مردمو اذیت کنی...صدای بوق دقیقا از ماشینی می آید که به موازات ماشین ما پارک شده...هم جهت ما...اما نه دوبله...بوته ای بزرگ میانمان حایل است...هرچقدر تقلی می کنم که بوق زننده ی مردم آزار را از پشت بوته ها بکاوم نمی توانم...ارتفاع بوته ها کلا مانع دیدم شده اند...باز بوق می زند...همونجور که روی صندلی پهن شدم دستمو دراز می کنم بوق می زنم...بوق می زند...بوق می زنم...بوق می زند بوق می زنم...بوق می زند و بوق می زنم...بوق می زند و بوق می زند...گهگداری میان این بوق زدن ها مکث می کند و من هم مترصد اینکه صدای بوق را شنیده و همونجور لمیده دستمو دراز کنم سمت فرمون...عابرانی که از جلویمان رد می شوند ابتدا به ساکن برایشان عجیب هست ولی بعد جالب...ازجلوی ماشین من که رد می شدند و بوق زدن مرا می دیدن برایشان عجیب بود که چرا این دیوانه بی دلیل وسط خیابون بوق می زند مزاحمت برای نوامیس مردم آیا شاید!؟...اما زمانی که از جلوی ماشین بغلی رد می شدند تعجب اشان به لبخندی به روی لب تغییر ماهیت می داد و نشون می داد که در جریان قضیه قرار گرفتن...با فاصله ی کمی از شندین صدای بوقش من هم بوق می زنم اما کوتاهتر...کوتاهتر تا کسی اذیت نشود و هم آبروی خودم نرود...باری از او بوق بود و از ما بوق...ولی هردفه خداخدا می کردم این طرف دیگه بوق نزنه...آبروم رفت از بس مردم چپ چپ نگام کردن...ولی انگار طرف بی خیال نمی شد...مجبور بودم بوق بزنم...نمی خواستم کم بیارم...دوست نداشتم اونم بی خیال شه...یه جور بازی شده بود دیگه برای خودش...به قول سیاسیون دوست داشتم بازی به صورت برد-برد ختم به خیره بشه بره پی کارش...یه صداهایی از هم از ماشین بغلی میومد...صدای خنده های ریزه یه بچه ی شیطون شاید یه دختر بچه ی تخس...از تغییر قیافه ی عابران و پیدا شدن دندون هاشون مخصوصا دخترانی که از جلوی ماشین اشون رد می شدند می شد حدس زد که احتمالا یه دختر بچه تپل شیطون و بامزه داره با من بازی می کنه...بوق می زد منتظر بوق من می شد و می خندید

از دور یه دخترخانم قرمزپوش داره نزدیک ماشین مذکور می شه...داره واسه ماشین بغلی ادا اوصول در میاره،از همین عشوه ها و ناز و قمیش هایی که خاله ها برا خواهرزاده هاشون می آن...یه نیمچه نگاهی هم به من میکنه که مثلا تو نا محرمی و قمیش های مرا نبین ای گستاخ!...تو ماشین نشستم...خیابون ساکته...پسرکی چهار پنج ساله اما نه تپل و البته نه لاغر با رنگ پوستی روشن و لپ های گل انداخته شده با پیرهنی زرد رنگ که بوری اش رو دو چندان می کرد...

براش دست تکون دادم...همونجور که از پنجره جلوی ماشین اومده بود بیرون خیره نگام می کرد...

بوق نمی شنوم...بوق نمی زنم...

پ ن:هوای فردا دوده آبیه زرده سارین و خردله رنگین کمون نجاسته هوا پسه بچه

تا می تونی بخند بزرگ نشو دوست دارم رادیو چهرازی اپیزود 15


 
 
من و Y
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۳
 

من و x دوستیم،پسوند فامیلی آقای x ، چیزی نیست جز y،من همیشه اسم کامله آقای x رو روی برگه ی آزمایش و گزارش کار می نویسم و به احترام اینکه خودم از آقای x بزرگتر هستم اسم خودم را بالای اسم آن می نویسم،من همیشه x را تحسین می کنم چون به طرز شگفت انگیزی مرا تحمل می کند،من همیشه x را y خطاب می کنم و می دانم که او در باطن می خواهد کله ی مرا بکند و این خوداری اوست که باعث شده دوستی ما همچنان پایدار بماند،گاهی هم مشتقاتی از y می گیرم و با آن مشتقات صدایش می کنم!...من روی بیشتر نیمکتهای دانشکده کلمه y را حک کرده ام آن هم با جان و دل،من y را دوست دارم،من x را همیشه در جمع y خطاب می کنم،دیگران هم به تاسی از من از کلمه ی y استقبال می کنند،من سخنرانی های زیادی در باب ترمینولوژی y برای بچه های کلاس ارائه داده ام،یک بار من بودم و y و آقای z، و مابقی دختران همکلاسی از A گرفته تا Z،برگه ی آزمایش ما اینبار دیگر دو نفره نیست برخلاف همیشه،اینبار آقای z هم هست،می بینیم آقای z،اسم x را کامل روی برگه ی گزارش کار ننوشته است،برگه را می گیرم و با خودکار قرمز!y ای به x اضافه می کنم...داخل آزمایشگاه z دائما واژه ی y را صرف می کند از حال استمراری تا گذشته ی بعید...به ناگهان y گیرپاچ می کند و به طرز جدی و غضبناکی به وضع موجود اعتراض می کند اعتراضی که بیشتر به سمت z جهت داشت تا من...من موفق شده بودم y را به اعتراض بکشانم بالاخره من موفق شدم،اکنون بعد از دو سال یکی از این گزارش کارهای معهود را پیدا کردم،اسم من بالای اسم y هست و سمت راستش خط خوردگی ای با دست خط y،احتمالا y می خواسته اسمش را اول بنویسد اما من جلوگیری کردم از این حرکت قبیح و زننده و آن را اصلاح کردم،گزارش کار را y نوشته،برخلاف عادت معمول که من آن را به دوش می کشیدم،گزارش ما نمره ی 2 از 3 گرفته،پشت برگه با دست خط من نوشته"آقای y  خر است!!!؟دیگه حق نداره گزارش کار بنویسه به ضمیمه ی یه امضاء"

ترم 3 بود که یکی از اساتید هنگام حضور غیاب،x را y خطاب کرد و کلاس در بهت و سکوتی غوطه ور شد و ناگهان کلاسی که جمعیتش به دلایلی دو برابر کلاس همیشگیمون بود به هوا رفت،پسرها که همگی حس و حال مرا در آن لحظه درک می کردند مرا هدف آماج تبریکات خود می کردند و به بار نشستن تمام تلاش های شبانه روزی من در جهت اشاعه ی  فرهنگ y شناسی را صمیمانه شادباش می گفتند...

x یک روز مرا کنار می کشد و مثله مرد بعد از چهار ترم عاجزانه التماس می کنه که دیگر y را صرف نکنم...y از آن روز به بعد x می شود برای من... وقتی می بینم که هنوز بعضی ها او را y خطاب می کنند دلم پژمرده می شود که دیگر همچین حقی ندارم...

الان ترم چهار هست،من تو بانک رفاه شلوغ نشسته ام،y رفته عابربانک پول بگیره بیاد، x باید پول به حساب دانشگاه بریزه تا کارت دانشجویی جدیدش صادر بشه،x پسوند y را از زندگی اش سقط کرد...

اگه فکر کردید که دیگه از y خبری نیست باید بگم سخت در اشتباهید، من و x گاها سر بعضی از مسائل خارق العاده ای که x انجام می دهد بحث می کنیم و نهایتا به این نتیجه می رسیم که ژن y در خونش جریان دارد که به این توانایی ها نائل گشته..

پ ن:فقط می خواستم یه کم سر به سرش بذارم از خشکی در بیاد،به جرات می گم x تا به امروز با هیچ کس به اندازه ی من صمیمی نبوده و نیست...ما دو تا دوستیم فور اور


 
 
هنوز هستم با تو
نویسنده : خوش خطه!!! - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
 

خدایا شکر که دارمت...شکر


 
 
← صفحه بعد